شمارهٔ ۲۳۶ - ذم ری
اجل پیام فرستاد سوی کشور ریکه گشت روز تو کوتاه و روزگار تو طی
بریخت خون سلیل رسول، زاده سعدبه یاد میری تهران و حکمداری ری
از آن زمانه به نفرین خاندان رسولدچار گشتهای ای خاک تودهٔ لاشی
شرنگ قهر اجانب چشیده دم در دمپیام سخت حوادث شنیده پی در پی
بسا سلالهٔ شاهنشهان که حشمتشانگذشته بد ز سر تاج خانوادهٔ کی
که درتو جای گزیدند و خوار و زار شدندچو آل بوبه که شد در تو دور آنان طی
بسا بزرگان کاندر تو زار کشته شدندو یا زبیم گرفتند ره به دیگر حی
از آن قبل که تو شومی و شومی از در توبه ملک در شود انسان که باده در رگ و پی
هماره بنگه اوباش و جایگاه رنودهمیشه مهد خرافات و گاهوارهٔ غی
همه فقیر به علم و همه علیم به زرقهمه ضعیف به عقل و همه دلیر به می
به تنگدستی، پابند زینت سرو بربه بینوایی، گرم نوازش دف و نی
ایا به داخلیان گفته الجناحعلیکولی به خارجیان گفته الجناح علی
همین نهتنها در جنگ شیعی و سنیبسوختی چو ز تف شراره تودهٔ نی
که جنگ شافعی و مالکیت هم پس از آنچنان فشرد که در تو نماند شخصی حی
به یاد دار که با خاک ره شدی یکسانز نعل لشگر تاتار و برق خنجر وی
به یاد دار کز آشوب توپ استبدادشد آفتاب تو تاریک و نوبهار تو دی
به یاد دارکه دادی تو هفده شهر به روسز ملک ایران، آن گه که طفل بودی هی
به یاد دار که بودی عبید اجنبیاناز آن زمان که نبشتند بر تو هذالری
علاج ایران نبود جز اینکه صاعقهایتبه شعله محو کند، کاخر الدوا الکی