گنج

شمارهٔ ۵۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۵۴ بیت
در سپهر دولت آمد کامجوی و کامراناز شکار خسروی آن آفتاب خسروان
آسمان داد و همت ، آفتاب تاج و تختنور جان میر جغری ، شمع شاه الب ارسلان
مفخر سلجوقیان ، شمشیر میرالمؤمنینشمس دولت ، زین ملت ، کهف امت ، شه طغان
خون و آتش در بلارگ ، زهر و باد اندر خدنگکوه و گردون در جنیبت ، ابر و دریا در سنان
نوک زوبین خسته اندر نافۀ آهوی مشکزهر پیکان رانده اندر زهرۀ شیر ژیان
هر که او نخجیرگاه خسرو ایران بدیداز شگفتی های عالم نیست طبعش را بیان
بر سپهر کوه پیکر هر طرف پر گنده بودلالۀ شمشاد پوش و گلبن پروین نشان
جعدشان بر سوسن سیمین فکنده عودترزلفشان بر لالۀ رنگین نهاده ضیمران
آهوان خیمگی هر ساعتی بر کوه و دشتبر کشیدندی بروی شیر گردنکش فغان
خاک چون اشکال اقلیدس شد از شاخ گوزندر بر هر شکل حرفی از خدنگ جان ستان
چنگ باز اندر هوا و شاخ رنگ اندر زمیناین معلق ، آن مجعد ، این ز مشک ، آن زعفران
بر زمبن چشم گوزنان ، راست گویی ضف زدهاختران جزع پیکر در عقیقن آسمان
روی آهو پیکر پروین نمود اندر زمینوز هلال منخسف بر پیکر پروین نشان
خامۀ مانی تو گفتی بر زمین بیرنگ زدصد هزاران صورت رنگین بآب ناردان
هر گهی کان آفتاب خسروان از بهر صیددر بر افگندی بلارگ ، در زه آوردی کمان
گورو نخجیر و گوزن از روی دشت و تیغ و کوهرو کشیدندی بهامون ، کاروان در کاروان
مر تفاخر را ، بتحریض از گشاد زخم او زود می خوردند آهن ، خوش همی دادند جان
آنکه از زخم گشاد دیگران بی جان شدیزنده گشتی از غبار اسب او اندر زمان
از نسیم خلق او بر سنگ سخت و خار خشکسبز شد نسرین و سوسن ، شاخ زد کافور و بان
سایۀ شبدیز او بر هر زمینی کاوفتادصورتی شد با رکاب و پیکری شد با عنان
ای شهنشاهی ، که پیش تاج گردون سای تودر بلندی چشمۀ خورشیدباشد ناتوان
تا ندیدم تیغ و تیرت را ندانستم درستکآفت از بلغار خیزد ، فتنه از هندوستان
زهره چون لخت زمرد ، صدره از بیم تو شیربرگسستست از جگر ، بیرون فکندست از دهان
سنگ و آهن را بدوزی ، چون بیندازی خدنگچرخ و دریا را بسوزی ، چون بجنبانی سنان
کوه بالا گرز رومی بشکنی از زور دستپیل پیکر خنگ،ختلی بگسلی در زیر ران
مر عدو را از خیال رمح افعی شکل تومغز و تارک مار و افعی گردد اندر استخوان
گر تنی چندان روان یابد که شمشیر تو یافتهمچو خضر اندر دو گیتی زنده ماند جاودان
پرنیان کردار فولادی که پیش زخم اوروز کین بر آهن و پولاد خندد پرنیان
آتش ارواح لمع و جوهر نصرت عرض ابر پیروزی سرشک و اختر هیجا قران
کان بیجاده است گویی در نقاب لاژوردصد هزاران چشمۀ سیماب در اجزای آن
نیست نادر سنگ مغناطیس اگر آهن کشدآهن شمشیر خسرو هست مغناطیس جان
آب و آتش را تو پنداری مرکب کرده اندآب یاقوتین سرشک و آتش مرجان دخان
با چنین تیغی ، خداوندا ، چو در میدان شوی بر زمرد معصفر روید ، ز لؤلؤ زعفران
خوار و آسان آری اندر فکرت ، ای شه ، مرد راکشتن دیو سپید و قصۀ مازندران
آفرین بر مرکبی . کز ماه پیکر نعل اوجرم خاک اندر سپهر نیلگون گیرد مکان
چون بپیچد ، چون بتازد ، راست پنداری که هستاستخوان اندر تن او حلقه های خیزران
چون برانگیزد بهیجا آتش تحریک اوهمچو موم اندر فروزد غیبهٔ برگستوان
در میان نقش خاتم ره برد مانند مومبگذرد از چشمۀ سوزن چو تار ریسمان
تیزرو همچون سپهر و بارکش همچون زمینراه دان همچون یقین و دور رو همچون گمان
ای خداوندی ، که از یک صلت تو روز بزمشرم دارد گنج باد آورد و گنج شایگان
کاردار و عامل تست ، ای خداوند زمین در زمین هند رای و در بلاد ترک خان
هر چه در بالا و پهنای جهان جنبنده ایستنیستند از خویشتن بی مهر تو هم داستان
بندۀ مهر تو از جان خدمتی ساز دهنیخرم و زیبا و رنگین چون شکفته بوستان
داستانی طرفه ، کز اخبار و از اشکال اوبر گشاید طبع دانا را هزاران داستان
پر طاوسست ، بر وی بسته مرواریدترشکل پروینست ، در وی رسته برگ ارغوان
از معانی اندرو پر گنده لختی گفته اماز ره فرهنگ و جهل و از ره سود و زیان
گر یپرد ختن خداوند جهان فرمان دهدبنده اندر دانش از اندیشه بگذارد روان
خدمتی سازم ، که جان مرد دانش پیشه راچون بقای شاه جاویدان بماند در جهان
قصۀ منثور حاشاکی بود باریک و پست گوهری گردد چو منظوم اندر آری برزبان
از قصص هایی که در شهنامه پیدا کرده اندنظم فردوسی بکار آید ، نه رزم هفت خوان
تا نگردد پیکر کوه گران باد سبکتا نگردد گوهر باد سبک کوه گران
تا برخشد لاله در نوروز مه بر کوهسارتا بخندد گل بهنگام بهار از گلستان
کام ران و ملک ساز و شادباش و دیرزیدر نعیم بی زوال و در بقای بی کران
رایت ملک تو بگذشته سپهر اندر سپهرمرکب جاه تو افگنده عنان اندر عنان