شمارهٔ ۵۶
دعوی چه کنی؟! داعیهداران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراستگوید: «چه نشینی؟! که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بَرِ سروکز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیستکز کاخ هنر نادرهکاران همه رفتند
افسوس که افسانهسرایان همه خفتنداندوه که اندوهگساران همه رفتند
فریاد که گنجینهطرازان معانیگنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویرانتنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار بهار از مژه در فُرقت احبابکز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند