شمارهٔ ۶۵
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنیدقفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
فصل گل میگذرد ، همنفسان بهر خدابنشینید به باغی و مرا یاد کنید
عندلیبان! گل سوری به چمن کرد ورودبهر شاباش قدومش همه فریاد کنید
یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغانچون تماشای گل و لاله و شمشاد کنید
هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفسبرده در باغ و به یاد منش آزاد کنید
آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باکفکر ویران شدن خانهٔ صیاد کنید
شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجبیاد پروانهٔ هستی شده بر باد کنید
بیستون بر سر راه است مباد از شیرینخبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید
جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاهای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید
گر شد از جور شما خانهٔ موری ویرانخانهٔ خویش محالست که آباد کنید
کنج ویرانهٔ زندان شد اگر سهم بهارشکر آزادی و آن گنج خداداد کنید