شمارهٔ ۵۹
مگر که زهره و ما هست نعت آن دلخواهکه با سعادت زهره است و باطراوت ماه
سعادتی که همه در روان گشاید طبع طراوتی که همه بر خرد ببندد راه
اگر چه در نسب آدم آفتاب نبودتو آفتابی و هست آسمان تو خر گاه
بشکل مار و برنگ زمردست یقینسیاه زلف و خط سبزت ، ای بت دلخواه
چرا نهاد دو مار تو بر زمرد سرگر از زمرد گردد دو چشم مار تباه ؟
گر آفتاب در اوجست عارض تو ، بتاچرا دو زلف تو بر وی شبی نمود سیاه ؟
شگفت نیست گر آن زلفک تو کوتاهستکه آفتاب در اوج تو کرد شب کوتاه
شفاه هیچ نگاری شفای کشته نداشتتو کشتگان هوی را شفا دهی بشفاه
یقین که تاج بتان خواندت ، اگر بیندابوالمظفر یونس نصیر ملکت شاه
خدایگانی کز تیغ و کلک و ملکت اوستکمال قدرت و تأیید عقل و مایۀ جاه
یقین بخواند بانور رآی او مکفوفبشب نگار نگین خم آهن اندر چاه
بدان گیاه کجا گرد اسب او برسدلباس خضر شود برگ آن حقیر گیاه
نه انجمست و چو انجم جداست از تغییرنه ایزدست و چو ایزد بریست از اشباه
ایا شهی ، که سپهر و ستاره از پی فخرغلام و بنده سزد مر ترا درین درگاه
ز رشک بخشش تو ابر ناصبور بوداز آن خروش بابر اندر اوفتد گه گاه
عصای موسی از خاره گرمیاه گشادبفر دست تو ز آهن شود گشاده میاه
بدان گهی که ز زخم سنان و زخم تبرز پشت مازۀ گردان گریز جوید باه
بر آسمان ز بسی گرد و خون ستارۀ حوتز بیم تیغ بدریا در اوفتد بشناه
مخالفان چو ببینند مرترا گه جنگز روی و آهن پوشند هر قبا و کلاه
سیاه رو به گردد ، شها ، ز هیبت توسیاه شیر علاماتشان میان سپاه
تو زان بسوی علاماتشان شتاب کنیکه بس شکاری نیکو بود سیه روباه
ز بسکه از تن بدخواه بگسلانی سربزخم تیر ، تو ای شهریار ملک پناه
گمان بری که دلیران رزم قارونندبخاک در شده تا حلق روز معرکه گاه
چو کهربا و چو کاهست تیغ و حلق عدوتشگفت نیست اگر کهربا رباید کاه
ایا شهی که بر آزادگی نسبت تو بسست حلم تو و جود تو دلیل و گواه
بنور کلی مانی همی ، که سجده برندبطوع پیش تو ارواح خلق بی اکراه
ز مدحت تو سخن نیست راست تر ، ملکابرون ز اشهد ان لا اله الا الله
ز بس ثواب مدیحت ، همی خدای بزرگکند جراید اعمال ما تهی ز گناه
همیشه تا نبود صد فزون تر از سیصدهمیشه تا نبود پنج برتر از پنجاه
بدست و طبع تو نازنده باد جام و دواتبفرق و نام تو پاینده باد افسروگاه
مباد گوش تو بی بانگ رود سال بسالمباد دست تو بی جام باده ماه بماه
نبیذ نوش تو از دست سرو یکتا پوشنیوش بانگ و سرود از نوای سروستاه