گنج

قصیدۀ شمارهٔ ۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: از۳۱ بیت
گشوده گردد بر تو در حقیقت بازکناره گیر به یکبار از این جهان مجاز
که در جهان مجاز آن کسی بود پر سودکه بی زیان به سرانجام خود رسد ز آغاز
چو کار آن سری‌ات خود نکو طرازیده‌ستتو این سری به تمنای خویشتن مطراز
که این، جهان فنای است و آن، جهان بقافنا بد است و بقا نیک، پس به نیکی یاز
ز مال و جاه، فراغت سعادتی است بزرگبه زر و زور شده غره، محنتی است دراز
عجب تر آنکه چرا از سعادت است گریزبه محنت از چه بود خلق را همشه نیاز
چو کوشش تو به رنجی است برده، بیش مکوشچو نازش تو به عمری است رفته، بیش مناز
عروس عقل شود در حجاب جاویدانچو گشت همت پستِ نیاز و بستهٔ آز
سپاس و منتِ جاوید حق تعالی راکه داد جان مرا سوی راه خویش جواز
ز خشم و آز مرا داد امان به صد اکرامز حرص و کینه به خود خوانَدَم به صد اعزاز
ضمیر پاک مرا در ره یقین و خردهزار مشعله‌دار است در نشیب و فراز
به رنگ و تُنبُل و جادو چه حاجتم، چو نهادخدای عز وجل در یقین من اعجاز
کجا به سحر و فسون همتم فرود آیدکجا بود که شکار ملخ کند شهباز
هر آن کسی که مرا کرد نسبتی به دروغگذشتم از وی ار مفسد است اگر غماز
که قول و فعل چنین خلق، من هزاران باراگر چه دیدم و بینم کنم فرامش باز
تو ای ستودهٔ ایام، پشت ملت و دینجمال دولت و دین، مفخر زمانه، ایاز
ز روی معدلت و راستی و لطف و کرمخلاص بنده بجوی و به کار وی پرداز
که نیست بنده سزای موکل و زنجیرمباد کز چو تویی ماند او به گرم و گداز
نه بنده هست سزاوار این گزند و بلانه این غریب که با من در این غم است انباز
ندارم از تو من این غم، نعم که هست مراتوقع از کرمت صد هزار نعمت و ناز
گمان مبر که همه خواهش از پی خویش استکه بنده نیست به آسیب در، چنین بدساز
ولی ز اندُه یک خانه طفل، کز غمشانبه گوش جان من آید ز ناله شان آواز
چو مرغ خسته، دل همگنان، ز محنت منبه سینه در، ز تپیدن همی کند پرواز
مباد که افکند اندوه سوز و ناله‌اشانجهان مملکت آرمیده در تک و تاز
ز توست نام تو بر نامهٔ کرم عنوانز توست عدل تو بر جامهٔ زمانه طراز
کمند توست به روز مصاف پنجهٔ شیرسنان توست به هنگام حمله یشگ گراز
تو ای گزیده نژاد از سپهر حادثه زایتو ای ربوده گهر در جهان شعبده باز
اگر چه کار من و کار مدح توست درازچو از شنیده نشاید مجاز هم ایجاز
بزی تو صافی و خالص ز هر بدی چون زرفتاده دشمن جاهت همیشه در دم گاز
سر حسود تو بی مغز، خشک چون گشنیزتن عدوت به صد پرده در نهان چو پیاز
رفیع جاه تو را جن و انس کرده سجودبلند قدر تو را ماه و مهر برده نماز