گنج

شمارهٔ ۹۸ - حبسیه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انبود۴۷ بیت
پانزده روز است تا جایم در این زندان بودبند و زندان‌ کی سزاوار خردمندان بود
کار نامردان بود سرپنجه با ارباب فقرآنکه زد سرپنجه با اهل غنا، مرد آن بود
همت آن باشد که گیری دستی از افتاده‌ایبر سر افتادگان پاکوفتن آسان بود
کار هر جولاهه باشد کینه راندن وقت‌خشمآنکه خشم خویش تاند خورد، او سلطان بود
کینه‌جویی نیست باری درخور مردان مردکاین صفت دور از بزرگان شیوهٔ دونان بود
گر زبردستی کشد از زیردستان انتقامسرنگون گردد اگر خود رستم دستان بود
چون ظفرجستی ببخشا، چون‌ توانستی مکشخاصه آن کس را که با فکر تو همدستان بود
شاه اگر هر ناصوابی‌ را دهد زندان جزاجای تنگ ‌آید گر ایران سر به ‌سر زندان بود
خاصه چون من بنده کز دل دوستار خسروموندرین معنی مرا صد حجت و برهان بود
گیرم از رنجی مرا در دل غباری شد پدیدرنج را با رنج شستن ریشهٔ عصیان بود
آن که او از یک‌ نگه خوشدل شود زجرش خطاستعقده‌ چون خود وا شود کی حاجت دندان بود
گر گناهی کرده‌ام‌، هم کرده‌ام خدمت بسیگر گنه پیدا بود خدمت چرا پنهان بود
صد مقالت بیش دارم در مدیح شهریاریک‌بهٔک پیش آورم ازشاه اگر فرمان بود
اولین دفتر که نفرین کرد بر شاه قجرنوبهار است آنکه نام من بر او عنوان بود
گرخطایی دیگران کردند برمن بحث‌نیستگر فلان جرمی کند کی بحث بر بهمان بود
خودگرفتم اینکه بی‌پایان بود جرم رهیعفو و اغماض شهنشه نیز بی‌پایان بود
راست گر خواهی گناهم دانش و فضل من ‌استدر قفس ماند بلی چون مرغ خوش الحان بود
چاپلوس و دزد و حیز آزاد و من در حبس و رنجزانکه فکرم را به گرد معرفت جولان بود
گر نه نادانی ازین زندان بتر بودی همیبنده کردی آرزو تا کاشکی نادان بود
مستراح و محبسی با هم دو گام اندر سه گامکاندر آن خوردن همی باریستن یکسان بود
شستشوی و خورد و خواب و جنبش و کار دگرجمله در یک لانه‌! کی مستوجب انسان بود
یا کم از حیوان شناسد مردمان را میر شهریا که میر شهر خود باری کم‌ از حیوان بود
خاصه‌ همچون من که جر‌مم حفظ ‌قانونست و بسکی بدان جرمم سزا این کلبهٔ احزان بود
دزد و خونی بگذرند آزاد در دهلیز حبسلیک ما را منع بیرون شد ازین زندان بود
مجرمین در شب فرو خسبند زیر آسمانوین ضعیف پیر در این کلبه در بندان بود
پیش روبش آب روشن جوشد اندر آبگیراو در اینجا با تن تفتیدهٔ عطشان بود
گر بخواهم دست و روبی شویم اندر آبدانره فروبندد مرا مردی که زندانبان بود
چون شب آید پشه سرنازن شود من چنگ زنکار ساس و کیک رقص و کار من افغان بود
روز و شب از سورت گرما بسان قوم نوحهردم از سیل عرق بر گرد من طوفان بود
گر ببندم در، حرارت‌، ور گشایم در، هوامهر دو سر هم سنگ چون دو کفهٔ میزان بود
شاعری بیمار و کنجی گنده و تاریک و ترخاصه کاین توقیف در گرمای تابستان بود
موشکان هر شب برون آیند و مشغولم کنندهم‌نشین موش گشتن‌، رتبتی شایان بود!
منظرم دیوار و موشم مونس و کیکم ندیمباد زن آه پیاپی‌، شمع سوز جان بود
گر کتابی آورد از خانه بهرم خادمیروی میز میر محبس‌، روزها مهمان بود
جزو جزوش را مفتش باز بیند تا مبادکاندر آنجا نردبان و نیزه‌ای پنهان بود
ور خورش آرند بهرم‌، لابلایش وارسندتا مگر خود نامه‌ای در جوف‌ بادمجان بود
چیست‌ جرمش‌؟ کرده‌ چندی پیش، از آزادی‌ حدیتتا ابد زبن جرم مطرود در سلطان بود
نی خطا گفتم که سلطان بی گناهست اندرینکاین بلا بر جان من از جانب یزدان بود
چون خدا خواهد که گردد ملتی عاصی‌، تباهگرکسش یاری کند مستوجب خذلان بود
ناگهش دردست آن مردم فرو گیرد خدایکش فرو کوبند تا اندر تنش ستخوان بود
خوش سزای خدمتش را بر کف دستش نهندداستان‌هایی ز حکمت اندربن دستان بود
چون که قومی در جهان‌ از فیض حق محروم ماندهادیش گر نوح باشد بستهٔ حرمان بود
انبیاء قوم اسرائیل را بین کز قضادشمن ایشان هم از پیراهن ایشان بود
افتخار تیرهٔ عدنان رسول هاشمی استدشمن او هم ز نسل و تیرهٔ عدنان بود
هفتصد سال است کایران شاعری چون من ندیدوین سخن ورد زبان مردم ایران بود
از پس سعدی و حافظ کز جلال معنویپایهٔ ایوانشان بر تارک کیوان بود
آن اساتید دگر هستند شاگرد بهارگر«‌امامی‌» گر«‌همام‌» ار «‌سیف‌» گر«‌سلمان‌» بود