گنج

شمارهٔ ۱۰۰ - نسب‌نامهٔ بهار

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اییبود۴۶ بیت
قطعه‌ای قلم پرتو بیضایی بودپرتو معنی و لفظش ید بیضایی بود
حب و بغض از پدران ارث به فرزند رسدمهر پرتو به من اجدادی و آبایی بود
همچنین بود ز میراث نیاکان بی‌شکآن محبت که ز من در دل بیضایی بود
راست گویی که میان پدران من و اومتصل سلسلهٔ انس و شناسایی بود
دوستی بی‌سبب آن روز عجب بود بلیدور دوران تبهکاری و خودرایی بود
ویژه بین دو سخنگوی که از روز نخستکار هم‌چشمی این قوم تماشایی بود
با چنین حال‌، رهی را پدرت دوست گرفتکه دلش پاک ز لوث منی و مایی بود
من هم او را ز گروه شعرا بگزیدمکه چون من نیز وی از مردم دریایی بود
بود او نیز چو من در وطن خویش غریببا غریبانش از آن شفقت و مولایی بود
بود او معتقد دلشدگان شیداکه خداوند دلی واله و شیدایی بود
گر به کنج قفس افتاد عجب نیست که اوعندلیب‌آسا محکوم خوش‌آوایی بود
بود مسعود زمان آن که به شومی ادبگه‌ (‌مرنجی‌) و گهی‌(‌سوبی‌) و گه‌ (‌نایی‌) بود
پرتوا رحمت حق بر پدری کز پس اوچون تو فرزند خلف در شرف افزایی بود
گفتی از نسب کاشان چه‌زنی تن که پدرتبود ازبن شهر که مشهور به گویایی بود
راست گفتی و من از راست نرنجم لیکنچه توان کرد که در طوسم پیدایی بود
طوس و کاشان به قیاس نسب دودهٔ مانسب صورت با جسم هیولایی بود
مولدم طوس ولیکن گهر از کاشان استنغمه آمد ز نی اما هنر از نایی بود
جد من هست صبور آن که به کاشان او رابا عم خوبش صبا دعوی همتایی بود
می‌رسد از پس سی پشت به آل برمکوین نسب آن ‌روز اسباب‌ خودآرایی بود
نایب‌السلطنه را بود دبیر مخصوصزان که شیرین خط او شهره به زیبایی بود
با چنین حال شد اندر صف پیکار و جهادکه وطن دستخوش دشمن یغمایی بود
در صف رزم شد از غیرت اسلام شهیدزانکه با طبع غیور و سر سودایی بود
سومین جد من از کاشان بشتافت به فینزانکه بی‌بهره از آلایش دنیایی بود
دومین جد من آمد به خراسان از کاشکاندر این مرحله‌اش بویهٔ عقبایی بود
کار دنیاش به سامان شد از آن روی که اوصاحب کارگه مخمل و دارایی بود
پسرانش همه صنعتگر و فرزند کهینکاظمش نام و به دل طالب دانایی بود
به تقاضای نسب گشت صبوربش لقبطوطیئی گشت که شهره به‌ شکرخایی بود
شیوهٔ شاعریش کرد (‌خجسته‌) تلقینآنکه‌ شعراً به‌جهان شهره به‌ شیوایی بود
شد رئیس‌الشعرا پس ملکی یافت به ‌شعروز شهش را تبه هم ز اول برنایی بود
باد آباد مهین خطهٔ کاشان که مداممهد هوش و خرد و صنعت و بینایی بود
هرکه برخاست بهر پیشه ز شهر کاشاندر فن خویشتنش فرط توانایی بود
معنی کاش جمیلست و ظریفست و ازو استلغت کشی‌، کش معنی رعنایی بود
کش و کشمیر و دگر کاشمر و کاشغر استجای‌هایی که عبادتگه بودایی بود
لفظ کاشانه وکاشان به لغت‌های قدیممعبد و جایگه جشن و دل آسایی بود
آجر و کاسهٔ رنگین را کاشی خواندندوین هم از نقش خوش و لون تماشایی بود
لغت کاسه وکاسست هم ازکاشه وکاشزانکه پرنقش گل و بوتهٔ مینایی بود
در تمنای خوشی نیز بگویند: ای کاشدر فراق توام آرام و شکیبایی بود
صنعت کاشی از اینجا به دگر جای رسیدکاین هنر وبژه این شهر به تنهایی بود
فرش زیباش کنون شهرهٔ دهر است چنانکزری و مخمل او شاهد هرجایی بود
وز ولای علیش فخر فزونست بلیمردم کاشان پیوسته توّلایی بود
صورت و صوت نکو را هم از ایام قدیمبا نبی‌القاسان همدوشی و دربائی بود
مردمش را ز هوای خوش و انفاس لطیفصوت داودی و الحان نکیسایی بود
گویی‌این نغمهٔ ‌خوش باعث ‌تعدیل وی ‌استورنه آن لهجهٔ بد، مایهٔ رسوایی بود
یا خود این لهجهٔ ‌ناخوش سپر چشم بد استپیش شهری که پر از خوبی و زیبایی بود
صد هنر دارد و یک عیب‌، من این زان گفتمتا نگویند که قصدم هنرآرایی بود
گفت این چامهٔ جانبخش به نوروز بهارگرچه افسرده دل از عزلت و تنهایی بود