شمارهٔ ۲۵۶ - چه داری؟
ای خواجه به جز سیم و زر چه داری؟چون علم نداری دگر چه داری؟
زر وگهرت را اگر ستانندای خواجهٔ والاگهر چه داری؟
از علم شود خاک بیهنر زربنگر که ز علم و هنر چه داری؟
آن قصرتورا علم بوده معماردر وی تو به جز خواب و خور چه داری؟
وان باغ تو را ذوق بوده طراحخیره تو در آن گام بر چه داری؟
این سیم و زرت مردهریگ بابستاز بابت خوبش ای پسر چه داری؟
گویی پدرم داشت علم و دانشاز دانش و علم پدر چه داری؟
گر زر ز رواج اوفتد بناگاهتو بهر خورش ماحضر چه داری؟
ورکار به فکر و عمل گرایداز فکر و عمل برگ و بر چه داری؟
ور از وطن افتی به شهر غربتسرمایه در آن بوم و بر چه داری؟
اینزرکه بهدست اندرست زر نیستزان زر که بود زبر سر چه داری؟
زور تن و اقدام و عزم و مردیذوق و فن و هوش و فکر چه داری؟
امروز توپی میر و کارفرمافردا که شدی کارگر چه داری؟
از صنعت مردم بری تمتعخود صنعتی، ای نامور چه داری؟
زان حرفه و پیشه کاید از آننفعی ز برای بشر، چه داری؟
داری گهر معدنی فراواناز معدن دانش گهر چه داری؟
داری کتب ارزشی مکررزان جمله یکی خط ز بر چه داری؟
بیعلم بشر است شاخ بیبرای شاخهٔ بیبر، اثر چه داری؟
بیذوق رجل گلبنی است بیگلای گلبن بی گل ثمر چه داری؟
بر فرق تو هست این کلاه زیبادر زیرکلاه آستر چه داری؟
وانجامه و رخت تو سخت نغز استبنمای کز آن نغز تر چه داری؟
ای خواجه ز علم و هنر گذشتیماز دین و مروت نگر چه داری؟
از جود و سخا یک به یک چه دانی؟وز مهر و وفا سربسر چه داری؟
جز حیلت و مکر و دغل چه خواندیجز نخوت و عجب و بطر چه داری؟