گنج

بخش ۵ - فی العلم النافع فی المعاد

وزن: متفاعلتن متفاعلتن۳۳ بیت
ای مانده ز مقصد اصلی دور!آکنده دماغ، ز باد غرور!
از علم رسوم چه می‌جویی؟اندر طلبش، تا کی پویی؟
تا چند زنی ز ریاضی لاف؟تا کی بافی هزار گزاف؟
ز دوائر عشر و دقایق ویهرگز نبری، به حقایق پی
وز جبر و مقابله و خطاینجبر نقصت نشود فی‌البین
در روز پسین، که رسد موعودنرسد ز عراق و رهاوی سود
زایل نکند ز تو مغبونینه «شکل عروس» و نه «مأمونی»
در قبر به وقت سؤال و جوابنفعی ندهد به تو اسطرلاب
زان ره نبری به در مقصودفلسش قلب است و فرس نابود
علمی بطلب که تو را فانیسازد ز علایق جسمانی
علمی بطلب که به دل نور استسینه ز تجلی آن، طور است
علمی که از آن چو شوی محظوظگردد دل تو لوح المحفوظ
علمی بطلب که کتابی نیستیعنی ذوقی است، خطابی نیست
علمی که نسازدت از دونیمحتاج به آلت قانونی
علمی بطلب که جدالی نیستحالی است تمام و مقالی نیست
علمی که مجادله را سبب استنورش ز چراغ ابولهب است
علمی بطلب که گزافی نیستاجماعیست و خلافی نیست
علمی که دهد به تو جان نوعلم عشق است، ز من بشنو
به علوم غریبه تفاخر چندزین گفت و شنود، زبان در بند
سهل است نحاس که زر کردیزر کن مس خویش تو اگر مردی
از جفر و طلسم، به روز پسیننفعی نرسد به تو ای مسکین
بگذر ز همه، به خودت پردازکز پرده برون نرود آواز
آن علم تو را کند آمادهاز قید جهان کند آزاده
عشق است کلید خزاین جودساری در همه ذرات وجود
غافل، تو نشسته به محنت و رنجواندر بغل تو کلید گنج
جز حلقهٔ عشق مکن در گوشاز عشق بگو، در عشق بکوش
علم رسمی همه خسران استدر عشق آویز، که علم آن است
آن علم ز تفرقه برهاندآن علم تو را ز تو بستاند
آن علم تو را ببرد به رهیکز شرک خفی و جلی برهی
آن علم ز چون و چرا خالیستسرچشمهٔ آن، علی عالیست
ساقی، قدحی ز شراب الستکه نه خستش پا، نه فشردش دست
در ده به بهائی دلخستهآن، دل به قیود جهان بسته
تا کندهٔ جاه ز پا شکندوین تخته کلاه ز سر فکند