شمارهٔ ۱۲۷ - زرین جوشنم
این شنیدم بینشا در بزم رندان گفتهاییافته ره سستیئی در نظم و نثر متقنم
در سیاست هرچه گفتی دارمت معذور از آنکبودهای مزدور و بر مزدور نرم است آهنم
این زمان بر نظم و نثرم چربدستی می کنیدست کوته کن که سوزانست اینجا روغنم
ره نیابد هیچ پستی در من از توفیر وقتمن نه شمع شامگاهم کآفتاب معلنم
گردش ایام از حالت نگرداند مراکهنه چو خایی نیم ای خواجه زرین جوشنم
پاک و روشن شبچراغم ایمن از نقص و فتورخود نه فانوسم که سوزد شعلهای پیراهنم
دامنم چون دامن عیسی است پاک از هر عوارکی کند آلوده طعن این یهودان دامنم
تو به نور من مرا بینی به تاریکی مقیمخندی و گویی که تاریک است نجم روشنم
من چراغ نوربخشم بر سر دریای ژرفنور هر سو رانده و مانده سیه پیرامنم
تشنه میرد شیر و به آبشخوار خوکان نگذردچون سخن گویی تو باری من زنخ کمتر زنم
این خموشی را غنیمت دان که گر از لابدیدر سخن آیم بسی همچون تو را خامش کنم
چون قلم در دست گیرم لوح مکنونات راگرد سرگردانم و آنجا که خواهم افکنم
گاه بیخ نیتت را از نهادت برکشمگاه تخم فکرتت را درکلاهت بشکنم
چشم بهروزی مدار از رنجش من زان که منچون برنجم خاک در چشم فلک بپراکنم
صعب دریایی خطیرم لیک آرام و خموشآوخ ار انگیزش خشمی بلرزاند تنم
سنگ بر شهلان میفکن خشت بر دریا مزنیال شیر نر مپیرا، دم فروکش، کاین منم