گنج

غزل شمارهٔ ۲۲

تازه گردید از نسیم صبحگاهی، جان منشب، مگر بودش گذر بر منزل جانان من
بس که شد گل گل تنم از داغهای آتشینمی‌کند کار سمندر، بلبل بستان من
طفل ابجد خوان عشقم، با وجود آنکه هستصد چو فرهاد و چو مجنون، طفل ابجد خوان من
گفتمش: از کاو کاو سینه‌ام، مقصود چیست؟گفت: می‌ترسم که بگذارد در آن پیکان من
بس که بردم آبروی خود به سالوسی و زرقننگ می‌دارند اهل کفر، از ایمان من
با خیالت دوش، بزمی داشتم، راحت فزااز برای مصلحت بود اینهمه افغان من
رفتم و پیش سگ کویت، سپردم جان و دلای خوش آن روزی که پیشت، جان سپارد جان من
از دل خود، دارم این محنت، نه از ابنای دهرکاش بودی این دل سرگشته در فرمان من
چون بهائی، صدهزاران درد دارم جانگدازصدهزاران، درد دیگر هست سرگردان من