گنج

شمارهٔ ۵۳ - انگشتری

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رگرفت۲۰ بیت
تا لب جانان ز تنگی شکل انگشتر گرفتپشتم از بار فراقش صورت چنبر گرفت
صورت چنبر گرفت از بار هجرش پشت منتا لب لعلش ز تنگی شکل انگشتر گرفت
او مگر خواهد ز زلف و خال خود انگشتریکاین نگین از مشک کرد،‌ آن چنبر از عنبر گرفت
طُرّهٔ شبرنگِ او وقتِ سحر زآسیبِ بادصدهزار انگشتری بشکست و باز از سر گرفت
شد چو انگشتر دلم خالی ز مهر نیکوانتا چو انگشتر نگین مهرش اندر بر گرفت
خواست بسپارد مرا گیتی به دست هجر اوزان چو انگشتر مرا خمّیده و لاغر گرفت
کرد همچون حلقهٔ انگشتری پشت مراوز مدیح صهر شاهنشه بر او گوهر گرفت
آنکه تا انگشتری بگرفت انگشتش ز شاهمشتری را طالعش زیر نگین اندر گرفت
همچنان کانگشتری گیرد ز گوهر آب و تابدولت و ملّت از او آرایش و زیور گرفت
گشت چون انگشتر از تنگی دل خصمش چو اوخلعت انگشتری از شاهِ گردون‌فر گرفت
چون بدین انگشتری بینی و این تابان نگینماه نو در بر، تو گویی زهرهٔ ازهر گرفت
گویی این انگشتری را از شرافت آسمانگوهر از اختر نهاد و چنبر از محور گرفت
قدر این انگشتری زانگشترِ جم برتر استآری این یک را بباید زآن دگر برتر گرفت
زانکه آن انگشتری از جم به اهریمن رسیدوین دگر را از ملک‌، صدرِ ملک‌منظر گرفت
آنکه انگشت جلالش از پی انگشتریمهر را مهر نگین و چرخ را چنبر گرفت
هان خداوندا تو را انگشتری بخشید شاهوندرین انگشتری بس لطف‌ها مضمر گرفت
تا تو را آمد چنین انگشتری از شهریاراز حَسَد خَصمِ تو را در کالبد آذر گرفت
آسمان‌قدرا! بهار مدحگر در ساعتیوصف این انگشتری را خامه و دفتر گرفت
چون درآمد نام این انگشتری در هر کلامخامهٔ من سربه‌سر آیین و زیب و فر گرفت
بر تو بادا فرخ و فرخنده این انگشتریکز تو صد فرخندگی آیینِ پیغمبر گرفت