گنج

بخش اول

۴۲ بیت

بسم الله الرحمن الرحیم

سَرور پیامبران و شریف‌ترین پیشینیان و مردمان بازپسین که درود خداوند بر او و تبار وی باد، فرمود: آن گاه که دل مؤمن از خوف خداوندی به لرزه درآید، چونان که برگ از درخت فرو ریزد، گناهان وی نیز ریخته آید.

نیز از پیامبر (ص) روایت است که: تا زمانی که مؤمن بلا را نعمت و آسایش را محنت نداند، مؤمن محسوب نیاید، چه بلای دنیا نعمت آخرت و آسایش دنیا محنت آخرت است.

نیز از اوست که برترین درودها و کامل‌ترین تحیت‌ها بر او باد، زمانی که مصیبتی بر جسم یا مال یا اولاد یکی از بندگانم فرو فرستم،

و وی آن مصیبت را با بردباریِ درخور تحمّل کند، از این که به رستاخیز از وی حساب کشم یا بهرش نامه‌ی عمل بگسترانم، حیا کنم.

عوالمِ کلّی دو است: یک، عالَم خلق است که به یکی از حواس پنج گانه‌ی ظاهری محسوس است. دو، عالَم امر که با حس دریافته نشود چون جان و عقل.

خداوند تعالی فرموده است: «الا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین». و بسا از این دو عالم به عالم ملک و ملکوت و عالم شهادت و غیب و ظاهر و پنهان و برّ و بحر و جز آن‌ها تعبیر کنند.

آدمی موجودی جامع این هر دو عالَم است. چه تنِ وی نمونه‌ای از عالم خلق است و روحش از عالم امر. خداوند تعالی فرمود: «ویسالونک عن الرّوح قل الرّوحُ مِن أمر ربّی» روان آدمی در آغاز قبل از موجودیت دیگر موجودات در دریای حقیقت به عنایات ازلی شناور بود.

خداوند تعالی فرمود «و لقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر» سپس روح وی در کالبد وی به ودیعت نهاده شد تا کسب کمال کند و پاره‌ای آمادگی‌ها را که بدون این حاصل نمی‌کرد، حاصل آرد

و سپس به اصل خویش بازگردد و به سوی سرچشمه‌ی خویش شناگری کرده به دریای حقیقت باز گردد، در شرایطی که استعداد پذیرش فیض‌های جلال و جمال را و انوار سرمدی را حاصل کرده باشد.

در کشاف، در تفسیر این آیه «لاینال عهدی الظالمین» آمده است که گفته‌اند: این عبارت دال بر آن است که بدکار شایسته‌ی امانت نبود. چه حکم و شهادت وی جایز و فرمانبرداریش واجب نیست.

و خبر وی پذیرفته نمی‌گردد و در نماز نیز به امامت برگزیده نشود. ابوحنیفه نیز پنهانی به وجوب یاری زیدبن علی(ع) و دادن مال به وی و خروج همراه او بر ضد دزدی که خود را امام و خلیفه می نامید - چون دوانیقی و مشابه وی - حکم و فتوی داده و زمانی که زنی وی را گفت: تو فرزند مرا به خروج با ابراهیم و محمد فرزندان عبدالله بن حسن اشاره کردی و وی کشته شد، پاسخ داد، کاش من به جای فرزند تو بودم.

هم او در مورد منصور و پیروانش همی گفت: اگر ایشان بخواهند مسجدی بنا کنند و از من خواهند که آجرهایش را بشمرم، چنین نکنم.

نیز از ابن عباس روایت شده است که: ستمگر هرگز امام نشود. چه امام برای منع ستم است و با این وصف چگونه توان ستمگر را به امامت منصوب کرد.

و اگر کسی چنین کند، حکایت همان مثل باشد که: کسی که از گرگ چوپانی خواهد، ستمکار بود. «پایان سخن جارالله »

ابوجعفر منصور، ابوحنیفه را از کوفه به بغداد آورد و خواست وی را منصب قضا دهد. ابوحنیفه امتناع کرد. خلیفه سوگند خورد که باید چنان کند ابوحنیفه سوگند خورد که چنان نکند.

همچنان منصور سوگند یاد کرد و وی نیز و بگفت: که من هرگز شایسته ی قضاوت نخواهم بود. ربیع بن یونس، حاجب منصور گفت: مگر نبینی که امیرالمومنین سوگند خورد(تو چرا سوگند خوری؟)

ابوحنیفه گفت: امیر به کفارت سوگند دادن تواناتر از من است. منصور فرمان داد که همان زمان بزندانش افکندند.

در احیاء آمده است که: بنده ای عمری دراز را به عبادت پروردگار مشغول بود. زمانی وی را نظر به پرنده ای افتاد که بر درختی لانه کرده بود.

آن جا همی نشست و صفیر می زد. بنده با خویش گفت: اگر نمازگاه خویش نزدیک آن درخت برم، به صدای این پرنده آرام گیرم، و این کار را بکرد.

خداوند تعالی به پیامبر عصر وحی کرد که فلان را بگوی به مخلوق من انس گرفتی، ترا چنان فرود دهم که از عباداتت ثمری نبری.

روایت شده است که موسی(ع) زمانی که سخن پروردگار بشنید، هر بار که سخن کسی همی شنید، دل بهم خورده همی شد.

از ذوق صدای نایت ای رهزن هوشوز بهر نظاره ی تو ای مایه ی نوش
چون منتظران بهر زمانی صد بارجان بر درچشم آید و دل بر در گوش
نکوئی یا بدان کردن وبال استندانند این سخن جز هوشمندان
زبهرآن که با گرگان نکوئیستمکاری بود بر گوسفندان
در سر کاری که درآئی نخسترخنه ی بیرون شدنش کن درست
تا نکنی جای قدم استوارپای منه در طلب هیچ کار
چاره ی دین ساز که دنیات هستتا مگر آن نیز بیاری به دست
ای که ز امروز نه ای شرمسارآخر از آن روز یکی شرم دار
قلب مشو تا نشوی وقت کارهم ز خود وهم زخدا شرمسار
مست چه خسبی که کمین کرده اندکارشناسان نه چنین کرده اند
چون تو خجل وار بر آری نفسفضل کند رحمت فریاد رس
خویشتن آرای مشو چو بهارتا نکند در تو طمع روزگار
عیب جوانی نپذیرفته اندپیری و صد عیب چنین گفته اند
فارغی از قدر جوانی که چیسترو که بر این غفلت باید گریست
شاهد باغ است درخت جوانپیر شود بشکندش باغبان
شاخ تر از بهر گل نوبر استهیزم خشک از پی خاکستر است
عهد جوانی به سر آمد بخسبروز شد اینک سحر آمد مخسب
ترا حرفی به صد تزویر در مشتمنه بر حرف کس بیهوده انگشت
سخن در تندرستی تن درست استکه در سستی همه تدبیر سست است
چو خواهی صد قبا در شادکامیبدر پیراهنی در نیکنامی
بدین قالب که بادش در کلاه استمشو غره که این یک مشت کلاه است
رها کن غم که دنیا غم نیرزدمکش سختی که سختی هم نیرزد
چنان راغب مشو در جستن کامکه از نایافتن رنجی سرانجام
حدیث کودکی و خودپرستیرها کن کان خماری بود و مستی
چو عمر از سی گذشت و یا خود از بیستنمی شاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا چهل سالچهل رفته، فرو ریزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تن درستیبصر کندی پذیرد پای سستی
چو شصت آمد، نشست آمد پدیدارچو هفتاد آمد افتاد آلت از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدیبسا سختی که از گیتی کشیدی
از آن جا گر به صد منزل رسانیبود مرگی به صورت زندگانی
سگ صیاد طاهر گیر گرددبگیرد آهویش چون پیر گردد
چو در موی سیاه آمد سپیدیپدید آمد نشان ناامیدی
زپنبه شد بناگوشت کفن پوشهنوز این پنبه بیرون ناری از گوش
جوانی گفت پیری را چه تدبیرکه یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتارکه در پیری تو خود بگریزی از یار
غافل منشین نه وقت بازی استوقت هنر است و سرفرازی است
که امروز که روز عمر برجاستمی باید کرد کار خود راست
فردا که اجل عنان بگیردعذر تو بجان کجا پذیرد
از پنجه ی مرگ جان کسی بردکو پیش زمرگ خویشتن مرد
یک دسته گل دماغ پروراز خرمن صد گیاه خوشتر
هر نقد که آن بود بهائیبفروش چو آیدش روائی
گر خرابم کنی از عشق چنان کن باریکه نباید دگرم منت تعمیر کشید

جمعه را از آن رو جمعه نامیده اند که خداوند تعالی بدان روز از خلق چیزها بپرداخت و مخلوقات در آن روز گرد شدند.

نیز گویند، آن را از آن روز جمعه نامیده اند که مردمان در آن روز بهر نماز گرد شوند.

گفته اند، اول کسانی که این روز را جمعه نامیدند، انصار بودند که پیش از قدوم پیامبر(ص) در مدینه و قبل از نزول سوره ی جمعه، گرد شدند و بین خود گفتند، یهودیان هر هفته یک بار به روز شنبه جمع همی گردند و نصرانیان را همین گونه روز یک شنبه است.

از این رو باید ما نیز روزی را معین کنیم که در آن گرد شویم و بیاد خدا باشیم و وی را سپاس بگزاریم. ایشان بر روز «عروبه » اتفاق کردند وبدان روز گرد سعد بن زراره گرد شدند که با ایشان نماز خواند و موعظه شان کرد و از این رو آن را جمعه نام گذاردند.

گفته اند: اول کس که نام این روز را به سبب گرد شدن مردم در آن روز جمعه نهاد، کعب بن لوی بود و هم او اول کسی است که «اما بعد» را خطبه به کار برد.

یکی از بزرگان در بزرگداشت حقوق والدین گفته است: بدان که خداوند جل جلاله، نیازمندی ترا به پدر و مادرت همی دانست.

و از این رو ترا نزد ایشان منزلتی بداد که از آن روز نیازی به سفارش کردن بدیشان راجع به تو نبود. نیز بی نیازی ایشان را از تو همی دانست و بدان جهت سفارش ایشان به تو کرد.

در حدیث آمده است که علی بن حسین(ع) به فرزند خویش زید گفت: ای پسرکم، خداوند ترا بمن خرسند نساخت و از این رو مرا به تو سفارش کرد.

اما مرا به تو خرسندی داد و از این رو سفارش تو به من ننمود. پس خدایت موفق بدارد. فرق مرتبه ی خویش با من بشناس و با خرد خود این دو را از یکدیگر تمیز ده.

و سپس بنگر که خرد روشن تو چگونه به ضرورت سپاسگزاری نعمت دهنده ی تو اشاره کند. نیز بنگر که بین مردمان آیا کسی از پدر و مادر تو بیش به تو نعمت دهد؟ و بیش از آن رو به سپاس و نیکوکاری تو شایسته است؟

پس آن نعمت را با بزرگداشت و گرامی داشت و فرمانبرداری و حرف شنوی از ایشان تا زمانی که زنده اند. پاسخ گوی و نیز با استغفار ایشان و ادای حقوقی که بر ذمه دارند و نیز دیدار مقبره ی ایشان پس از مرگشان. و این همه چنان کن که دوست داری فرزندان تو به حال زندگی و مرگت برای تو کنند.

در احیاء از یحیی بن معاذ نقل است که می گفت: زاهد راستگوی کسی است که روزیش آن بود که یابد و لباسش آنچه وی را پوشد و مسکنش همانجا که از زندان دنیا بدست آرد.

نیز مجلس وی خلوت اوست، گورش هر جا که خواهد، اندیشه اش عبرت پذیری او و قرآن حدیث اوست. خداوند مونس اوست و ذکر خداوند رفیق اوست.

زهد هم نشین او و حزن شان وی و شرم شعار اوست. گرسنگی خورش او، حکمت کلامش و خاک بستر اوست. پرهیزگاری توشه ی او.

سکوت غنیمت او و بردباری تکیه گاه اوست. توکل حسب او، خرد دلیل وی، عبادت حرفه وی و فردوس جایگاهی است که بدان رسد.

از باغ جنان فتاده در دام عذابآدم زپی گندم و من بهر شراب
مرغان بهشتیم عجب نبود اگراو از پی دانه رفت و من از پی آب
خاک رهش به مردم آسوده کی دهندکاین توتیا به مردم بی خواب می دهند
غم بامن و من با غمش خو کرده ام ای مدعیلطفی بباید کردن و ما را به هم بگذاشتن
زیمن عشق بر وضع جهان خوش خنده ها کردممعاذالله اگر روزی به دست روزگار افتم

حکیمی گفت: فضیلت برزگران همکاری در کار است، فضیلت تاجران همکاری در اموال و از آن پادشاهان همکاری در آرای سیاسی و از آن دانشمندان همکاری در حکم الهی و فضیلت همه ی ایشان همکاری در عموم چیزهائی است که معاش و معاد آدمیان اصلاح کند.

مخور بسیار چون کرمان بی زوربه کم خوردن کمر بربند چون مور
حرام آمد علف تاراج کردنبه دارو طبع را محتاج کردن
مخور چندان که خرماخوار گرددگوارش در دهان مردار گردد
چو باشد خوردن نان گلشکر وارنباشد طبع را با گلشکر کار
جهان زهر است و زهر تلخناکشبه کم خوردن توان رست از هلاکش
قرص جوی می شکن و می شکیبتا نخوری گندم آدم فریب
تا شکمی نان و کفی آب هستکفجه مکن بر سر هر کاسه دست
آن خورو آن پوش چو شیر و پلنگکآوری آن را همه ساله به چنگ
نانخورش از سینه خود کن چو آبوز دل خود ساز چو آتش کباب
گر دل خرسند نظامی تراستملک قناعت به تمامی تراست
اگر باشی به تخت و تاج محتاجزمین را تخت کن، خورشید را تاج
به خرسندی بر آور سرکه رستیبلائی محکم آمد خودپرستی
در این هستی که یابی نیستی زودنباید شد به هست و نیست خوشنود
لباسی پوش چون خورشید و چون ماهکه باشد تا تو باشی با تو همراه
جهان چون مار افعی پیچ پیچ استمخواه از وی کز او در دست هیچ است
خرسندی را به طبع در بندمیباش بدانچه هست خرسند
اجرت خور دسترنج خود باشگر محتشمی به گنج خود باش
نزدیک رسید، کار می سازبا گردش روزگار می ساز
جز آدمیان هر آنچه هستندبر شقه قانعی نشستند
در جستن رزق خود شتابندسازند بدان قدر که یابند
آن گاه رسی به سر بلندیکایمن شوی از نیازمندی
خرسند همیشه نازنین استخرسندی را ولایت این است
از بندگی زمانه آزادغم شاد باو و او به غم شاد

بزرگی گفت: نماز معراج عارفان و وسیله ی گنه کاران و بستان زاهدان است. و از این روست که در حدیث آمده است که نماز عمود دین است و نیز در یکصد و دو جای قرآن مبین ذکر آن آمده است.

صد تیغ بلا زهر طرف آخته اندبر ما همه شبرنگ جفا تاخته اند
فریاد که دشمنان به هم ساخته اندواجبات به حال ما نپرداخته اند
به شادی شغل عالم درج میکنخراجش میستان و خرج میکن
گشائی بند بگشایند بر توفرو بندی، فروبندند بر تو
بزرگی بایدت، دل در سخابندسرکیسه به بند و گند نابند
نصیحت بین که آن هندو چه فرمودکه چون نانی بیابی زود خور زود
از من آموخت شیخ افزون زدنبربام صلاح کوس ناموس زدن
رفتم که به پیر دیرهم یاد دهمآئین بت و طریق ناقوس زدن
اندر آن معرض که خود را زنده سوزد اهل دردای بسا مرد خدا کو کمتر از هندوزنی است

قیصری در شرح یائیه در تعریف دانش تصوف گفته است: تصوف دانش اسماء و صفات و مظاهر خداوندی و احوال مبداء و معاد است و نیز دانش حقایق عالم و چگونگی بازگشت آن ها به حقیقتی واحد که ذات احدیت است.

نیز معرفت طریق سلوک و مجاهدت برای خلاصی بخشیدن جان از تنگناهای قیود جزئی و پیوند دادن آن به مبداء آن و اتصاف آن به وصف اطلاق و کلیت.

حسن بصری می گفت: آن گاه که کسی با تو در کار دنیا هم چشمی کند، در کار آخرت با او هم چشمی کن. نیز یارانش را گفت: من هفتاد تن بدری را بدیده ام که در مورد حلال های خداوندی پیش از شما در مورد حرام های وی پرهیز به خرج می دادند.

به سختی دیگر، ایشان به بلا بیش از شما به آسودگی و نعمت شادمان بودند و اگر ایشان را همی دیدید، می گفتند، دیوانگان اند. و اگر ایشان نیک ترین شما را همی دیدند، می گفتند.

اینان را خلقی نیک نیست و اگر بدکارانتان را می دیدند، همی گفتند: اینان به روز رستاخیز مومن نیستند. مالی حلال را که به یکی از ایشان عرضه می داشتند، آن را نمی ستد و همی گفت: همی ترسم که دل من را تباه کند. و آن کس را که دل بود، ناگزیر از تباهیش بیمناک بود.

یکی از عابدان چنین دعا می کرد که: خداوندا! مرا به آتش اندر انداز. چه چون منی کی جرات کند که از تو فردوس خواهد.

مردی افلاطون را پرسید، چه گوئی در این که ازدواج کنم یا نکنم؟ گفت: هر کدام که کنی، پشیمانی آرد.

مردی بدمستی کرد. جمعی از او به والی شکایت بردند. مرد را دیگر مستی از سر شده بود و والی همی خواست بیازاردش. وی اما گفت: ای امیر، من خرد خویش همراه نداشتم و بد کردم، اما تو که خرد خویش به همراه داری، با من بد مکن.

عمری گذشت و راه سلامت نیافتمشرمنده این دلم که چها در خیال داشت
آفت ادراک این قیل است و قالخون به خون شستن حلال آمد،حلال
هین و هین ای راهرو بیگاه شدآفتاب عمر سوی چاه شد
تو مگو فردا که فرداها گذشتتا به کلی نگذرد ایام گشت
تو مگو ما را به آن شه بار نیستبا کریمان کارها دشوار نیست
عور و تور و لنگ ولوک و بی ادبسوی او می غیژ و او را می طلب
و عده ی فردا و پس فردای توانتظار حشر باید وای تو

بزرگی گفت: به هر بلا که مبتلا گشتم، خداوند در آن مرا چهار نعمت ارزانی داشته بود: این که آن بلا بردینم نبود. و این که بزرگتر از آن بود که بود. و این که مرا از خشنودی خود محروم نساخته بود و این که از آن مرا امید ثواب بود.

مرا به مدرسه ها پیش از این به کسب علومقرار مدرسه و فکر درس بودی و کار
کنون به چشم غزالانم چنان کردندکه شب به خواب خوش اندر غزل کنم تکرار

تصوف دانشی است که از ذات احدیت. اسماء و صفات وی از آن رو که پیوسته ی تمامی مظاهر و منسوبات ذات الهی است سخن می رود.

از این رو موضوع آن ذات احدیت و صفات ازلی و سرمدی اوست و مسائل آن دانش چگونگی صدور کثرت از آن و بازگشت آن کثرت بدو و بیان مظاهر اسماء الهی و لغوت ربانی است.

نیز چگونگی بازگشت اهل خداوند بدو سبحانه و چگونگی رهروی و مجاهدت و ریاضت ایشان و توضیح نتیجه ی هر یک از اعمال و ذکرهائی که در این دنیا همی شود با وجهی ثابت در نفس الامر.

مبادی آن نیز معرفت حدو و غایتش و اصطلاحات متصوفه است.

عارفی گفت: کسی که به هنگام نعمت، دیده اش با منعم بود نه نعمت، و هنگام بلا دیده اش با بلا دهنده بود نه بلا و در همه ی حالات غریق ملاحظه ی حق بود، و رو به سوی حبیب مطلق کند، به عالی ترین مرتبت سعادت در رسیده است.

و کسی که برعکس وی بود، در پائین درجه ی شقاوت است و وقت نعمت داشتن از زوالش بیمناک است و زمان نعمت در آزار آن است.

ظهور جمله ی اشیا به ضد استولی حق را نه مانند و نه ند است
چو نبود ذات حق را ضد و همتاندانم تا چگونه دانی او را
چو نور حق ندارد نقل و تحویلنیابد اندر او تغییر و تبدیل
اگر خورشید بر یک حال بودیشعاع او به یک منوال بودی
ندانستی کسی کین پرتو اوستنبودی هیچ فرق از مغز تا پوست