شمارهٔ ۲۵۲ - تغزل
ز عشق خوبروبان حصاریشدم در چنگ رنج و غم حصاری
حصاری شد دلم در سینهٔ تنگز دست تنگ چشمان حصاری
ز هر سو پیش چشمم اندر آیدبتی چینی و ترکی قندهاری
به باری، چند ازینان شکوه رانمکه این خوبی بدیشان داد باری
از اینان با دل من بر، فسون کردنگاری چیره بر افسوننگاری
بتی کرده دل جمعی گرفتاربه بند حلقهٔ زلف بخاری
به جایش غمگساری دارم و اوبه جای من ندارد غمگساری
ازیرا داده زلف بیقرارشقرار کار من بر بیقراری
کنون ز اندیشهٔ آن سعتری زلفشبی دارم به پیش چشم تاری
کجا ناساز گشتی زو مرا کاراگر بودیش با من سازگاری
بهمن نامهربان گر شد چه حاصلز آه و ناله و افغان و زاری