شمارهٔ ۲۰۷ - دریغ من!
آتش کید آسمان سوخت تنم، دریغ منز آب دو دیده، بیخ غم برنکنم، دریغ من
من که به تن ز عافیت داشتمی لباس هابسعجبست کاینچنین عور تنم، دریغ من
این فلک قبا دورنگ ازسر حیله برکشیداز تن عافیت برون پیرهنم، دریغ من
دست فلک به پای دل بست مرا کمند غمنیست کسی که پنجهاش درشکنم دریغ من
من که به کوی خرمی داشتمی وطن کنونوادی بیکران غم شد وطنم، دریغ من
همچو گلی شکفته رخ در چمن نکوئیمکامده باد مهرگان در چمنم، دریغ من
راغ و زغن بهبوستاننغمهسرایروز و شبمن که چو بلبلم چرا در حزنم، دریغ من
جام مراد سفلگان پر ز می نشاط و منبهر چه ساغر طرب درفکنم، دریغ من
من که نه اینچنین بُدم بهر چهاینچنین شدممن چه کسم خدای را کاین نه منم، دریغ من
بوالحسن است شاه من، کوی رضا پناه منپس ز چه رو به ناکسان مفتتنم، دریغ من
خلق جهان ز کاخ او ریزهچنند و من چرابر در کاخ دیگران ریزه چنم، دریغ من
خاقانی شیروان گفته زبان حال منغصهٔ آسمان خورم دم نزنم دریغ من