گنج

شمارهٔ ۲۳

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)۶۴ بیت
جشن و نوروز دلیلند بشادی بهارلاله رخسارا ، خیز و می خوشبوی بیار
طرب افزای بهار آمد و نوروز رسیدباز باید شد بر راه طرب پیش بهار
مطرب از رامش چون زهره نباید پرداختساقی از گردش چون چشم نشاید بی کار
شب و روز از می و شادی و سماع دلبرنبود خوب تهی دست و دل و گوش و کنار
خاصه نوروز مرا گفت که اندر سفرستاین پیام از من در مجلس صاحب بگزار
که بهار آمد و از بهر عروسان چمنبا خود آورد بسی مرسله و تاج و سوار
همچو ملک از سر کلک تو جهان از پی او هر زمان بینی آراسته تر کرده شعار
گاه در جلوه بگردند عروسان چمنگاه در پرده بخندند بتان گلزار
دامن برقع هر لاله براندازد بادگوشۀ هودج هر غنچه فرو گیرد خار
افسر خویش مکلل کند اکنون گلبنکمر خویش مرصع کند اکنون کهسار
لاله را قیمت و مقدار نباشد پس ازینکه ز بس لاله ستان بر شد از وی مقدار
تا تویی بادۀ گلرنگ نباشی زین پستا تو یک ساعت بی جام نباشی هشیار
ورت از بلبل خیزد هوس این روزی چندگوش زی نغمۀ این بلبل خوش الحان دار
بلبل بی پر و منقار ولیکن دمسازساق او بی پر و از تارک کرده منقار
آن کمانیست که بر حلق و سرین وزانوشساخته در هم تیر و هدفست و سوفار
آن نزاریست شده پوست بر اندامش خشکشاید ار خشک شود پوست بر اندام نزار
اوست آن الکن با معنی و لفظ بی حداوست آن اصلع با طره و زلف بسیار
سخن از لفظ و زبان گوید چون خواهد گفتهر زبانی را باید که شود لفظی یار
دل او تافته مانندۀ زلفین ویستورنه چون زلف بتان دلش چرا باشد تار ؟
همه اندام زبانست و بدین گونه بودهر زبانی را در مدحت صاحب گفتار
عارض لشکر منصور سعید احمدآنکه تیغ و قلم اوست جهان را معمار
آنکه در پرورش اوست فلک را تاکیدو آنکه در بندگی اوست جهان را اقرار
سخن ورایش دشمن فکن و نصرت یابقلم و تیغش کشور شکن و فتح شکار
خوب حالیست بدو ملک زمین را الحقگرم کاریست بد و سعد فلک را نهمار
لفظ و دیدارش اندوه بر وشادی بخشدست و انگشتش دینار ده و گوهر بار
خصل زوار درش هیچ نگردد محسوسگر نباشد ز عطاهاش در آن خصل آثار
آسمان قدر شوی ، گر ز پیش جویی قدرسوزیان‌بار شوی، گر ز درش جویی بار
حسن دانایان را هیچ نگردد محسوس تا نباشد ز عطا ها ش در آن چیز آثار
چون عطایی را خدمت کند ، آن خدمت اوشرم دارد که عطایی بدهد دیگر بار
نگذاردش تواضع که نشیند بر صدریا بدان ماند کز صدر همی دارد عار
آلت حشمت چندان و تواضع چندینآری افکنده بود شاخ که بیش آرد بار
ای بهار خرد از رای تو با تابش و فروی تر از سخن از لفظ تو پر نقش و نگار
مدد صحت از رأی تو باشد ، سهلستگر شود مملکت از رنج ضلالت بیمار
نکند عمر قبول آنرا کو شد ز تو فردنکند بخت عزیز آن را کو شد ز تو خوار
گر کنند آینه اعدای تو از آب چو زنگز آب چون زنگ خلاف تو بر آرد زنگار
گشته سیراب سنانیست ترا تشنه بخونخورده زهر اب حسابیست ترا رمح گزار
کرده چون شاعر تشبیه حسامت بپرندچون پرند او را دستیست بخون در آغاز
دست ابطال فرو کوفته با حربه بحربچو بجنگ اندر اسب تو بر انگیخت غبار
آن چه گر ز دست کزو گرد و هبا گردد کوه ؟آن چه تیغست کزو برکۀ خون گردد غار ؟
در زمانی بجهان آن دو بگردند دلیروز جهانی بزمان آن دو بر آرند دمار
بر دل دشمن تاریک کنی روز دغاز آنکه تن باشد بی جان جسد جان او بار
ساخته کار قوی گشته ترا کار آموزیافته دست قوی بوده ترا کار گزار
رنج نا کرده اثر در تو و با عزم نشاطباز پرداخته چون مرد ز لهو از پیکار
ناز صدرایی بردن ز جهانی بر خصم (؟)دل تهی کرده و نگذاشته ز ایشان دیار
گشته بر خوردار از رزم تو این خلق دژموز تو خلقی بسخای تو شده بر خوردار
تو چه ذاتی که هنر بی تو نگیرد قوت ؟تو چه شخصی که سخابی تو ندارد بازار ؟
هم دری لشکر و هم داری ، نشگفت که توتیغ را لشکر در داری و قلم لشکردار
روشن آن دیده که با خلعت سلطان دیدتآنکه پودش بود از دولت و اقبالش تار
بخت بر گونۀ او اصل و شرف کرده بهمطبع در سدۀ او سعد فلک برده بکار
طبع فردوس درو دیده ضمیر رضوانفر خورشید بدو داده سپهر دوار
داشته فرو بها از تو ، چو روز از خورشیدیافته نور و محل از تو ، چو چشم از دیدار
بر براق آمده چونانکه رسول از معراجوز جمال تو چو فردوس برین گشته دیار
بر براقی که خرد چار لقب کرد او را :کوه تن ، بحر در روراهرو و کوه گذار
آن گهش یابی خرم که بود منزل دوروآنگهش بینی غمگین که بود جای قرار
بحر و بر را بتمامی ببرد وز تک اواز جهان دیدن بی بهره بود چشم سوار
ایستد ساکن چون نقطۀ پرگار بسیمدایره سازد بر خاک چو نوک پرگار
گشته از خدمت زوار تو پیش در توهمچو انگشت که بر دست محاسب بشمار
شاعر از فکرت آسوده نبوده یک دمراوی از خواندن خاموش نگشته هموار
هر کرا بود ز مدح تو دهان پر گوهرآستینش شده از صلت تو پر دینار
رفته از پیش تو با صله هزار اهل هنرهم چنین بادی در دولت سالی دو هزار
تا سبب باشد نصرت را دولت بمددتا مدارست فلک را بکمالی ناچار
سبب نصرة را از علمت باد مددفلک ملت را بر قلمت باد مدار
تا جهان را ز چهار ارکان اصلست و نظامچار چیز تو بری باد همیشه ز چهار
نعمت از معرض کم بودن و طبع از اندوهدولت از آفت کم گشتن و جان از تیمار