گنج

شمارهٔ ۹۶ - سپید رود

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ود۳۷ بیت
هنگام فرودین که رساند ز ما درودبر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه و گل های رنگ رنگگویی بهشت آمده از آسمان فرود
دریابنفش و مرز بنفش و هوا بنفشجنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروندوین‌ جایگه بنفشه به خرمن توان درود
کوه از درخت گویی مردی مبارز استپرهای گونه گون‌زده چون جنگیان به‌خود
اشجار گونه گون و شکفته میانشانگل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود
چون لوح آزمونه که‌ نقاش چرب دستالوان گونه گون را بر وی بیازمود
شمشاد را نگر که‌ همه تن قد است و جعدقدیست ناخمیده و جعدیست نابسود
آزاده را رسد که بساید به ابر سرآزاد بن ازین رو تارک به ابر سود
بگذر یکی به خطهٔ نوشهر و رامسروز ما بدان دیار رسان نو به نو درود
آن گلستان طرفه‌بدان فر و آن جمالوان کاخ‌های تازه بدان زیب و آن نمود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اندفرشی کش از بنفشه وسبزه‌ است تاروپود
آن‌بیشه‌هاکه‌دست طبیعت به‌خاره سنگگل‌ها نشانده بی‌ مدد باغبان و کود
ساری نشید خواند بر شاخهٔ بلندبلبل به شاخ کوته خواند همی سرود
آن از فراز منبر هر پرسشی کنداین یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود
یک جا به شاخسار، خروشان تذرو نریک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود
آن‌یک نهاده‌چشم‌، غریوان به‌راه جفتاین‌ یک ببسته گوش و لب‌ از گفت و از شنود
برطرف رود چون بوزد باد بر درختآید به گوش نالهٔ نای و صفیر رود
آن شاخ‌های نارنج اندر میان میغچون پاره‌های اخگر اندر میان دود
بنگر بدان درخش کز ابرکبود فامبرجست و روی ابر به ناخن همی شخود
چون کودکی صغیر که با خامهٔ طلاکژ مژ خطی کشد به‌ یکی صفحهٔ کبود
بنگر یکی به‌ رود خروشان به‌وقت آنکدریا پی پذیره‌اش آغوش برگشود
چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مامکاینک بیافت مام و در آغوش او غنود
دیدم غریو و صیحهٔ دریای آسکوندریافتم که آن دل لرزنده را چه بود
بیچاره مادریست کز آغوشش آفتابچندین هزار طفل به‌ یک لحظه در ربود
داند که آفتاب‌، جگرگوشگانش راهمراه باد برد و نثار زمین نمود
زبن‌ رو همی خروشد و سیلی زند به‌ خاکاز چرخ برگذاشته فریاد رود رود
بنگر یکی به منظر چالوس کز جمالصد ره به زیب وزینت مازندران فزود
زان‌ جایگه به بابل و شاهی گذاره کنپس با ترن به ساری و گرگان گرای زود
بزدای زنگ غم به ره آهنش ز دلاینجا بودکه زنگ به آهن توان زدود
این‌خود یک ازهزار زکار شهنشهی استکزیک حدیث او بتوان دفتری سرود
از جان ودل ستایش او پیشه کن که اوستآن خسروی که از دل و جان بایدش ستود
جیشی دلیر ساخت ازین مردمی فقیرآری کنند اطلس و دیبا ز برگ تود
هست اعتبار ملک ز آب حسام اوچون اعتبار خاک صفاهان به زنده‌رود
جزسعی او، که جادهٔ چالوس برگشاد؟جز جهد او، که راه پتشخوارگر گشود؟
تا هست حق و باطل و سود و زیان، رساداز حق به‌ دو عنایت و از او به خلق سود
بخشد بهار را کف دستی ز رامسرکانجا توان به هر نفسی دفتری سرود