بخش اول - قسمت اول
هنگامی که ام علقمه خارجیه را اسیر کردند، بنزد حجاجش آوردند. پیش از آن بین او و حجاج جنگ هائی شدید رخ داده بود.
حجاج وی را گفت: ای دشمن خدای، مردمان را با شمشیر خویش به رنج اندر انداختی. وی که سرپائین افکنده بود.
گفت: وای بر تو، آیا بر چون منی همی غری؟ ترس من از خداوند، ترا در چشمان من از مگسی ناچیزتر بداشته است.
حجاج گفت: سر بالا کن و مرا بنگر. گفت: خوش نمی دارم کسی را بنگرم که خدایش نمی نگرد. حجاج گفت: ای مردم شام، در ریختن خونش چه گوئید؟
همگی گفتند: حلال است ای امیر، ویرا بکش. وی گفت: وای بر تو، هم نشینان برادرت فرعون نیک تر از هم نشینان تو بودند.
چه فرعون درباره ی موسی و هارون از ایشان نظر خواست و آنان گفتند: کار آن رو به تأخیر انداز. اما این فاسقان به قتل من اشارت کردند. حجاج فرمان داد وی را بکشتند.
شفیق بلخی مردی را پرسید: تهیدستانتان چه می کنند؟ گفت: اگر یابند، خورند، و اگر نیابند، بردباری کنند. شفیق گفت: همه ی سگان بلخ نیز چنین کنند. مرد گفت: شما چگونه اید؟ شفیق گفت: اگر یابیم، ایثار کنیم و اگر نیابیم شکر بگزاریم.
عربی با معاویه هم غذا بود. معاویه موئی در لقمه ی وی دید و گفت: آن مو را از لقمه ات برگیر. مرد گفت: چنان در من همی نگریستی که موئی بینی؟ بخدا سوگند، از این پس با تو هم غذا نشوم.
مردی دیگر با معاویه هم غذا بود. و بزغاله ای پخته را که بر سفره بود، سخت همی درید و بشدت همی خورد. معاویه گفت: تو بر این بزغاله خشمگینی، گوئی مادرش شاخت زده است. مرد گفت: تو هم بر او دل همی سوزانی. گوئی مادرش شیرت داده است.
مردی از حسن پیرامن همسر دادن دخترش پرسید. وی گفت: او را به مردی پرهیزگار ده که اگر دوستش بدارد، گرامیش دارد، و اگر وی را دوست ندارد، بدو ستم نکند.
راغب در محاضرات گوید: اعشی، شاعر، دائم الخمر بود. از شعر اوست:
گویند اعشی در خانه ی میفروشی فارسی زبان بمرد. از او که پرسیدند چرا مرد، گفت: «منها بها بکشتش ».
حکیمی گفت: خیر مرد در نیمه ی دوم عمر اوست که طی آن نادانیش برود، کارش فزونی یابد و خاطرش جمعیت گیرد. و شر زن در نیمه ی دوم عمر اوست که طی آن بدخلقی یابد، زبانش تیز شود، و نازا گردد.
شهرزوری گفت: شوخی هیبت مرد را برد چنان که آتش چوب را.
در مذمت زنان و تعلق بدیشان و تخدیر از مکر ایشان، از خردنامه اسکندری:
کسی به عیادت بیماری رفت و بسیار بنشست. از بیمار پرسید: از چه شکایت داری گفت: از بسیار نشستن تو.
مردی را شتری اجرب بود. پرسیدندش که مداوایش نکنی؟ گفت: ما را پیری صالح در خانه است که به دعایش اتکال کنیم. گفتند: چنین باد، اما با دعای وی اندکی قطران همراه کن.
به اصفهان، مردی سردرد گرفته بود. فلفل و قرنفل ضماد سرخویش کرد. طبیبی چون شنید، بگفت: سری را که خواهند در تنور نهند چنین کنند.
در یکی از تواریخ آمده است: که اعرابئی به یکی از روزهای گرم تابستان به تب دچار شد. ظهر هنگام به وادی اندر آمد، عریان شد و بدن را اندکی روغن مالید و سپس زیر نور خورشید خود را به ریگهای سوزان مالیدن گرفت و همی گفت:
ای تب، خواهی دانست که چه بلائی بر سرت آمده و به دست چه کسی افتاده ای. شاهزادگان و توانگران را بگذشته ای و بسراغ من آمده ای؟
وی آن قدر بدان حالت، بر آن ریگهای سوزان غلت خورد، که عرق کرد و تبش برفت. وی بروز دیگر کسی را شنید که می گفت: امیر، دیروز به تب دچار شده است. اعرابئی گفت: بخدا سوگند، آن تب را من بسراغ وی فرستاده ام. این بگفت و پا به فرار نهاد.
حکیمی گفت: زمانی که خداوند خواهد که نعمتش را از بنده ای گیرد، اول چیزی که از او زایل سازد، خرد اوست.
مأمون احمد بن ابوخالد را گفت: میخواهم ترا وزارت دهم. گفت: اگر امیر مصلحت بیند، مرا معاف دارد و میان من و مقام مرتبه ای نهد که دوست بدان امیدوار بود (که من بدان رسم) و دشمن از آن ترسان بود. چه پس از بالاترین جایگاهها، آفت ها یکایک در رسد.
در یکی از ادعیه آمده است: از همسایه ی بد به خداوند پناه برم که چشمش نگران ماست و دلش مراقب ما، اگر نکوئیی در اعمال ما بیند، کتمان کند و اگر زشتی بیند، اشتهار دهد.
مردی عارفی را گفت: مرا سفارش کن، گفت: از خداوند چنان شرم کن که از یکی از خویشان خود.
در حدیث آمده است که: وای بر آن کس که سخن گوید تا این و آن را بخنداند، وای بر او، وای بر او.
«سوف » در زبان یونانیان به معنی دانش است و «اسطا» به معنی خطا. از این رو «سوفسطا» به معنی دانش خطا است. و «فیلا» به معنی دوستدار است و فیلسوف به معنی دوستدار علم است.
پس عربان این دو واژه بگرفته اند واز آن ها سفسطه و فلسفه را ساخته اند و نیز منسوب بدان ها را سوفسطائی و فلسفی گویند.
بزرگمهر را پرسیدند: سعادت چیست؟ گفت: این که مرد را تنها یک پسر بود. گفتند: در آن صورت از مرگ وی ترسد. گفت: شما مرا از بدبختی نپرسیدید، بل از خوشوقتی پرسیدید.
یکی از بزرگان را گفتند: فلان بر تو همی خندد. گفت: «ان الذین اجرموا، کانوا من الذین آمنوا یضحکون ».
از سخنان بزرگان: کسی از مردمان شرمساری برد و در خلوت از خویشتن نبرد، وی را نزد خود قدری نبود.
گفته است:
در حدیث قدسی است که: خمرت طینة آدم بیدی اربعین صباحا و این صورت از قدرت فاعل مختار عجیب نیست. ما می بینیم که بعضی حیوانات از گل متکون میشوند بی توالد.
اگر آدم نیز از این قبیل باشد ممکن است. و انکار این معنی به مجرد آن که خلاف عادت است نتوان کرد. چه خلاف عادت بسیار واقع می شود و این فقیر از جمعی مقبول الروایه شنیده است که دیدیم که طفلی در یزد متولد شد.
و بر طبق «یکلم الناس فی المهد» انواع سخنان می گفت، و قرآن و اشعار می خواند. و از احوال خفیه خبر می داد.
وسری بزرگ داشت و چون دو ساله شد وفات یافت، و پدرم علیه الرحمه او را دیده بود. و دور نیست که حدیث قدسی اشاره باشد به آنچه در کتب طبی مستور است که از قرار نطفه در رحم تا استعداد روح حیوانی چهل روز است به تقریب. و از سی روز کمتر و از چهل و پنج روز که عدد آدم است زیاده نمی باشد.
و مراد ازیدین اسماء متقابله است مثل حنار و نافع و خافض و رافع بنا بر این حق تعالی با ابلیس بر سبیل تعبیر فرموده که: «ما منعک ان تسجد لما خلقت به یدی » چه ابلیس را جامعیت نیست و اعلا بودن او کنایه از این معنی است.