شمارهٔ ۴۲
ای گلبن روان و روان را بجای تنپیش آر جام و تازه کن از راح روح من
زان می که رنگ و بوی تقاضا کند ازود رکوهسار لاله و در باغ یاسمن
خمری که مشک خفته و بیدار در دو حالبر رنگ و بوی اوست چو خمار مفتتن
گر در شعاع او گذرد اهرمن شبیروزی نهان نماند از آن بعد اهرمن
نورست ، گر گرفت توان نور را زنارجانست ، گر برهنه توان دید جان زتن
با این چنین شراب صبوحی شدن بباغفاضل تر از بسوی منی رفتن از وطن
گر مست و خفته ماند مغنی روا بوداکنون که مرغ نعره برآورد از فنن
تا بانگ عندلیب برآمد ز جویبارمدهوش شد رفیق و فرو ماند از زدن
بلبل پر از خروش شد اندر میان باغباده بجوش آمد اندر میان دن
بر نوبهار انجمنی بین ز عاشقانیک قوم گرد سبزه و یک قوم در چمن
این نوبهار آمده شش ماه رفته بودیا رفته ای که آمده ، سازد روان من
حشرست سبزه را که چو دست گناهکارزنهار خواه برگ برآورده نارون
گلزار بتکده است ؛ من او را شمن شومگلهای خرمنند در آن بتکده شمن
تا لاله چون حسین علی غرفه شد بخونگل همچو شهربانو بدریده پیرهن
در زنگبار پیرزنی چون کند خضاب ؟ماند بنفشه نیز بدان موی پیرزن
بیجاده رنگ خواهد هر شب ز ارغوانکافور بوی خواهد هر روز از سمن
چون ابر در ببارد اکنون که از بحار ؟چون باد نافه آرد اکنون که از ختن ؟
چو نان که از عدن گهر آرد بباغ میغطبع امیر ماست مگر بحر در عدن
میر اجل و سید فرزانه سعد ملکعین سخا ، شجاع زمن،بو علی حسن
آن ز آفرین سرشته که کرد آفریدگاردور اعتقاد او ز خلل ، خالی از فتن
بنموده دست دولت او سینة سپهرفرسوده پای همت او تارک پرن
مجلس چنان همام ندارد جهان فروزمیدان چنان سوار ندارد سپه شکن
از دل نعیم او بزداید همی عناوز جان ثنای او بنشاند همی حزن
با رای او ندارد زهره بسی ضیابا لفظ او ندارد لؤلؤ بسی شمن
جز بر سخاش بستن ساده بود امیدجز در ثناش گفتن یاوه بود سخن
قصری که آن بود وطن او را سپهر خواندانی که مهر را نبود بر زمین وطن
با او بهیچ بد نتوان برد ظن ، که چرخدر هیچ کس جز او بنکویی نبرد ظن
با زخم تیغ اوست قدر سست و ناتوانبا روی تیر اوست قضاسست و مرتهن
با سیف او بفتنه کند آفرین همی جان شده ز کالبد سیف ذوالیزن
با او زمانه را بهنر چون کنم قیاس ؟کاندر دو پله راست نیاید ستیر و من
قایم برسم اوست سلیمان را نهادتازه بخوان اوست براهیم را سنن
با کلک اوست دولت در صدر مستقیمبا تیغ اوست نصرة در حرب مقترن
بحر شجاعتست گه حرب در زمینابر سخاوتست گه جود بر زمن
بحری که وقت کوشش بر دل نهد گناهابری که وقت بخشش بر کف نهد منن
موجود اگر ببخشش او آمدی حیات نی حوت شست دیدی و نی مرغ با بزن
بی فر او نیارد دولت همی بها آری بها نیارد بی جان همی بدن
ای کلک تو دهان امل را شده زبانوی تیغ تو زبان اجل را شده دهن
مهر تو عمر نیست وزو نیست جز نشاطکین تو مرگ نیست وزو نیست جز حزن
جز عیب هرچه شاید یافی ز روزگارجز غیبت هرچه باید داری ز ذوالمنن
آمد ، خدایگانا ،دی نامه ای مرااز خون دل نبشته ز دلدار خویشتن
اول همه سلام بد ، آخر همه پیاملفظش همه ز حزن و حروفش همه محن
گفته که : دست چون زده ای باز بر دوات ؟گفته که : چون بمانده ای از رمح تیغ زن ؟
تیغت همی نشاند چو سینی بپیشگاهکلکت بپایگاه فکندست چون لگن
از کلک و از دوات چه جوید دل کسیکورا بتیغ و تیر بود بخت مرتهن
دستی که آن بدادن دینار خیره بودچون خیره کرده ایش بدینار خواستن ؟
زان پس که چند گونه گشادی فتاده استاکنون همی ببند میان خود از رسن
اندرز کرده بود بسی از پس ملامکاندر پناه میر اجل باش مؤتمن
کو کار تو کند چو قوی رای خود تمامکو کام تو کند چو نکو نام خود حسن
تا عاشقست بر می و میخانه خمر خوارتا مشفقست بر بت و بتخانه برهمن
از نعمت تو باد دلی شاد و شاد خواروز دولت تو باد عدوی تو مفتتن
بادت مدام نوش لب آفتاب رنگاز دست ساقییی که بود مشتری ذقن