ترجیع بند
عمریست که عنبرین کمندیبر پای دلم نهاده بندی
چندیست که کرده تلخ کاممشیرین دهنی به نوش خندی
قرنیست قرین درد و آهماز حسرت قامت بلندی
سالیست در آتش فراقمبر باد مفارقت پسندی
زان ماه نگویمش، که حاشاکس ماه ندیده در پرندی
زان سرو نخوانمش، که هرگزکس سرو ندیده بر سمندی
دردم بود از کسی که هرگزرحمی نکند به دردمندی
گویند ز هجر یار چونیچون است در آتشی سپندی
اینها همه را که برنوشتمکرده به زمانه ریشخندی
ماهی است که دست ناز طفلیافگنده به گردنم کمندی
دانم من بعد چاره یی نیستجز آنکه به کنج صبر چندی
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
ای کرده شعار خود جفا رانشناخته از جفا وفا را
بیگانه نواز گشته چندانکز چشم فگنده آشنا را
شکرانه آنکه در وصالیمگذار بدست هجر ما را
یا رب ز چه شد مقام اغیارپیشش که نبود ره صبا را
کوی تو که نیست ره شهانراآرد که پیام این گدا را
گویند، به پیچ سر ز عشقشتدبیر چسان کنم قضا را
ایکاش بچشم من گذاریهر گه که نهی بخاک پا را
شبهای فراق اگر بدانیحال من زار مبتلا را
کینت همه سر بسر شود مهرسازی بوفا بدل جفا را
خواهی که شکایتت نگویمبا غیر سخن مگو خدا را
شبها همه شب نخفته تا روزتا چند ز دوری تو یارا
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
در خوبی یار من، سخن نیستصد حیف، که مهربان بمن نیست
هر لحظه، هزار خار بر دلدارم ز گلی که در چمن نیست
جز قصه ی خوبی جمالشحرفی بمیان مرد و زن نیست
ای آنکه بجز دو چشم مستتدر چشم کس اینقدر فتن نیست
کس چون تو ز شکرین دهانانشیرین سخن و شکردهن نیست
با روی به از گل تو ما رافکر گل و لاله و سمن نیست
از انجمنی مرا چه حاصلکش قد تو شمع انجمن نیست
سروی نه چو تو بود به کشمرمشکی چو خط تو در ختن نیست
ای آنکه ز درد دوری توصبرم بدل و توان بتن نیست
خواهم که بپرسم از چه کاریرحمت به اسیر خویشتن نیست
بینم چو ز کثرت رقیباندر پیش تو فرصت سخن نیست
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
سروی چو تو بوستان نداردماهی چو تو، آسمان ندارد
گیرم، ماند بعارضت ماهاما چکنم زبان ندارد
گیرم، که چو قامتت بود سروچون جلوه کند که جان ندارد
دوران بوفای من غلامیدر روی زمین گمان ندارد
از بنده ی چون منی خریدنسود ار نکنی، زیان ندارد
دور از سر کوی تو، دل منمرغی است که آشیان ندارد
آن کو دارد بدل غم عشقپروا ز غم جهان ندارد
دارد یارم، هر آنچه خواهیاما دل مهربان ندارد
بی مهر، اگر چه میتواندفکر من ناتوان ندارد
دردی که مرا بود، فلاطوندستی بدوای آن ندارد
با این همه لابه، بنگرم چونرحمی بمن آن جوان ندارد
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
او خفته بناز، شب به بسترمن حلقه صفت، نشسته بر در
من تکیه ی سر نموده زانواو تکیه زده ببالش پر
با غیر نشسته روبرو اووز غیر گرفته ساغر زر
من ز آتش عشق، گونه ام زردوز اشک دو دیده دامنم تر
غمگین و شکسته حال و محزوندر کنج قفس چو مرغ بی پر
تنها و غریب و زار و خستهنه یار و نه مونس و نه یاور
از طالع فتنه جو در آزاروز یار ستیزه خو، در آذر
بختی است مرا، بسی ستمکاریاری است مرا، عجب ستمگر
شادیم کم و غمم فراواندرد بیحد و، رنج و داغ بیمر
ای از ستم تو هر شب و روزروزم سیه و شبم سیه تر
رحمی بمن آر باز امشبمپسند که چون شبان دیگر
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
بودیم بهم دو یار دمسازهمخانه و همنشین وهم راز
یا همچو دو مرغ هم ترانههم نغمه و هم نوا، هم آواز
من کرده از او به بلبلان فخراو کرده ز من بگرخان ناز
من گشته قرین او بعزتاو گشته انیس من باعزاز
فریاد، ز آسمان بی مهرافغان، ز سپهر شعبده باز
بیند چو دو دوست را بهم دوستبیند چو دو یار با هم انباز
تا دور کند ز یکدگرشانسازد دو هزار حیله آغاز
القصه چو مرغ پر شکستهمن ماندم و او نمود پرواز
من مانده غریب در صفاهاناو کرده سفر بشهر شیراز
جز لطف خدا که میرسانداو را بمن و مرا باو باز
در زاویه ی فراق تنهادور از رخ آن نگار طناز
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
این تاج زر، این قبای اطلسبر قد تو می برازد و بس
قامت چه نکوست، میبرد دلگردد به پلاس اگر ملبس
جز شرح جمال تو نباشدتدریس کلیسیا و مدرس
بهتر بود از بهشت مینوبا تو ببرندم ار بمحبس
از گل تو نکوتری و هرگزنسبت بگلت نمیکند کس
هیهات کجا تو و کحا گل؟!کس نسبت گل نکرد با خس
غافل شدی از من و ازین بیشاز بهر خدا دگر ازین پس
یکبار زدرد حال من پرسیکروز بحال درد من رس
کم دیده بعارض تو ماهیاین چرخ مطبق و مقرنس
مگذار در انتظار رویتشبها من بیقرار بیکس
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
دیدم بر عیش بیخبر دوشزآن سان که برفت از سرم هوش
بشکسته کله به نیمه ی سرآویخته زلف از بناگوش
افشانده بگل گلاب گویییا آنکه عرق نشسته بر دوش
خلقی ز پیش فتاده از پاجمعی برهش ستاده خاموش
فریاد ز دل کشیده گفتمکای کرده ز دوستان فراموش
کای داشتم این گمان که جز منجام از کف دیگری کنی نوش
یعنی بگزاف مدعی دلکردی بحدیث دشمنان گوش
امروز بفکر کار من باشامروز بحال زار من کوش
چون من مردم، چه سود فردادر ماتم من شوی سیه پوش
شبها که باشتیاق رویتدر سینه دلم برآورد جوش
با صد حسرت بیاد دارمزآن عارض و قامت و برآغوش
بنشینم و زار زار گریم!بر حال دل فگار گریم!
گردون بیمهر و یار بی باکنالم از یار یا ز افلاک
مشکل بود الفت من و یاراو آتش تیز و من چو خاشاک
خاشاک کجا و آتش تیزدر وی چو فتد بسوزدش پاک
من صید ضعیف و ننگ داردصیاد که بنددم بفتراک
فریاد ز دست عشق کز وییک لحظه نبوده ام طربناک
جز آنکه بدست سوده ام دستجز آنکه بسر فشانده ام خاک
وصف تو ز چون منی نیایدکاین وصف نمی توان به ادراک
از دست تو، زهر ار بکام استور از زخم تو سینه ام چاک
هم زخم تو به مرا زمر همهم زهر تو خوش مرا ز تریاک
شبهای فراق بهر تسکیندر پیش نهم چو زاده ی تاک
خواهم چو ز وی لبی کنم تریاد آیدم آن نگار چالاک
بنشینم و زار زار گریمبرحال دل فگار گریم!
تا شد بتو شوخ آشنا دلافگند مرا بصد بلا دل
روزم سیه از دل است و دیدهنالم، از دست دیده یا دل
دل را فگنده در بلا چشمو انداخت بصد بلا مرا دل
چون من ببلاش مبتلا ساختگردید بهر که رهنما دل
آخر دیدید ای رفیقان!آورد بروز من چها دل؟
نه دل دارد نه یار چون منبست آنکه بیار بیوفا دل
از دست تو بیوفا خدا رانالد تا چند بر خدا دل
گفتم: نکنم ز دلبران یاددانم که نمیشود رضا دل
گر ز آنکه کنند ریز ریزشاز یار نمیشود جدا دل
نومیدم شدم از او کزین دامتا هست نمیشود رها دل
هر شب ز برای آنکه خود رادر مهلکه کرد مبتلا دل
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
رحم ار بعاشقان ناکامشاید بوفا بر آوری نام
یاد آر ز تشنه کامی ماهر گه که کنی شراب در جام
ناید دیگر ببام گردونبیند مهت ار بگوشه ی بام
ای آنکه ز من رمیده یی کاشبا مدعیان نمیشدی رام
عمری است که گفته ام دعایتیاد آر ز من گهی بدشنام
دردا که نزاده مادر دهرناکام تری ز من در ایام
شامی طرب نکرده ام روزروزی بطرب نکرده ام شام
این بود نصیب من ز آغازتا خود بکجا رسد سرانجام
در باغ بروی لاله و گلچون نیست خلاصیم از این دام
ای طالع دون و بخت وارون!تا کی من ناامید ناکام؟!
شبها تا روز، روز تا شبدر فرقت آن مه گل اندام
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
تا از تو فتاده ام جدا منجز مرگ نخواهم از خدا من
ای آنکه کسی ندیده مثلتمثل تو بجویم از کجا من
یک عمر وصال کو که گویمکز هجر کشیده ام چه ها من
از جور بمن تو آنچه کردیحاشا که فلک نکرد با من
دردا که ز آشنایی غیربیگانه شدم ز آشنا من
نشنیدم ازو بغیر دشنامهر چند که گفتمش دعا من
درد عجب است عشق دردامردم زین درد بیدوا من
عمرم همه صرف گلرخان شدزین قوم ندیده ام وفا من
کار من از آن گذشته ناصحزین دام نمیشوم رها من
یک لحظه مرا مکن نصیحتبگذار بحال خود، که تا من
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
آن لاله عذار عنبرین بوبر بسته هزار دل بیک مو
جز چشم سیاه او ندیدهکس تیر و کمان بدست هندو
او فارغ از آه من شب و روزمن روز و شب از جدایی او
تا شام نشسته دست بر دلتا صبح نهاده سر بزانو
تیری رسدم بسینه ای کاشتا غیر نبینمت به پهلو
از حسرت قامتت روان استاز سیل دو دیده بر رخم جو
جز قد تو، ای نکوتر از سروجز لعل تو، ای غنچه ی خوشبو
من سرو ندیده ام خرامانمن غنچه ندیده ام سخنگو
ای خواجه ی بیوفا بیاد آریکبار ز بنده ی دعا گو
از دست جفای آن دل آزاررفتم من و مانده دل در آن کو
هر روز برای دوری دلهر شب ز فراق آن پریرو
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!
ای گشته تو از جفا فسانهمن از تو فسانه ی زمانه
تاتیر و کمان بکف گرفتیگردید دل منت نشانه
تا کی باشم جدا زکویتچون مرغ جدا ز آشیانه
شبها همه شب بعیش و شادیسرگرم ز باده مغانه
با ناله ی نای و نغمه ی نیبا بربط و مطرب و چغانه
در دست تو آستین اغیارمن ناله کنان ز آستانه
رو کرده بمن ز چار اطرافهر جا که غمی است در زمانه
مرغی که شکسته بال باشدمیلی نکند بآب و دانه
از بخت سیاه من نمانده استتأثیر بناله ی شبانه
ای مرگ بر آی از کناریدر باب مرا از این میانه!
تا کی من بیقرار شبهاتا روز چو خورد تازیانه
بنشینم و زار زار گریمبر حال دل فگار گریم!