گنج

شمارهٔ ۷۵

دل سوی مهر می کشد و مهر سوی دلجایی که مهر نیست مکن جستجوی دل
دل گوشت‌پاره‌ای که بجنبد به سینه نیستمنگر چنین ز چشم حقارت به سوی دل
بحث بهشت و دوزخ و آشوب کفر و دینچون بنگرند نیست مگر گفتگوی دل
افلاک را به لرزه فکندی بهر نفسگر آمدی ز پرده برون هایهوی دل
ما را نوید افسر شاهی مده که مادر کنج انزوا نبریم آبروی دل
الا که آرزوی دلی را برآوریمما را نبود و نیست دگر آرزوی دل
دشنام تلخ و روی ترش دلنشین‌ترستما را ز خنده‌ای که نباشد ز روی دل
دیدی چگونه جام سراپای خنده شدآن‌دم که شیشه قهقهه کرد از گلوی دل
بر لوح دل رموز محبت نوشته‌اندما خوانده‌ایم و کرده ز بر پشت و روی دل
واقف شود ز معنی دل هرکه چون «‌بهار»بگذاشت جان و جاه و جوانی به روی دل