گنج

شمارهٔ ۲۲۲ - جغد جنگ

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ایاو۶۳ بیت
فغان ز جغد جنگ و مرغوای اوکه تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابدگسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای منکزو بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعب‌ترکه کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبروز استخوان کارگر غذای او
همی‌زند صلای مرگ و نیست کسکه جان برد ز صدمت صلای او
همی‌دهد ندای خوف و می‌رسدبه هر دلی مهابت ندای او
همی‌تَنَد چو دیوپای در جهانبه هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور، گرد پاره شکرفتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بر وزدبه حلق‌ها گره شود هوای او
در آن زمان که نای حرب در دمدزمانه بی‌نوا شود ز نای او
به گوش‌ها خروش تندر اوفتدز بانگ توپ و غرش و هرای او
جهان شود چو آسیا و دم به دمبه خون تازه گردد آسیای او
رونده تانک‌، همچو کوه آتشینهزار گوش کر کند صدای او
همی خزد چو اژدها و در چکدبه هر دلی شرنگ جانگزای او
چو پر بگسترد عقاب آهنینشکار اوست شهر و روستای او
هزار بیضه هر دمی فرو هلداجل دوان چو جوجه از قفای او
کلنگ سان دژ پرنده بنگریبه هندسی صفوف خوشنمای او
چو پاره پاره ابر کافکند همیتگرگ مرگ، ابر مرگزای او
به هر کرانه دستگاهی آتشینجحیمی آفریده در فضای او
ز دود و آتش و حریق و زلزلهز اشک و آه و بانگ های های او
به رزمگه «‌خدای جنگ» بگذردچو چشم شیر، لعلگون قبای او
امل‌، جهان ز قعقع سلاح ویاجل‌، دوان به سایهٔ لوای او
نهان بگرد، مغفر و کلاه ویبه خون کشیده موزه و ردای او
به هر زمین که بگذرد بگستردنهیب مرگ و درد، ویل و وای او
دو چشم‌ و گوش‌ دهرْ کور و کر شودچو بر شود نفیر کرنای او
جهانخوران گنجبر به جنگ برمسلطند و رنج و ابتلای او
بقای غول جنگ هست درد مافنای جنگبارگان دوای او
ز غول جنگ و جنگبارگی بترسرشت جنگباره و بقای او
الا حذر ز جنگ و جنگبارگیکه آهریمن است مقتدای او
نبینی آن که ساختند از اتمتمامتر سلیحی اذکیای او؟
نهیبش ار به کوه خاره بگذردشود دو پاره کوه از التقای او
تف سموم او به دشت و در کندز جانور تفیده تا گیای او
شود چو شهر لوط‌، شهره بقعتیکز این سلاح داده شد جزای او
نماند ایچ جانور به جای برنه کاخ و کوخ و مردم و سرای او
به ‌ژاپن ‌اندرون ‌یکی دو بمب از آنفتاد و گشت باژگون بنای او
تو گفتی آن که دوزخ اندر او دهانگشاد و دم برون زد اژدهای او
سپس به دم فروکشید سر به سرز خلق و وحش و طیر و چارپای او
شد آدمی بسان مرغ بابزنفرسپ خانه گشت گردنای او
بود یقین که زی خراب ره بردکسی که شد غراب رهنمای او
به خاک مشرق از چه رو زنند رهجهانخوران غرب و اولیای او
گرفتم آنکه دیگ شد گشاده‌سرکجاست شرم گربه و حیای او
کسی که در دلش به جز هوای زرنیافریده بویه‌ای خدای او
رفاه و ایمنی طمع مدار هانز کشوری که گشت مبتلای او
به خویشتن هوان و خواری افکندکسی که در دل افکند هوای او
نهند منت نداده بر سرتوگر دهند چیست ماجرای او
به نان ارزنت بساز و کن حذرز گندم و جو و مس و طلای او
به سان کَه که سوی کَهرُبا رودرود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنینه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنیمخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشک چشم رنجبرمبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش راکه شوم‌تر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای ویعطای وی کریه چون لقای او
کجاست روزگار صلح و ایمنیشکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمیفروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابریحیات جاودانی و صفای او
فنای‌ جنگ خواهم از خدا که شدبقای خلق بسته در فنای او
زهی کبوتر سپید آشتیکه دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آن که جغد جنگ راجدا کنند سر به پیش پای او
بهار طبع من شگفته شد، چو منمدیح صلح گفتم و ثنای او
بر این چکامه آفرین کند کسیکه پارسی شناسد و بهای او
بدین قصیده برگذشت شعر منز بن درید و از اماصحای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان«‌فغان از این غراب بین و وای او»