شمارهٔ ۱
بر دل من گشت عشق نیکوان فرمانروااشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا
نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنانگر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا
تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرینتا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا
مهربان بودم، به جان خود شدم نامهربانپارسا بودم، به کار دین شدم ناپارسا
شد دژم جان من از نیرنگ آن چشم دژمشد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا
از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمدکش برآید جاودان برگ و بر از رنج و عنا
تن اسیر عشق اگرکردم غمی گشتم غمیدل به دست یار اگر دادم خطا کردم خطا
چاره ی خود را ندانم من بهعشق اندرکنونبنده ی مسکین چه داند کرد پیش پادشا
در بلای عشق اگر ماندم نیندیشم همیکافرین شهریار از من بگرداند بلا