گنج

شمارهٔ ۶۷ - عرض لشکر

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رد۳۳ بیت
امیر مشرق امروز عرض لشکرکردزمین ز لشکر خود عرضگاه محشرکرد
چو خنگ دولت اوپای بر زمین بنهادسنان رایت او سر ز آسمان برکرد
زآب خنجرش آتش فتاد بر دل خصمز باد تیغش بدخواه خاک بر سرکرد
ز بانگ مردان‌، بدریدگوش دشمن ملکزگرد موکب‌، جان عدو پرآذرکرد
ز شیرمردان چون بیشه کرد دامن کوهز سروقدان‌، صحرای طوس کشمرکرد
زکوه سنگین، افغان و زینهار بخاستچو کوه رویین را شه بدو برابرکرد
بلی دوتوپ شنیدر، دوکوه روئین بودکه کوه سنگین از بیم او فغان سرگرد
همین نه عرض هنرکرد شهریار امروزکه هربروزی عرض جلال دیگرکرد
هزار کار نمایان نمود و آن همه رابرای تقویت ملت پیمبر کرد
خدایگان رسولان محمد مختارکه هرچه کرد، به فرمان پاک داورکرد
نخواند درس مجازی ولی به مدرس حقهزار درس حقیقت نخوانده از برکرد
یتیم بود ولیکن به عقدگاه ازلزواج هفت پدر را به چار مادر کرد
زقاب قوسین اندرکذشت و سوی خداز هرچه بود و بود جایگه فراتر کرد
چه مدح کوبم آن راکه از جلالت قدرخدای عزّ و جل مدحتش مکرر کرد
همین سپاس ازو بس مرا، که درگل منفروغ مهر و ثنای ملک مخمر کرد
طراز دفتر اجلال نیرالدولهکه باید از پی مدحش هزار دفتر کرد
شگفت نبود ازکردگار عزوجلکه عالمی را در یک وجود، مضمر کرد
اگر ز هیبت او آسمان شود از جایتوان ز حشمت او آسمان دیگر کرد
شها تو عالم عقلی و دهر عالم نفسبه تیغ عقل توان نفس را مسخر کرد
هرآنکه دیدهٔ بدبین به‌ملک شرق‌انداختنهیب خشم تو خاکش به‌ دیده اندر کرد
چو ملک شرق به کابین انتظام تو شدعروس امن درآمد به بزم و زیور کرد
همان کسان که به دل کینه ی تو ورزبدنداگرچه عفو توشان کام دل میسر کرد
ولی جهان‌شان نشنید عذر وکیفر و دادهرآنچه کرد، جهان درشت‌کیفر کرد
دو خوب و بد ز نژادی عجب نباشد از آنکدرودگر ز یکی چوب دار و منبر کرد
کنون به شادی بنشین و داد خلق بدهکه آفرین‌ها یزدان به دادگستر کرد
همان ستم زدگان را به عدل رهبر باشسپاس آن که خدایت به عدل رهبر کرد
خدایگانا؛ اینک بهار مدح‌سرایبه مدح جاه تو چون عنصری‌، سخن سر کرد
صبوری آمد در مدحتت نهالی کاشتنهال مدح تو اکنون به خرّمی بر کرد
چسان توانند افکند آن درختی راکه آب رحمت ولطف تواش تناورکرد
زکید کوته‌بینان چگونه گردد پستکسی که مدح تو شاه بلند اخترکرد
همیشه تا نتوان ماه را بکتان بستهماره تا نتوان چرخ را به چنبرکرد
مدار چرخ‌، به کام تو باد زانکه خدایبرآستان تو صد چون سپهر، چادرکرد
به ملک شرق بمان شاد وکام دل برگیرکه ملک شرق ز عدل توکام دل برکرد