گنج

شمارهٔ ۲۵ - ورزش روح

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ب۵۲ بیت
دو چیز افزونی دهد، بر مردم افزون‌طلبسرمایهٔ عقل و خرد، پیرایهٔ علم و ادب
علم است دیهیم علا، عقل است کنج اعتلاالعلم تاج للفتی‌، والعقل طوق من ذهب
هست ار ز میراث‌ پدر، عقل غریزیت ای پسرتکمیل آن واجب شمر، باری به عقل مکتسب
عقل غریزی بی‌ممد، بی‌ورزش و تعلیم و جدهرچند باشد مستعد، کردد به غفلت محتجب
عاقل فتد از کاهلی‌، در ورطهٔ لایعقلیجاهل شود دانا، ولی با ورزش و جهد و تعب
ورزش کند تن را قوی روح و خرد را مستویمر نفس‌ها را معنوی‌، مر فکرها را منتخب
*‌*
در عیدگاه رومیان‌، مردی ضعیف و ناتوانافتاد از بادی دمان برخاست غوغا و شغب
مرد از جماعت شد خجل‌، زان ناتوانی منفعلبر ورزش تن داد دل‌، بگشاد بازو بست لب
چون عید شد سال دگرشد عیدگه پر شور و شرمردم دوان در یکدگر، بهر تماشایی عجب
گردونه‌ای آمد دوان بر چار گامیش جوانوز پی جوانی پهلوان‌، زیبا رخ و دیبا سلب
بگرفت چرخ واپسین و افشرد زانو بر زمینچون‌ جسته‌ شیری‌ از کمین‌ بر پشت‌ نخجیر از غضب
برکاشت اندر عیدگه مر گاومیشان را ز رهپس داشت گردون را نگه با زور پولادین عصب
زان پس به گردون شد سوار آن آزمودهٔ نغزکاراز انفعال سال پار، آورد عذری بلعجب
گفتا منم آن ناتوان‌، کافتادم از باد دماندفع تعنت را میان‌، بستم به ورزش روز و شب
این سعی و این زحمت مرا برهاند از آن رنج و بلاعیش است بعد از ابتلا شادیست از بعدکرب
زان گفته مردان و زنان جستند از جا کف ‌زنانوان پهلوان و همگنان رفتند با ساز و طرب
*‌*‌
چون غیرت انگیزد همی اسباب‌ها خیزد همیپیش امل ریزد همی از هر بن مویی سبب
غیرت به جز جنبش مدان کز وی حرارت شد عیانبیرون‌ز جنبش‌نیست‌جان‌زان‌شد روان‌جان‌را لقب
جنبش کن ار مرد رهی وز ورزش جان اگهیجان را ده از جنبش بهی تا وارهی‌از تاب و تب
ای تن ز ورزش بارور وز ورزش جان بیخبرجان‌را ز ورزش بخش فر کاین واجبست آن مستحب
در ورزش تن بارها آسان شدت دشوارهادر ورزش جان خارها آرند از بهرت رطب
خواندی که افکند آن فلان سجاده بر آب رواناین ورزش جانست هان السعی فیه قد وجب
شد بر پلنگ آن یک س‌رار اندرکفش پیچنده مارآن مار تازانهٔ سوار، آن دد هیون مرد رب
این پیش جان‌ها اندکست این از هزار آیت یکستاین بهر ارباب شکست از باغ معنی یک خشب
زین وانمودن‌ها برآ، زی نانمودن‌ها گراکان کس که داندکیمیا، پنهان کند ز اهل طلب
زان کیمیای مردمی کان هست اصل بی‌غمیدریاب تا سطح زمی‌، پیشت شود کان ذهب
وانگه برآی از بیخ و بن وزکیش و آیین کهناصل و نسب بدرود کن، وز کف بنه جاه و حسب
با حکمت و عقل گزین‌، ماهیت اشیا ببینچون چیره گشتی بر زمین زی آسمان بر کن قبب
چون بگذری از سبع‌ها، وز ماوراء طبع‌هابینی تلال و ربع‌ها، زآثار یار منتخب
**‌
درکش بهار اینجا عنان‌، کز حملهٔ رویین‌تنانچون رستمت زاری کنان بینم همه تن پرثقب
برگرد زی اصل سخن عذر آور از فصل سخنتا خود گه وصل سخن از وصل برخوانی خطب
مخلوق را بینی مصر، اندر ضلال مستمرنه تن ز ورزش مقتدر، نه جان ز تمرین منقلب
نابوده یک‌ساعت مقیم‌، اندر صراط مستقیمامات غیرتشان عقیم‌، آباء همتشان عزب
اینجا وفا و شرم کو، یک یار با آذرم کویک شعله آه گرم کو، کز وی شود جان ملتهب
قومی پلید وکینه‌جو، تردامن و بی‌آبروجمله قبیح و زشت خو یکسر وقیح و بی‌ادب
بدفطرت و ناکس همه از بد نکرده بس همهمدخولشان ازپس همه پیش اوفتاده زین سبب
زین سفلگان محتشم بی‌دولتان محترمدر زحمتم اندر عجم چون بوالعلا اندر عرب
زین بی‌هنر حساد من‌، گیرد خموشی داد منکز آسمان فریاد من بگذشت و خاموش است لب
با حاسد ار پنجه زنی آن مرده را زنده کنیدر آتش ار چوب افکنی افزون شود او را لهب
به کز لهیب خوی بد، بدخوی خاکستر شودخود خویش‌ را خامش کند زآتش ‌چو‌ برگیری‌ حطب
ذوق آورد آثار من‌، لذت دهد گفتار منمستی دهد اشعار من‌، مانندهٔ آب عنب
در رنجم از چندین هنر، مانند طاوسان نرتن فدیهٔ مقبول پر، جان برخی رنگین ذنب
زین همرهان مفتری چون یوسفم من متفریهستم ازین گرگان بری کز آهوان دارم نسب
با سفله نستیزم همی وز دون بپرهیزم همیزین قوم بگریزم همی چون مصطفی از بولهب
اصل تناسب شد یقین زیراک در هر سرزمینهست آن‌مناسب جاگزین وان‌نامناسب مرتهب
در جایگاه طوطیان‌، ننهد نعامه آشیانوانجا که خسبد ماکیان، کبک دری ننهد خشب
بازیده‌ام شطرنج تو، هستم به هر بازی جلوفخر است و استبقا گرو عز است و استغنا ندب
زین رو هیاهوها شود انگیخته غوغا شودبر قصد من برپا شود هنگامه و جنگ و جلب
مستفعلن‌، مستفعلن‌، مستفعلن‌، مستفعلن«‌یارب‌چه‌بودآن‌تیرگی‌وآن‌راه‌دور و نیمشب‌»