گنج

شمارهٔ ۵۹ - نوید پیک

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: د۴۸ بیت
اگرکه پشت من از بار حادثات خمیدشکسته زلفا جعد ترا که خمانید
خمیده پشتی وگوژی نشان پیرانستدو زلف تو پسرا از چه کوژ گشت و خمید
شنیده بودم در آب موی گردد مارکجا بتابد بر وی به سال‌ها خورشید
من آن ندیدم و دیدم در آب عارض توخمیده طره و شد مار و قلب من بگزید
دو طره برد و بناگوش روشنت گوییدو عقربست ز دو گوشه‌های ماه پدید
به برج عقرب هرکس شنیده باشد ماهولیک عقرب در برج ماه کس نشنید
معاشران بگذارید وبگذربد از منکه دشنه‌های غمم رشتهٔ حیات برید
بریده ساخت ز یاران و دوستان‌، گوییمرا زمانه در آن شهر، عضو زاید دید
جز آن گلی که به نوروز چیدم از رخ دوستگذشت سالی و دستم گل مراد نچید
گزیدم از همه خوبان بتی که از شوخیز دوستان به دل دشمن‌، انتقام کشید
نهفتمش به ته قلب‌، قلب من بشکافتنهادمش به سر چشم‌، دیده‌ام بخلید
گسیخت رشتهٔ پیوند دوستاران رابرفت و واسطهٔ‌العقد دشمنان گردید
ز درد ناله نمودیم نایمان بفشردبه عجزنامه نوشتیم نامه‌مان بدرید
به اعتراض گذشتیم‌، عرضه کرد به قهردرون خانه نشستیم‌، خانمان کوبید
چه عهد بودکه بر جان عاشقان بخشودچه روز بود که بر روی دوستان خندید
سیاستش‌همه‌خوف است و هیچ نیست رجاءطریقتش همه بیم‌ است و هیچ نیست امید
گزید عقرب زلفش دل مرا باریجزای آنکه دل‌، او را ز جمله شهر گزید
بغارتید و تبه کرد صبر و دین و دلمدلم ز روی رضا برد و دین من دزدید
به باغ رفتم و دیدم که مرغکی آزادنشسته بود به شاخ گلی و می‌نالید
سئوال کردم وگفتم ترا چه شد؟ گفتابه حال و روز توام دل گرفت و اشک چکید
ز خانه رفتم و بر روی پل نهادم گامزبار محنت من ناف پل به خاک رسید
به زنده‌رود یکی قطره ز اشک من افتادبه رنگ خون شد و سیلی عظیم از آن جنبید
به مرگ نیم‌نفس راه داشتم که ز راهرسید پیک و ز یاران مرا بداد نوید
خجسته‌نامه‌ای آورد کاز رسیدن اوگل نشاط من از شاخ آرزو شکفید
نگارخانهٔ چین بود گفتی آن نامهبه زیر هر خطش اندر دوصد نگار پدید
لطیف نثری چون شوش‌های زر سرهبدیع نظمی چون رشته‌های مروارید
به چربدستی بنگاشته خطی که همیز خط یاقوت از قوت قلم چربید
نبشته همره نامه یکی قصیدهٔ ترکش از مسام عبارات‌، شهد ناب زهید
علی‌، عبد رسولی‌، بلی چو خامه گرفتچنان نویسدکاز فضل آن بزرگ، سزید
ز بس که در غم ایام یاعلی گفتمبه روزبازبسینم علی به داد رسید
به راستی علیا! این بلند چامه چه بودکه از خلال سطورش ستاره می‌تابید
بدین قصیده تو با عسجدی شدی همسروزان کتاب برابر شدی به ابن عمید
سزای قافیت دال ذال خواهم گفتنه بلکه ابن عمید است مرترا تلمیذ
تویی نشانه مران فاضلان پیشن راچنان که بیرونی را، غیاث دین جمشید
نبشته بودی کان چامهٔ مضارع رابه خواجه خواندم و بشنید وسخت بپسندید
به نام خواجه مرا شعرها بسی باشدبه نامه‌ای که پس از مرگ من شود بادید
به جای آنکه دگر خواجگان به هیچ مرافروختند و وی از پاکی تبار خرید
من از دو مرد به گیتی سپاس دارم و بسیکی برفت و دگر باد سال‌ها جاوید
من آن کسم که نپیوندم و چو پیوستمبه هیچ حیله نیارند رشته‌ام گسلید
به روزگاری من جان به راه دوست دهمکه دوستان نتوانند نام دوست شنید
طمع به مال و بنانش نکرده‌ام لیکنمرا فتوت ذاتیش سوی خواجه کشید
وز اصطناع و حمایتش چار سال تمامبه کار بودم و فارغ ز قیدگفت و شنید
دربغ و دردکه این روزگار سفله‌نوازبه جای مرغ سخن گوی‌، زاغ بنشانید
بزرگوارا! از فیض رشحهٔ قلمتزکشتزار خیالم گل وصال دمید
به ری طبرزد و فانید از اصفهان شد و توبه اصفهان زری آری طبرزد و فانید
چون‌از سیاه و سپیدم‌تهی است کف‌، صله‌اتسخن فرستم وکاغذکنم سیاه و سپید
هماره تا ز خراسان دوباره تیغ زندسوار چرخ‌، که در خوروران به خون غلتید
تو شاد باش و ز فضل و ادب حمایت کنگذشته اخترت از تیر و قدرت از ناهید