شمارهٔ ۳۵
خیزید و به پای خم مستانه سر اندازیدوان راز نهانی را از پرده براندازند
این طرح کج گیتی شایان تماشا نیستشایان تماشا را طرح دگر اندازید
ذوق بشریت را این عشق کهن گم کردعشقی نو و فکری نو اندر بشر اندازید
تا عشق دگرگونی پیدا شود اندر دلآن زلف چلیپا را در یکدگر اندازید
تا یار کهرا خواهد تا عشق کهرا شایدخود را و حریفان را اندر خطر اندازید
تا عامه شود بیدار تا خاصه شود هشیاراسرار حقیقت را در رهگذر اندازید
تا حقطلبان گردند از دربدری آزادشیخان ریایی را از در بدر اندازید
این محنت بیدردی دردی دگرست آریگر دست دهد خود را در دردسر اندازید
گر عقل زند لافی دشنام دهید او راوانجا که جنون آید پیشش سپر اندازید
یک شعله برافروزید از آه دل سوزانوانگه چو بهار آتش در خشک و تر اندازید