گنج

شمارهٔ ۶ - در کیفیت معراج رفتن آن جناب افضل التحیه و الثنا

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱۳ بیت
شبی نور پرور سپهر بریننه از ماه از نور ماه آفرین
فروزانتر از روز روشن شبیکه میتافت چون مهر هر کوکبی
چو رخسار لیلی فروزنده لیلدرخشان نجوم از سها تا سهیل
بتکبیر برداشته چون سروشخروس سحر ز اول شب خروش
ز ذکرملک، دیو گم کرده راهشدش تیره زندان خاکی پناه
فلک مجمری، اخگرش اختران؛برافروخه شب چو عود اندران
عروس شب آرایش از ماه داشتفلک ز اختران چشم بر راه داشت
شبانگاه خندید افق لب گزانوزان شد نسیم سحرگه وزان
نهان کرد دستی بمشرق درازکه شد ز اول شب در صبح باز
همه شب، بذوق تماشای مهربگرد سر خاک گشتی سپهر
محمد کز اول فلک سیر بودوز او، آخر کارها خیر بود
بخلوتگه ام هانی غنودز بیداری بخت خوابش ربود
بنظاره ی خاک از نه فلکگرفتند پرواز خیل ملک
بر ایشان سبق جست روح الامینفرود آمد از آسمان بر زمین
بدستش عنان براقی چو برقکه بیننده ناکردش از برق فرق
رونده چو بر برگ نسرین نسیمدونده چو سیماب بر لوح سیم
ز ابریشمش یال و از مشک دمز فیروزه اش ساق، از یشب سم
تک او را بصد فلک وز هلالدر افتاده نعلش بصف نعال
نداده چرا کرده تا در جنانبپایی رکاب و بدستی عنان
ز آغاز تا آن نفس در فراغهمش پشت از زین، همش ران ز داغ
نه طیر و بنسرین چرخ آشنانه حوت و، ببحر فلک در شنا
قوایم چه بر خاک بطحا نهادبآب و بآتش، بخاک و بباد
بنرمی و گرمی و تمکین و تکخرامان گرو برد از یک بیک
نه آب و، بر آن نوح گسترده رختنه خاک و، بر آن آدم افگنده تخت
نه آتش، خلیل اللهش در کنارنه باد و، سلیمان بر آن شد سوار
در آمد بر آن حجره چون جبرئیلصلا داد کای یادگار خلیل!
تو را خوانده ایزد بعرش برینز جان آفرینت بجان آفرین
چو یاری تو را بر سر یاری استمخسب ار چه خواب تو بیداری است
چو در لا مکانت گشادند جایسرت گردم، از خاک بردار پای
رهی تا ز چشم بد خاکیاننهی پای بر چشم افلاکیان
بعرش برین نزهت آراستندچنان کز خدا خواستی خواستند
ز جا خیز ای سید مهربانکه امشب نماند بدیگر شبان
بر اقیت آوردم اینک ز نورکه چون نور از چشم بد باد دور
چو مشاطگان بسته حور جنانز چشمش رکاب و ز زلفش عنان
فشان آستینی بر این نه حجابفگن سایه یی بر سر آفتاب
بشکرانه سلطان ملک وجودنگفته سخن، سود سر بر سجود
پس آنگاه چون سرو بر پای خاستبسوی براق آمد از حجره راست
مگر جست چون برقش از ره براقشهش گفت از من چه جویی فراق؟!
براقش جوابی پسندیده گفتکه: ای آگه از رازهای نهفت
در این عالم از یمن اخلاص توحقم کرد چون مرکب خاص تو
بجنت هم ای شهسوار گزینمکش مرکبی غیر من زیر زین
پس از عهد بر پشت او پا نهاددر اول قدم پا بر اقصی نهاد
صف انبیا را شد آنجا امامشدش کارها ز آن امامت تمام
ز خود خلعت خاکیان خلع کرددر قلعه ی نه فلک قلع کرد
دل چار مادر چو بیمهر یافتبآغوش آبای علوی شتافت
گرفت اوج، آن مرکب تیزهوشجهان زیر پا و دو عالم سپهر
بگردون چو دامن کشان راه جستبشمع مه انداخت دامن نخست
قلم بستد از میر دفتر نگارنهادش دگر دفتر اندر کنار
برآورد از چنگ ناهید چنگدگرگونه قانون نهادش بچنگ
بچارم سپهرش چو افتاد راههمان دید ازو مهر، کز مهر ماه
چو از مقدمش یافت عیسی سراغپذیره شدش بر کف از خور چراغ
نشست اتش خشم مریخ از اوجهان را شد این قصه تاریخ از او
چو زد بوسه بر دست او مشتریدر انگشت او کرد انگشتری
ز خقتان کیوان سیاهی بشستکلاه بره، درع ماهی بشست
ببرد آب فردوس از بوی خویشفسرد آتش دوزخ از خوی خویش
ملایک برو کرده در هر حصارلآلی منثور اختر نثار
همی رفت با او ملایک قرینعنان کش نشد تا بعرش برین
ز برق تجلیش چون سینه تفتبه رفرف نشست از براق و برفت
شد از سدره چون خواست رفتن نخستپر و بال جبریل و میکال سست
چو از ترک صحبت خبر جست شاهبگفتندش : ای شاه گیتی پناه
ز روز ازل، هر یکی را ز ماجدا پایه یی داده رب السماء
چو برتر کشانیم پر ز آن نشانشود برق قهاری آتش فشان
ز سدره چو گامی دو شد پیشتربمقصد شدش میل دل بیشتر
چنان کافتد از منظری آدمیکند سرعتش بیش قرب ز می
بمرکز ز میل طبیعی که داشتز هر پایه پایی که بالا گذاشت
دو بالا شدش پویه ی بارگیدل از خاکیان کند یکبارگی
ز رفتارش افلاکیان رنگهااز او باز پس مانده فرسنگها
از او عرشیان چون بریدند پیولایت ولایت همیکرد طی
چو بگذشت ز آن قصرهای بلندز پیش نظر پرده ها برفگند
ز گرد جهت رفت دامن فشانبجایی که آن را ندانم نشان
چو در سایه ی عرش رایت فراشتبجز نقد دل هیچ با خود نداشت
مکین شد چو در ساحت لامکانگشاد از پی کار امت دکان
بنقد دل ازحق خرید آنچه خواستوز آن کار با بیدلان کرد راست
چه گویم چه گفت؟ آنچه میخواست گفتز جان آفرین آفرینها شنفت!!
بدید آنچه در طور، موسی ندیدشنید آنچه بایست آنجا شنید
باخلاص در بارگاه قبولاجابت ز ایزد، دعا از رسول
سرش از شفاعت چو افسر گرفتز حق وعده ی روز محشر گرفت
باین خاکی نور پرورد بینزمین گشته ی آسمان گرد بین
یتیمی شد اهل جهان را پدرکسی را ندادند قدر اینقدر
چو میرفت، ماهی شتابنده بودچو برگشت، خورشید تابنده بود
ز نور مه و مهر گر برد وامبگردن ز گردون زمین داشت وام
چو او سایه بر عرش ذوالمن فگندزمین وام گردون ز گردن فگند
نرفته همان گرمی از بسترشکه خود رفت و آمد ببالین سرش
چه یا رب گذشت آن زمان بر زمینکه رفت از زمین آن رسول امین
چو بر آسمان تافت آن نور پاکتو گفتی برآمد ز تن جان خاک
بس این نیست از داور انس و جانکه آمد دگر بر تن خاک جان؟!
وگرنه نماندی زمین را نشانفلک بودش از گرد دامن فشان
مرا چون بیک لحظه پیک نظرتواند جهان گشت و آمد دگر
در انکار این قصه کوشم چرا؟!چو بینم ز حق چشم پوشم چرا؟!
تو را مهر و مه بنده، ای یثربییکی یثربی و یکی مغربی
ز ایزد درود ای شه پاک زادبر آل و بر اصحاب پاک تو باد
خصوص آنکه شب خفت بر جای تونه پیچید روزی سر از رای تو
علی، شیر حق؛ نفس خیر البشرسر پیشوایان اثنی عشر!
همان باب سبطین و زوج بتولکه خواندش چو هارون برادر رسول
برازنده ی افسر هل اتیطرازنده کشور لا فتی
در شهر علم نبی، آنکه کنددراز خبیر و سر ز عنتر فگند
شنیدم بفرمان حی قدیرعلی را پیمبر بروز غدیر
ببالای سر برد و با خلق گفتکه: تا چند این راز باید نهفت؟!
از آنان که دارندم آیین و کیششمارد مرا هر که مولای خویش
پس از ن بداند که مولی علی استز هر کس بمولائی اولی علی است
بود پس صحیح این خبر پیش منتو گفتی که بودم در آن انجمن
جهان بود ازین پیش سرتاسر آبکشیدندش از خاک نقشی بر آب
از آن خاک بس پیکر انگیختندبساحل چه خس، چه گهر ریختند
هم امروز و فرداست کان تیره آبزند موج و ساید بچرخش حباب
هم از لطمه ی موج آن آب پاکشود شسته آلودگیهای خاک
زند غوطه در بحر کشتی بسیز کشتی نشینان نماند کسی
دلا خیز ار این ورطه ی موج خیزبکشتی آل پیمبر گریز
که خود گفته آن ساقی راح و روحمرا اهل بیت است کشتی نوح
بآن هر که پیوست رست از هلاکبکشتی نوحم ز طوفان چه باک
مکن دست از آن کشتی آذر جداکه دست خدا باشدش ناخدا
شود کشتی نیک و بد چون غریقنشیننده را نوح بهتر رفیق
اگر سوی آتش روم با خلیلوگر با کلیمم ره افتد به نیل
مرا بالله از باغ نمرود بهز فرعون و قصر زر اندود به