شمارهٔ ۸۷ - مسجد سلیمان
حقپرستان سلف، کاری نمایان کردهاندمعبدی بر کوهسار از سنگ بنیان کردهاند
بیست پله برنهاده پیش ایوانی ز سنگزیرش انباری برای آب باران کردهاند
پلهای دیگر نهادستند از سوی دگراز پی آمد شد خاصان مگر آن کردهاند
اندر آنبیآب وادی جای کشت و زیست نیستزین سبب پیداست کان را بهر یزدان کردهاند
هشتنهفرسنگدور از شوشتر بر سویشرقآن بنای هایل سنگین بهسامان کردهاند
هست پیدا کان فرو افتاده احجار عظیمقرنها سرپنجه با گردون گردان کردهاند
یا ز اشکانی است آن ویرانه مزکت یا مگرخسروان آن را به عهد آل ساسان کردهاند
نیست آن کار کیان زیرا که در عهد کیاندر چنین احجار نقش و خط نمایان کردهاند
طاقها افتاده و دیوارها گردیده پستگوییا آن را زلازل سخت ویران کردهاند
چشمهٔ آبی است خرد، اندر نشیب آن درهکاندر آن مسکن، فقیری چند عریان، کردهاند
نام آن چشمه نهادستند پس «چشمهعلی»نیز مسجد را لقب «مسجدسلیمان» کردهاند
یکهزار و سیصد و شش بود و آغاز ربیعکاندر آن وادی زگل گفتی چراغان کردهاند
خوانده بودم درکتب، وصف بهار شوشتریافتم کان را ز روی صدق، عنوان کردهاند
راستی گفتی گستریده فرشی از دیبای سبزوندر آن تصویرها از لعل و مرجان کردهاند
سبز وادیها گرفته گرد هامونی فراخکش مرصع یکسر ازگلهای الوان کردهاند
کوه را گفتی ز فرش سبزه مطرف بستهانددشت را گفتی به برگ لاله پنهان کردهاند
از بر معبد نشستم بر سر سنگی خموشگفتی اندام مرا زان سنگ بیجان کردهاند
یک نظر کردم به ماضی یک نظر کردم به حالزانچه اینان می کنند و زانچه آنان کردهاند
مزدیسنان را بدیدم، از فراز قرنهاکز شهامت ملک ایران را گلستان کردهاند
در زمان اقتدار بابل و یونان و مصرسلطنت بر بابل و بر مصر و یونان کردهاند
وز پس قرنی دو هم با دولتی مانند رومپردلان پارت همدوشی به میدان کردهاند
وز پس چندی دگر ساسانیان این ملک راچون بهشت از عدل و داد و علم و عرفان کردهاند
وین زمان ما مفلسان شادیم زانچ آن خسرواندر ستخر و بیستون و طاق بستان کردهاند
گویی این بیحالی از خورشید و گرمیهای اوستای بسا مهرا که محض بغض و عدوان کردهاند
اندک اندک مهر پنهان گشت گفتی کاخترانمخفی از شرم منشی در زیر دامان کردهاند
سر به زیر افکندم و ناگه دو چشمم خیره شدخاک را گفتی ز اخترها درخشان کردهاند
هشت فرسنگ اندر آن کهسارها یل ناگهانروز شد گفتی مگر شب را به زندان کردهاند
از فروغ برقها در خانهها و راههااختر شبگرد را سر در بیابان کردهاند
یادم آمد کاندر این آباد ویران مر مراانگلیسان با رفیقی چند، مهمان کردهاند
شرکت نفت بریتانی و ایران است اینکز هنرمندی جهان را مات و حیران کردهاند
آب را با آتش از کارون به بالا بردهاندنفت را با لوله سر گرد بیابان کردهاند
تا نگویی معجز است این یا کرامت یا که سحربا فشار علم، هم این کرده هم آن کردهاند
سنگ را با متهٔ علم و هنر، سنبیده نرمنفت را از قعر چه زی اوج، پران کردهاند
هشته پستانها ز مهر، اندر دهان طفل خاکتا دهانش را بسان غنچه خندان کردهاند
سالها این راز پنهان بود در قلب زمینآشکار آن راز را اینک به دوران کردهاند
عقدههایی بود مشکل در دل خارا، گرهآن گره بگشوده و، آن مشکل آسان کردهاند
این شگفتی بین که از همخوابهٔ قیر سیاهچون مجزا نفت و بنزین فروزان کردهاند
نار اگر شد گلستان بر پور آزر دور نیستبین که خارستان نفتون را گلستان کردهاند
حلقههای چاه شان خوانده ز دل راز زمینبرجهای قصرشان با عقل پیمان کردهاند
لولههای چاه ساران، ره به مرکز بردهاندمیلهای کارگاهان قصد کیوان کردهاند
تا نجوشد نفتو هر زین سویو آنسو نگذردلولههایی تعبیه بر چاهساران کردهاند
دیگهایی آهنین، بر هیئت دیو سیاهلولههایی همچنان بر شکل ثعبان کردهاند
نفتها در دیگها انباشته وز لولههاسوی آبادان رود کاین گونه فرمان کردهاند
دستگاه برق «تمبی» چرخ گردانست راستکز نفوذش چرخها را جمله گردان کردهاند
تا به آبادان ز نفتون در چهل فرسنگ راهعالمی روشن به نور علم و عرفان کردهاند
قریهٔ ویران «عبادان» که بد ضربالمثلاین زمان شهریش پر قصر و خیابان کردهاند
دکهٔ آهنگریشان، دهشت افزاید از آنکز دو پاره کوه آهن پتک و سندان کردهاند
پتک خود بالا رود چون کوه و خود آید فرودبر یکی آهن که بهر کندن کان کردهاند
همچو دو دوزخ، دو نیران مشتعل دیدم ز دورکز لهیب و شعله، دوزخ را هراسان کردهاند
گفتی این هست آذر برزپن و آن آذرگشسبکز پی تعظیم یزدان، مزدیسنان کردهاند
بهر مجروحان و بیماران و گرماخوردگانچند مارستان به طرز انگلستان کردهاند
انتظاماتی که در آن خطه دیدم، ای عجبسالها خلق آرزویش را به تهران کردهاند
وقت، در ایران فراوانست و ارزان، لیک علمهست کمیاب و گران و اینان دگرسان کردهاند
وقت را بسیارکمیاب وکران کردند، لیکدر برابر علم را افزون و ارزان کردهاند
انگلیسان اندرین کارند و اهل ناصریخرمند از اینکه یک صابی مسلمان کردهاند
تو ز من خواهی برنج ای مدعی خواهی مرنجاین هنرمندان به عصر خویش احسان کردهاند