شمارهٔ ۶۰
میان ابرو و چشم تو گیر و داری بودمن این میانه شدم کشته این چه کاری بود
تو بیوفا و اجل در قفا و من بیماربمردم از غم و جز این چه انتظاری بود
مرا ز حلقهٔ عشاق خود نمیراندیاگر به نزد توام قدر و اعتباری بود
در آفتاب جمال تو زلف شبگردتدلم ربود و عجب دزد آشکاری بود
به هر کجا که ببستیم باختیم ز جهلقمار جهل نمودیم و خوش قماری بود
تمدن آتشی افروخت در جهان که بسوختز عهد مهر و وفا هرچه یادگاری بود
بنای این مدنیت به باد میدادماگر به دست من از چرخ اختیاری بود
میی خوریم به باغی نهان ز چشم رقیباگر تو بودی و من بودم و بهاری بود