گنج

شمارهٔ ۱۳

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۱۱۵ بیت
آوخ چکنم؟ که سینه تنگ است!نام تو زمان، زمان دو رنگ است
القصه، دلی بصبر بستمدر راه تو منتظر نشستم
بودم همه روزه در سراغتبویی رسدم، مگر ز باغت
ناگه بر زد بنعی زاغیبر داغ دلم، فزود داغی
نی زاغ، سیه زبان غرابیچون جغد نشست بر خرابی
منقار سیاه تر ز قیریبر هر پر او، نهفته تیری
با من، هر حرف در میان داشتالبین البین در بیان داشت
گفت: از پسران تو یکی رفتاز بام تو، مرغ زیرکی رفت
آمد پس از آن خبر دریغمگفتی: بجگر زدند تیغم!
برق آهم، ز سینه افروخت؛این نه ورق کبود را سوخت
سیل اشکم، ز دیده سر کرد؛این هفت پلاس کهنه تر کرد
هم دل خون گشت و هم جگر داغجز لاله، گلی نرست ازین باغ
همسایه بناله از خروشممیگفت که: ای دریغ گوشم!
تا از تو مرا یکی خبر دادحنظل ستد از من و شکر داد
بر آمدن تو کرد اشارتشد شاد دلم، ازین بشارت
جان داد بتازه این نویدمزاد از شب غم، صباح عیدم
زان مژده، بشکر لب گشودمبر خاک سر سجود سودم
زین ناخوشی و خوشی که دیدمگفتم بدل، از دل این شنیدم:
چون میوه ز نخل میتوان چید؟!چون پرتو مهر میتوان دید؟!
گو: بشکند از چمن نهالیگو : کم شود از افق هلالی
هان! تا ندهد فریب دیوت؟!هان! تا نرسد بلب غریوت؟!
تنها نه فلک تو را جگر سوختتنها نه دل تو بر پسر سوخت
هر گل نگری در این کهن باغدر دل بودش چو لاله این داغ
کس نیست که این غمش بدل نیستپایش از خون دل بگل نیست
منهم، هدف هزار تیرم؛پوریم نمانده، گرچه پیرم
تیری است که شست آسمان زدهم بر دل من، از آن کمان زد
زین باده پر است جام من نیززین زهر، آلوده کام من نیز
اما نتوان نفس کشیدنپای از ره صبر برکشیدن
این بار، کشیدنی است ناچار؛وین زهر، چشیدنی است ناچار
ور شکوه کنی، نه سودمند استسخت است زمین، فلک بلند است
از شکر، لبت شکر فشان باد؛از صبر، شبت سحر نشان باد!
سبحان الله، شگفت کاری است؛انصاف، که طرفه روزگاری است!
خود نشنوم و، تو را دهم پند؛خود بسته، تو را رهانم از بند!
خود نالم و، گویمت : خمش باش!خود مستم و، گویمت: بهش باش!
خود خفته، تو را کشانم از خواب؛خود غرقه؛ تو را بر آرم از آب!
خود اعمی و توتیات بخشم؛خود مفلس و، کیمیات بخشم!
خود لنگ و بکف دهم عصایت؛خود عور و، ببر کنم قبایت!
خود شیفته و، فزایمت جاهخود گم شده و نمایمت راه
خندد بر کار من، جهانیجز آنکه نباشدش دهانی
تو یوسفی، و، من بنیامینخیز از تو دعا و، از من آمین!
کایزد، همه را کند شکیباچه پیر وجوان، چه زشت و زیبا!
هر کس چو من و تو، دید این داغ؛و آن کس که شنید بانگ این زاغ!
جز صبر، مباد هیچ فکرش؛جز شکر، مباد هیچ ذکرش!
گویند که: نوحه شد سرودتچون رفت بسلسبیل رودت
گر رود نماند، یم بمانادور جام شکست، جم بماناد
گویند که: گریه برد خوابترفت از غم نور دیده آبت
گوهر مفشان ز دیده بر کسدست تو گهر فشاند، این بس
چون خود بگهر بزرگواریآن به که گهر بچشم ناری
گویند: آهت جگر خراش استکت پاره جگر، نه در فراش است
هر دم مکش اه و، دل مکن تنگکاین آینه، بر نتابد این زنگ
گویند: چو شب شدی سیه پوشکز ماه نوت تهی شد آغوش
خورشید که درنظر درخشددر ابر نه آن فروغ بخشد
تو زاغ نه یی، سپید بازی؛آن به که سلب سیه نسازی
سوکت بخشد بسور جا راجغدت دهد آشیان، هما را
گویند که: پیرهن زدی چاککت برگ سمن فتاد بر خاک؟!
صبر آر، که تا بجاست ریشهاز خاک دمد سمن همیشه
دهقان که بخاک دانه یی کاشتزان دانه، هزار دانه برداشت
گر رفت پسر، پدر بماناد!ور ریخت ثمر، شجر بماناد!
تا بیخ درخت، استوار است!شاخش همه ساله زیر بار است
برگی افتاد اگر ز شاخیشمعی افسرد اگر بکاخی
شمشاد تو، در چمن چمان استماه تو چراغ آسمان است
گم شد گهری اگر ز رشتهشد زرد گیاهی ارز کشته
ابر نیسان بود گهر ریزنخل بستان بود رطب ریز
گر رفت گلی ز باغ، غم نیست؛باغی تو و، گل بباغ کم نیست!
لعلی، اگرت شکست رخشان؛باز است همان ره بدخشان
از دل مخروش و، سینه مخراش؛عاقل بقضا نکرده پرخاش!
هان بیشترک ازین بهش باشگر ناخوشیی رسیده، خوش باش
خوش باش بکرده ی الهیسر باز مکش ز حکم شاهی
دیدی که خلیل کان سه شب خفتدر گوش سروش غیبتش گفت:
کاندر ره حق پسر فدا کناز تیغ، سرش ز تن جدا کن
با جفت بگفت گفته ی دوستکز مغز تهی شناختش پوست
آری زن اگرچه نیستش عیبلیک آگهیش نباشد از غیب!
با پور نهفته گفت این رازتصدیقش کرد آن سرافراز
چون مهر فگند برقع از چهرنه از سر کینه، از سر مهر
خندان بگلو نهاد تیغشنامد ز چنان پسر دریغش
خون فرزند، ریختن خواستزو رشته ی جان گسیختن خواست
آن طرفه، که تیغ هر قدر سود؛مویی نزد و دو دست فرسود
نه تیغ تطاول از خلیلشچون نهی رسید از جلیلش
رست آن خلف خلیفه زادهاز تیغ به بخت رو گشاده
ناگه ز بهشت، گوسفندیآمد که نبیند او گزندی
دل بست بحق، ز غم شد آزاد؛جان برد بمزد آنکه جان داد
راضی بقضا شو از کم و بیشوز گردش آسمان میندیش
گر کرده سپهر تلخکامتور ریخته زهر غم بجامت
از صبر تو هم دهان کنش تلختا غره ی مه نداند از سلخ
وین راه که میرود کند گموز گردش او رهند مردم
آن طفل که بود مه طفیلشغیرت ده خور رخ سهیلش
هر چند چکیدیش ز لب شیرچون پور تو بود، خوانمش پیر
گرچه ز شمار کودکان بوداز تربیتت، ز زیرکان بود
چون دید که روزگار فانی استباهیچکسش سر وفا نیست
گامی دو سه زد، ز پای بنشستحرفی دو سه گفت و، لب فرو بست
گر گرگ اجل، هلاک کردشپیراهن عمر، چاک کردش
از کنعان حیات ناگاهگورش زندان شد و لحد چاه
یعقوب صفت، مباش رنجور؛کان یوسف مانده از پدر دور
در مصر بهشت شادکام استبر مسند عزتش مقام است
حوری بچگانش، چون زلیخااز شهد لبان، شده شکرخا
از رفتن او، مشو غم اندوز؛ز نهار صبور باش کامروز
از خوان خلیل شد صبوحشبر سدره نشست مرغ روحش
فردا که بپا کنند میزانمردم همگی ز هم گریزان
لب تشنه، گرسنه و برهنهپای رفتار و روی ره نه
تن، از تف آفتاب سوزان؛چون هیزم، از آتش فروزان!
آن کودک خردسال، بالانآید با خیل خردسالان
گردند میان خلق صف صفز آب کوثر، پیاله بر کف
بیگانه و آشنا ببویندمادر پدران خود بجویند
او نیز دوان دوان شتابدگم کرده ی خویش را بیابد
از ناخوشیت، دلش هراسدگر تو نشناسی، او شناسد
عریان تنت، آورد در آغوش؛چون خویش کند تورا حلی پوش
هم سوی جنان شود دلیلتهم خضر شود به سلسبیلت
بر خشک لبت، شراب ریزد؛بر آتش تفته، آب ریزد!
القصه، کریم جاودانه؛جوید چی مغفرت بهانه!
آذر، که یکی ز دوستان است؛نخل کهنی ز بوستان است
هم ساحت سینه اش گلستانهم مرغ دلش هزار دستان
این قطعه، چو دسته ی گلی بستوین نامه، ببال بلبلی بست
کز نکهت گل، دلت گشایدوز نغمه ی بلبلت، خوش آید
تا باد شمال رقصد از شوقتا ابر بهار، گرید از ذوق
نخلت، از غصه خم مبینادجزعت از گریه نم میبناد!