گنج

بخش اول - قسمت اول

۲ بیت

یاران، برخیزید و پیام مرا بدنیا رسانید که هر دم برنگی درآید. و از من گوییدش، فریبکارا، از ما دور شو. مگر نه این است که ما بکارها و گفتارهایت آشنائیم؟ بهر چشمان ما خود را آرایش مکن، چرا که هر گاه تو حجاب از رخ می کشی ما قناعت پیشه می کنیم.

و هر گاه که رسواکده های تو دل را بفریبد، چشمهامان را با پوشش یأس همی پوشانیم ما چراگاه های ترا سراسر در نور دیده ایم، و راستی را هیچکدامشان را شایسته نیافته ایم.

آن روز دل غم جهان برخیزدرنگ غم از آیینه ی جان برخیزد
کاین تیره غبار آسمان بنشیندوین توده ی خاک از میان برخیزد
خواهی طیران به طور سینانزدیک مشو به پورسینا
دل در سخن محمدی بندای پور علی ز بوعلی چند
بد بسی کردی نکوپنداشتیهیچ جای آشتی نگذاشتی

ندیما! عمر تباه شد و از دست رفت. برخیز تا زمان بگذشته را تاوان خواهیم. برخیز، ای جوان پیمانه ها را از می لبریز ساز و با آن پلیدی ها از من بشوی مرا سیراب ساز، چرا که صبح نزدیک شد، ثریا بغروب فرو رفت و خروس خواند. می را به آب زلال تزویج کن و خرد مرا مهریه ی زناشوئی شان بنه.

ندیما آن جانبخش که استخوان توتیا شده را زندگی می بخشد بی درنگ پیش آور، آن دختر رز را که پیران را جوانی میدهد و هر کسش چشید از دو جهان غایب همی گردد.

مئی که آتش کلیم نور آن، خمره اش دل من و طورش سینه من است. برخیز درنگ مکن چرا که عمر را درنگی نیست، نوشیدنش را سخت مپندار، بس آسان است.

برخیز و آن پیر را که دل از می ناخشنود است بگو مترس، خداوند توبه پذیر و بخشایش گر است. ای معنی دل من سخت اندوهمند است، برخیز و نوائی در نی بیفکن.

ای مغنی نغمه سر کن چرا که جام بدور افتاد، نسیم وزید و قمری خواندن آغازید. نغمه سر کن و یاد دوست مرابخاطر آور و بر گوی که زندگانی بی او بر من گوار نیست.

اما از یاد روزهای فراق بپرهیز چرا که یاد دوری را هرگز طاقت نمی آورم.

دل من را با خواندن اشعار عرب سرشار کن. بگذار شادی و سعادتمان با آنها بکمال رسد نغمه را با همان شعر مستطاب آغاز کن که منش بروزگاران جوانی سروده ام.

«عمر را در قیل و قال سر کرده ایم، ندیما برخیز که فرصت سخت تنگ است » پس از آن، از شعرهای ناب ایرانی برایم سر ده و با آن غمی که بدل هجوم برده از من بران. مغنی با بیتی از مثنوی حکیم مولوی معنوی سخن بیاغاز.

«بشنو از نی چون حکایت می کند - وز جدائی ها شکایت می کند» برخیز و بهر ربان که خواهی مرا مخاطب ساز. شود که دل من از این سالها تنبه پذیرد، همان دل که از حال خویش سخت غافل است و تمام درگیر قیل و قال خویش است.

هر لحظه پای در زنجیری آهنین دارد و نادان وار در سودای بیشی زنجیر خویش است. دلی که حیران گمگشتگی خویش، راه گم کرده است و هرگز از خمار اشتیاق خود بهوش نیاید.

دلی که روزگار درازی با بتان خویش عزلت کرده است و کافران بر اسلامی که دارد میخندند. چقدر فریاد کرده ام که، وای بر دل من، وای دل من اما او را گوش شنوائی نیست. ای بهائی! برخیز و دلی جز آن بهر خویش برگیر. چرا که دل ترا جز هواهایش معبودی نیست.

جنگ، در آغاز چون دوشیزه ای است که با آرایش خویش نادانان را می فریبد. اما زمانی که شعله ور شد و برافروخت، پیرزنی شود بی شوی.

پیر زالی سفید موی که سرو روی خویش را به آرایش فرو می پوشاند و خود را شایسته ی بوس و کنار نشان می دهد.

در رهی میرفت شبلی بیقراردید کناسی شده مشغول کار
سوی دیگر چون نظر افکند بازیک مؤذن دید در بانگ نماز
گفت نیست این کار خالی از خللهر دو را می بینم اندر یک عمل
زانکه هست این بیخبر چون آندگراز برای یک دو من نان کارگر
بلکه آن کناس در کار است راستوین مؤذن غره ی روی وریاست
پس در این معنی بلاشک ای عزیزاز مؤذن به بود کناس نیز
تا خود با نفس و شیطانی ندیمپیشه خواهی داشت کناسی مقیم
گر درخت دیو از دل برکنیجان خود زین بند مشگل برکنی
ور درخت دیو میداری بجایبا سگ و با دیو باشی همسرای
از دست غم تو ای بت حور لقانه پای ز سر دانم و نه سر از پا
گفتم دل و دین ببازم از غم برهماین هر دو بباختیم و غم مانده بجا
دل درد و بلای عشقت افزون خواهداو دیده ی خود همیشه در خون خواهد
وین طرفه که این زآن بحل میطلبدوان در پی آن که عذر این چون خواهد
دل جور تو ای مهر گسل میخواهدخود را به غم تو متصل میخواهد
میخواست دلت که بیدل و دین باشمبازآ که چنان شدم که دل میخواهد
هرگز نرسیده ام من سوخته جانروزی به امید
در بخت سیه ندیده ام هیچ زمانیک روز سفید
قاصد چو نوید وصل با من می گفتآهسته بگفت
در حیرتم از بخت بد خود که چساناین حرف شنید
عابدی در کوه لبنان بد مقیمدر بن غاری چون اصحاب رقیم
روی دل از غیر حق برتافتمگنج عزت را زعزلت یافته
روزها میبود مشغول صیامیک ته نان میرسیدش وقت شام
نصف آن شامش بدو نصفی سحوروز قناعت داشت در دل صد سرور
بر همین منوال حالش میگذشتنامدی از کوه هرگز سوی دشت
از قضا یکشب نیامد آن رغیفشد زجوع آن پارسا زار و نحیف
کرد مغرب را ادا و آنگه عشادل پر از وسواس و در فکر عشا
بس که بود از بهر قوتش اضطرابنه عبادت کرد عابد شب نه خواب
صبح چون شد زان مقام دلپذیربهر قوتی آمد آن عابد بزیر
بود یک قربه به قرب آن جبلاهل آن قریه همه گبر و دغل
عابد آمد بر در گبری ستادگبر او را یک دو نان جو بداد
عابد آن نان بستد و شکرش بگفتوز وصول طعمه اش خاطر شگفت
کرد آهنگ مقام خود دلیرتا کند افطار بر خبز شعیر
در سرای گبر بد گرگین سگیمانده از جوع استخوانی و رگی
پیش او گر خط پرگاری کشیشکل نان بیند بمیرد از خوشی
بر زبان گر بگذرد لفظ خبرخبز پندارد رود هوشش ز سر
کلب در دنبال عابد بو گرفتاز پی او رفت و رخت او گرفت
زآن دو نان عابد یکی پیشش فکندپس روان شد تا نیابد زو گزند
سگ بخورد آن نان و از پی آمدشتا مگر بار دگر آزاردش
عابد آن نان دگر دادش روانتا که باشد از عذابش در امان
کلب آن نان دگر را نیز خوردپس روان گردید از دنبال مرد
همچو سایه از پی او میدویدعف و عف می کرد و رختش می درید
گفت عابد چون بدید این ماجرامن سگی چون تو ندیدم بیحیا
صاحبت غیر دو نان جو ندادوان دورا خود بستدی ای کج نهاد
دیگرم از پی دویدن بهر چیست؟وین همه رختم دریدن بهر چیست؟
سگ به نطق آمد که ای صاحب کمالبیحیا من نیستم چشمت بمال!
هست از وقتی که من بودم صغیرمسکنم ویرانه ی این گبر پیر
گوسفندش را شبانی میکنمخانه اش را پاسبانی میکنم
گه بمن از لطف نانی میدهدگاه مشت استخوانی میدهد
گاه از یادش رود اطعام مندر مجاعت تلخ گردد کام من
روزگاری بگذرد کاین ناتواننه زنان یابد نشان نه زاستخوان
گاه هم باشد که این گبر کهننان نیابد بهر خود نه بهر من
چونکه بر درگاه او پرورده امرو بدرگاهی دگر ناورده ام
هست کارم بر دراین پیر گبرگاه شکر نعمت او گاه صبر
تو که نامد یک شبی نانت بدستدر بنای صبر تو آمد شکست
از در رزاق رو برتافتیبر در گبری روان بشتافتی
بهر نانی دوست را بگذاشتیکرده ای با دشمن او آشتی
خود بده انصاف ای مرد گزینبیحیاتر کیست، من یا تو ببین؟
مرد عابد زین سخن مدهوش شددست خود بر سر بزد، بیهوش شد
ای سگ نفس بهائی یاد گیراین قناعت از سگ آن گبر پیر
بر تو گراز صبر نگشاید دریاز سگ گرگین گبران کمتری
ترککان چون اسب یغما پی کنندهر چه بپسندند غارت می کنند
ترک ما برعکس باشد کار اوحیرتی دارم ز کار و بار او
کافر است و غارت دین میکندمن نمیدانم چرا این می کند
روز از دود دلم تاریک و تارشب چو روز آمد زآه شعله باز
کارم از هندی و زلفش واژگونروز من شب شد شبم روز از جنون