شمارهٔ ۲۱
این بربطیست صنعت او سحر آشکارو اندر عجب ز صنعت او چشم روزگار
چونانکه از چهار طبایع مرکبیمترکیب کرده اند طبایع درو چهار
عودست نام او و بدین سان که دید عود ؟زین گونه برده عنبر و عود اندر و بکار
خوبیش بی قیاس و درو نقش بی عددنغزیش بی مثال و درو عقد بی شمار
آرامگاه این بود اندر کنار دوست آواز او نشاط دل عاشقان زار
خرم تر از بهار سراید بزیر و بمگه کینۀ سیاوش و گه سبزۀ بهار
بی در و گنج هرکه برو زخمه برزندهم گنج گاو یابد و هم در شاهوار
از آسمان بهست ، که آواز زخم اونوعی ز خدمتست گه بزم شهریار
جاوید بادشاه زمین و زمانه رادر گوش بانگ مطرب و در دست زلف یار