گنج

شمارهٔ ۴۴

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ن۴۱ بیت
رخسار و قد و زلف و بناگوش یار منماهست بر صنوبر و مشکست بر سمن
با ماه و با صنوبر او نور و راستیاندر سمن طراوت و در مشک او شکن
این هر چهار فتنهٔ دین و دیده و دلندبر هر چهار من به دل و دیده مفتتن
قدم بنفشه وار شد و رخ بنفشه فامزان تودۀ بنفشه او بر دو نسترن
مشک ختن بنفشۀ او را سزد رهینقش ختا دو نسترنش را سزد شمن
ور مشک در ختن بود و نقش در ختازلفین و روی اوست پس اندر ختاختن
در نازکی و کوچکی اندر جهان که دیدنازک تر از میانش و کوچک تر از دهن ؟
زیبا و دلفریب بدان نازکی کمرشیرین و جان فزای بدان کوچکی سخن
صافی و دور بین دل و جانیست مر مراهر دو به دست مهر و مدیحند مرتهن
مهر نگار یاسمن اندام ماهرویمدح سدید دین شرف الدولة بو الحسن
آن پاک جان و پاکدل و پاک اعتقادآن راستگوی و راستی آرای و راست ظن
جز مدح او مگوی و جز از خدمتش مجویکان پرورد روانت و این پرورد بدن
با هر کسی که بینی و با هر کسی ازوجنسیست از محامد و نوعیست از منن
شغلی که او گزارد و از پیش او رودز انصاف و راستی شود آن شغل چون سنن
در مدح میغ گفته شده‌ست این که «بهره زویکسان برند شوره گز و شاخ یاسمن»
در کثرت سخاوت ازین مدح عالیستباری من این مدیح نخواهم به هیچ فن
اسراف در حدود سخاوت ستوده نیستواجب بود حدود سخاوت شناختن
بخشنده ایست او ، که به بازی و ناوجوبز احسان او نصیب بیابند مرد و زن
ور دادخواه مستحقش عالمی بوندزو حق و داد خویش بیابند تن به‌ تن
موقوف بر مروت و بر اعتقاد اوستتشریف اهل فضل و مراعات ممتحن
ای مدحت مجرد تو جلوۀ نعاتوی سیرت مهذب تو تحفۀ فطن
شاداب بوستان بهارست سیرتتوندر تو از فنون بزرگی بسی فنن
از قدر و روشنی چمنش جفت آسمانگل‌های او چو ماه و چو خورشید در چمن
از نظم شاعران و ز الفاظ فاضلانآواز عندلیبش و دستان چنگ زن
هرگز دو چیز جفت نگردند با دو چیزبا دشمنانت شادی و با دوستان حزن
هنگام دستشوی تو ز اقبال دست تونشگفت ار آب زر شود و کیمیا لگن
ای مهتر فریشته خو، گشت روزگارتاری ترست بر سرم از جان اهرمن
ننماید آنچه چرخ نماید مرا همیسودا به هیچ مرد هراسنده در وسن
سرگشته‌تر ز من نبود در یقین حالمرغ شب به طیره برون کرده از وطن
زیرا که چون به شعر نمایم شکار بازننگ آیدم ربودن مردار چون زغن
در مدح ناکسان نکنم کهنه تن بدردزان باک نایدم که بود کهنه پیرهن
آراسته به جامه تن از صلت کریمبه ز آنکه غم کشیدن و پوشیدن کفن
اول به مدح تو ز جهان کردم اقتصاردر باب شاعری چو بشستم لب از لبن
وز جور روزگار از آن روز تاکنونصد ره مرا خریدی و بگزاردی ثمن
در غیبت تو سال دو از گونه گونه رنجبر تارکم گذشت بناکام من حزن
امروز چون به طلعت و فر تو در هریسر برفراخت دولت و بفروخت انجمن
بی هوش و مست مانده‌ام از خدمت تو دورگاهی ز جوش شیره و گه از بلای دن
از غفلت وز خوی من آگاه گشته‌ایبر خوی من فراخ به من داده‌ای رسن
تقصیر بی قیاس و مرا روی عذر نیتقصیرها عفو کن و بپذیر عذر من
تا از حدود غرب نداند کسی ختاتا از دیار شرق نخواهد کسی یمن
بر هر سری ز نعمت خود بهره‌ای فشانبر هر تنی ز کردۀ خود منتی فگن