شمارهٔ ۱
گر نبود خنگ مطلی لگامزد بتوان بر قدم خویش گام
ور نبود مشربه از زر ناببا دو کف دست، توان خورد آب
ور نبود بر سر خوان، آن و اینهم بتوان ساخت به نان جوین
ور نبود جامهٔ اطلس تو رادلق کهن، ساتر تن بس تو را
شانهٔ عاج ار نبود بهر ریششانه توان کرد به انگشت خویش
جمله که بینی، همه دارد عوضدر عوضش، گشته میسر غرض
آنچه ندارد عوض، ای هوشیارعمر عزیز است، غنیمت شمار