گنج

شمارهٔ ۱ - شکوه از حسود

ز شعر قدر و بها یافتند اگر شعرامنم که شعر ز من یافته‌است قدر و بها
به پیش نادان گر قدر من بود پنهانبه پیش دانا باشد مقام من پیدا
همی نشاید گفتن که تیره شد خورشیداگر نیاید روشن به دیدهٔ اعمی
شگفت نیست گرم آفتاب سجده بردبه پیش طبع سخن‌گوی و خاطر دانا
ولی دریغ که بر من ز شاعری نرسیدمگر فزونی خصم و تطاول اعدا
چه حیله سازم با دشمنان بی‌آزرمچه گوی بازم با روزگار بی‌پروا
وفا ندیدم زین روزگار عهدگسلکدام مرد بدیده‌است ازین عجوز وفا
به‌ پتک جور سپهرا سرم‌ به خیره مکوببه سنگ کینه جهانا تنم به خیره مسا
به بند خویش بسی ماندی این تن رنجورکنون نمودی در بند دشمنانش رها
جلیس من به مه و سال‌، جسم محنت‌کشندیم من به شب و روز، چشم خون‌پالا
به بردباری آن یک چو سد اسکندربه خونفشانی این یک چو پهلوی دارا
برون زحد و حصا رنج بینم اندر دهرکه هست خصم و حسودم برون‌ ز حد و حصا
حسود چیره شود هرکه را فزود کمالمگس پذیره شود هرکجا بود حلوا