گنج

شمارهٔ ۱۶۶ - شکوه از بخت

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انم۱۲ بیت
غم زمانه به سختی گرفته دامانمز بی‌ وفایی این بخت سست پیمانم
ببسته بود به من بخت‌، این چنین میثاقکه من بخوابم و اوخود بود نگهبانم
کنون بخفته مرا بخت و من چو مشتاقاننشسته بر سر او لای لای می‌خوانم
چو بخت‌ شوم مرا چرخ‌ بیند اندر خواببه روی غم غم دیگر نهد فراوانم
ایا سپهر طرب کاه غم‌فزای آخرازین باده با شکنج غم مرنجانم
کنون به مشت توام من ولیک در مشتتمقاومت را سرسخت‌تر ز سندانم
به باغ نظم کنون همچو عندلیبم منصریر کلک بود دلنواز دستانم
بلی چو نقد هنر هست مایهٔ دستماز آن‌ جهت بود اینسان کساد دکانم
به دور دهر بخوشیده کشت امیدمبه کلک و خامه بود گرچه ابر نیسانم
به روزگار بخشکیده خود لب ذوقماگرچه هست کنون طبع‌، بحر عمانم
اگر به کلک من اندر نه ابر نیسانست به‌ صفحه پس ز چه رو در و گوهر افشانم
وگر به طبع من اندر نه بحر عمانستز بهر چیست سخن همچو در غلطانم