گنج

شمارهٔ ۱۱

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۲۵۰ بیت
گفت: خود قابلی بحمداللهکه زند حسن هرکه بینی راه
عشق، شاه و گدا نمی‌داندمرد و زن را جدا نمی‌داند
چه کنم، کز درازی چادرکه به طفلیش دیدم از مادر
کوتهیِ قبا، فتاد خوشمجز ازین ذوق، دل مباد خوشم
دگر از چین معجر زربافکه به سر بست خواهرم به زفاف
در سر افتاد عشق کج کلهانکه به مُلک دلند پادشهان
کوته آمد کمند زلف بلندمرغ دل را به دام خط افگند
از خط عنبرین و، روی چو ماهچون رود دل ز کف، مرا چه گناه
عاشقی، خود به اختیار دل استچون کنم چون؟ که کار کار دل است!
شکر کن، کاختیار دل داریاختیاری ز کار دل داری
چون به فرمان تو بود دل توساحت راحت است منزل تو
من اسیرم به درد بی درمانکه ز دل برد بایدم فرمان
دست از کار برده کار دلمنیست در دست اختیار دلم
ورنه من نیز آدمیزادمبه عبث دل به کس نمیدادم
تو غم من خوری و من نخورممن غم خود بگوی چون نخورم
گفتمش: الحذر ز حیلهٔ توکه به چشم تو و قبیلهٔ تو
از زنان جهان، زنی نایدکه ز دیدار او دل آساید
با زن آمیز، تا رهی از ننگشیشه را هان نگاهدار از سنگ
نکنی گر نصیحت من یاددین و دنیا به باد خواهی داد!
پسران را، به از زنان مشمارور شماری، دلیل گو پیش آر!
وجه رجحانش، از کجاست بگوراستی پیشه ساز و، راست بگو
گفت: آخر نرفته از یادمکه ز حوا چه‌ها کشید آدم
راه حوّا نخست زد ابلیسکرد بر آدم آنگهی تلبیس
آنچه آدم کشید و اولادشکار حوّاست، کآفرین بادش!
گفتم: استغفرالله ای ناداندل ازین شبهه‌ها مکن شادان
هرکه را بهره‌ای ز معرفت استداند اینجا هزار مصلحت است
آفریننده خواست آیینهکه ببینید جمال دیرینه
ز آتش حسن، گرم سازد عشقما به او، او به خویش بازد عشق
دید چون نور عشق در دل ماساخت آیینه خانه از گل ما
اول از خاک، قالبی انگیختقطره‌ای ز ابر جود بر وی ریخت
گل آدم سرشت و حوّا نیززان دو تن خاست نطفهٔ ما نیز
خلقت ما، به نطفه بازگذاشتنطفه را از قضا به صلب گماشت
گر نمیخوردی آن دو تن گندمکی شدی بسته نطفهٔ مردم!
گر نکردندی آن دو آمیزشنطفه کی کردی از کمر ریزش!
چون بهشت برین، ز لوث بری استبری از لوث شهوت بشری است
گندم آدم اگر نکردی نوشحرف حوّا اگر نکردی گوش
نامدی از جنان، اگر به جهانای بسا رازها که ماند نهان
نسل انسان کی آشکار شدیآدمی کی یکی هزار شدی
نه تو بودی، نه من نه این سخنانصنمی بود و بس، نه برهمنان
نتوان گفت عاصی است آدمغرق بحر معاصی است آدم
اگر آن گندمش وظیفه نبودهیچ کس از زمین خلیفه نبود
حجت انبیاست عصمتشانورنه شد چون من و تو خلقتشان
گفت بر مطلبی که داشت دلیلظلم قابیل و کشتن هابیل
کان فضیحت ز شومی زن خاستکرد دعوی، شهادت از من خواست
گفتم: ای حیلهٔ تو شیطانیبه ز دانایی تو نادانی
آنچه گفتی، هم از نکویی اوستکه طلبگار دارد آنچه نکوست
در جهان، چون نفیس شد کالاپایهٔ نرخ او بُوَد بالا
گردش آیند بس طلبگارانجا شود تنگ بر خریداران
هر دو کس، دو دیده پر اشکدشمن جان هم شوند از رشک
دو برادر به هم برند حسدتا به بیگانه زان میان چه رسد!
فتنه ها در میان عیان آیدپای خون نیز در میان آید
ورنه نغز این گرانبهای متاعنبود در میانه هیچ نزاع!
گفت: ار زن مرا بود رهزنآنچه دیدند نوح و لوط از زن
کان دو پیغمبر جلیل القدرچه جفا دیده زان دو مایهٔ غدر!
گفتم: ای سست رای تنگ نظرهمه کس را، به یک نظر منگر
سرکه و باده، هر دو زادهٔ تاکاین یکی پاک و آن دگر ناپاک!
بیش و جدوار هر دو از یک شهراین یکی زهر و آن دگر پازهر
نیک و بد در جهان فراوان، لیکبه بدی شهره بد، به نیکی نیک!
زن فرعون هم، ز نوع زن استکه ز نیکی به مرد طعنه زن است
من نگفتم که: هر زنی خوب استهرکه نامش زن است، مطلوب است
همچو مردان که راد و رد دارندصنف زن نیز نیک و بد دارند
قصه‌ای یاد دارم از مردینیک و بد دیده‌ای، جهان گردی
که درین گفتگو مراست گواهگوش کن گوش، تا بجویی راه
بود از این پیشتر به نیشابورشاهی، از عدل و جهان معمور
بر سر افسر، به دست خاتم داشتعدل کسری و جود حاتم داشت
هم رساندی به تاجداران تاجهم گرفتی ز باجگیران باج
پسری داشت چارده سالهچون مه چارده خطش هاله
نوجوانی به ناز پروردهاز مهش آفتاب در پرده
نارون قدی، ارغوان خدّیکه نبودی صفاش را حدّی
روز و شب، آن زجام عیش خراببود گرم شکار و مست شراب
چون به نخجیر روی آوردیتا نشستی به پشت زین، کردی
از نی تیز و آهن شمشیردشت ز آهو تهی و بیشه ز شیر
چون نشستی به عیش خانهٔ کیاز کف ساقیان گرفتی می
کندی از باده چون شدی خندانشیر را پنجه، پیل را دندان
همدمش کس نه، غیر همسالانهمه در خدمتش نکوفالان
بود روزی نهاده کج کلهیچتر بر سر، روان به صیدگهی
چترداران، ز هر کناره دوانآفتابی به زیر سایه روان
ناگه از دور خرقه پوشی دیدخرقه پوش، تمام هوشی دید
که به او میکند نگاه از دورمی‌کشد گاه گاه آه از دور
دل ز داغش، چو شمع بریان استگاه خندان و گاه گریان است
گاه چون عندلیب، گرم خروشگه چو پروانه از فغان خاموش
بود آشفته مرد آزادهاز وی آشفته‌تر ملک زاده
کاین سیه روز روزگار زدهاز چه نالان بود چو مار زده!
گفت: گوهر به ره فشاندندشبُرده در بارگه نشاندندش
تا خود از صیدگاه باز آیدسوی آن انجمن فراز آید
باز آمد چو خسرو چالاکباز در دست و صید در فتراک
دید چون شاهزاده را درویشدر دم از جای خاست بی تشویش
به رهش تحفهٔ دعا آوردراه و رسم دعا به جا آورد
گفت: شاها شهان غلامانتدستگیر زمانه دامانت
تاجداران، که زیبشان تاج استتخت گیران، که تختشان عاج است
سایهٔ تاج تست بر سرشانپایهٔ تخت تست در برشان
هرگز از تو، تهی مباد سریرباد بختت جوان و رایت پیر
هوشیاری، می ایاغ تو بادروشنی، مایهٔ چراغ تو با د
بنهندت به پا سر تسلیمشه و شهزادگان هفت اقلیم
خم مبیناد، تازه شمشادتغم مبیناد، خاطر شادت
دید شهزاده چون در اخلاصشبرد با خود به خلوت خاصش
یافت زو چون نشان آگاهیداد جایش به مسند شاهی
کار از قصه و فسانه گذشتسخنی چند در میانه گذشت
تا ملک زادهٔ همایون فالکرد از حال خرقه پوش سؤال
گفت: آشفتگی حال تو چیست؟سبب گریه و ملال تو چیست؟
گاهت این گریه، گاهت این خندهاز چه راه است ای مَنَت بنده؟
پاسخش داد آن شکستهٔ عشقکه دل کس مباد خستهٔ عشق!
عاشقم، عشق را قرار این استعاشقان را قرار کار این است
گاه گریند بر امید وصالگاه خندند بر خیال محال
گفت شهزاده، کیست دلدارتکه به اینجا رسید ازو کارت!
بازگو، از طبیب درد مپوشدر نهانی درد خویش مکوش
چاره‌ای تا به زاری تو کنمبه زر و زور یاری تو کنم
خرقه پوش، آهکی به درد کشیدکه ملک چاشنی درد چشید
دست از جیب خرقه بیرون کردصورتی از بغل برون آورد
به ملک زاده داد و اشک فشاندهمنشین را به روز خویش نشاند
دید شهزاده صورتی چون ماهبی خود از دل کشید آه و چه آه
رفت از هوش، چون به هوش آمدچون نی از ناله در خروش آمد!
گفت: این ماه سرو قامت کیست؟جلوه‌گاهش کجا و نامش چیست؟
گفت درویش کای ملک زادهجام خالی مبادت از باده
این مه سرو قد که رشک پری استدختر پادشاه شهر هری است
گذرم چون به آن دیار افتادکار در دست روزگار افتاد
برد دلْ این نگار از دستمکرد بی خود از نرگس مستم
چون به طاووس نیست همسر زاغنه هما را هم آشیانه کلاغ
شد به این پیر عقل راهنمونکه کشم صورتش به پرده کنون!
عاشق روی این پری‌نازملیک در پرده عشق می‌بازم
دوستانی که مست دانندممیر صورت پرست خوانندم
زان جهان دیده مرد آزادهچون شنید این سخن ملک زاده
از می عشق، جرعه‌ای نوشیدخرقه‌ای چون قلندران پوشید
نه پدر را ز حال کرد آگاهنه کسی برد از کسان همراه
شد پیاده روان به شهر هریرسد آنجا مگر به وصل پری
چند روزی که رفت بی توشهخواست گیرد ز خرمنی خوشه
رهش افتاد در دهی ناگاهبه در خانه‌ای رسید از راه
دست بر حلقه زد غریبانهکاید از خانه صاحب خانه
ناگه آمد زنی برون ز سراکای گدا، در زنی بسنگ چرا؟
گفت شهزاده: مرد خانه کجاست؟نیست بلبل در آشیانه، کجاست؟
گفت زن: رو که مرد من مرده استیا سگش در خرابه‌ای خورده است!
یا به یخچال از پی یخ شدیا ز هیزم کشان دوزخ شد
غرض امروز بلکه فردا نیزناید آن گنده پیر، از اینجا خیز
گفت این و ز بخل در بربسترفت و بر روی میهمان در بست
ز آمدن بود شاهزاده خجلاز خوی شرم مانده پای به گل
ناگه آمد ز یک طرف مردیپشت خم، مو سفید و رو زردی
چشم و گوش و زبان فتاده ز کاربه عصا داده پای را رفتار
سلک دندانش، از کهنسالیریخته، دُرجش از گهر خالی
شد ملک زاده و سلامش کرددید چون پیرش، احترامش کرد
جست از وی سراغ راه نخستنابلد بود، راه از وی جست
گفت: من خود ز راه بی خبرملیک در نیم فرسخی پدرم
چون روی، گویدت که راه کجاستپس ملک زاده، عذر از وی خواست
رفت گامی که تا عیان شد رهدهی از مرغزار جنت به
ساحت ده چو گشت جلوه‌گهشبه در خانه‌ای فتاد رهش
دست بر حلقه آشنا چون کردهم زنی سر ز خانه بیرون کرد
کای برادر بگوی کارت چیستبر در خانه انتظارت چیست
گفت شهزاده: صاحب خانههست در خانه، راست گو یا نه!
پاسخش داد زن، که: شوهر منرفته از خانه، ای برادر من
لیک بنشین، که میرسد از راهبود شهزاده در سخن، ناگاه
مردی از ره رسید چل سالهگل رویش شکفته چون لاله
آمد از راه و میزبانی کردبا ملک زاده همزبانی کرد
گفت با او که آشنای تو کیستبر در خانه مدعای تو چیست
گفت شهزاده: راهرو پریماز نشابور، قاصد هریم
راه گم کرده‌ام ز نادانیورنه کاریم نیست تا دانی
جست ازو راه و گفت گفتهٔ پیرمرد گفتا که: عذر من بپذیر
در جوانی، به آن خجسته دیاررفته بودم به حاجتی یک بار
نیست در خاطرم کنون آن راهخود ازین راه نیستم آگاه
لیک، فرسنگکی از اینجا دورهست جایی خوش و دهی معمور
پدر من، که عمرش افزون باددشمنش را دل از فلک خون باد
سر و سالار آن خجسته ده استروزش از روز در زمانه به است
نیست از دوری رهش تشویشرفته هر راه را ز صد ره بیش
گر روی سوی او ز آگاهیخضر ره اوست هر کجا خواهی
رفت چون شاهزاده گامی چندخود به هر گام یافت کامی چند
ساحتی یافت، چون سواد بهشتطرف جو، پای گلبن و لب کشت
شد سوادِ دهی به دیده عیانسبزه از هر کناره، ده به میان
خانه‌ای دید رُفته آب زدهطاق آن راه آفتاب زده
در آن همچو چشم عاشق بازکاید از راه یار یار نواز
گرسنه، تشنه، پادشه زادهدر کناری به حیرت استاده
ناگه آمد برون ز خانه زنیبه مه و آفتاب طعنه زنی
زلف، مشکین کمند گوهر کشبسته بر رو عِصابهٔ زرکش
گفتش: ای میهمان فرخ فالمرحبا مرحبا، تعال تعال
خانهٔ تست، نیست خانهٔ غیرخیر مقدم بیا، قدمت به خیر
بر رهش، از دو زلف مشک افشاندمیهمان را به صدر صفه نشاند
عذر ازو خواست، با هزار زبانلیک دور از طریق بی ادبان
کرد از گفتگوی نرمش گرملیک بیرون نشد ز پردهٔ شرم
نان گرم، آب سرد پیش آوردز آنچه شهزاده خواست، بیش آورد
دست و پایش، به آب گرم بشستبستر افگندش از کرم که نخست
بر سریر حریر پا سایدشاید از رنج راه آساید
گفت شهزاده اش که: راست بگوصاحب خانه در کجاست بگو
گفت: اینک رسید هرجا بودخاطرت شاد باد و دل خشنود
ناگه آمد جوان زیباییکرده در بر قبای دیبایی
چهره گلرنگ همچو لالهٔ باغقد چو شمشاد و موی چون پر زاغ
سوی شهزاده آمد از ره راستمعذرتها که خواست باید، خواست
گفتش: اهلا و سهلا ای ز کرمکرده بر من خرابه باغ ارم
چون هما سایه بر سر افگندیخار را گل به بستر افگندی
بندهٔ خویش را شدی دمسازمن تو را بنده و تو بنده نواز
خدمتی گوی تا به جا آرمجان چو خواهی، نگفته بسپارم
کیستی ای نهال باغ دلم؟کز تو روشن بود چراغ دلم
از کدامین دیار آمده‌ای؟از چه گلبن به بار آمده‌ای؟
گرچه با بنده راز نتوان گفتباز گو آنچه باز نتوان گفت!
گفت: مهمانیم رسیده ز راهبه تو آورده از زمانه پناه
دید مهمان، چو میزبان را دوستسر خود گفت سر به سر با دوست
میزبانش نمود راه هراتخضر گفتش کجاست آب حیات!
رهنمایی کوی یارش کردداد می چارهٔ خمارش کرد
چون ملک زاده یافت راه از ویشد پس از شکر، عذر خواه از وی
بعد از آن گفتش: ای تو رهبر منسایهٔ مَنّت تو بر سر من
خوش ز کار تو مانده در عجبمگر بپرسم مگوی بی ادبم
مشکلی دارم ار تو، مشکل منحل کنی، وارهد ز غم دل من
از چه راه است ای گزیده جوانآب جوی جوانی تو روان؟
هست چون روی دشمنت، مویتنیست موی سفید در رویت
پسرت، چین به رویش افتادههم سفیدی به مویش افتاده
گفت: آری پدر جوان عجب استکش ز پیری پسر عصا طلب است!
لیک دارد بسی حیا زن منسازگار است و پارسا زن من
خوی او داردم همیشه جوانهمچو سرو و سمن ز آب روان
پسر من، که پیرتر ز من استدلش آزرده از سلوک زن است
پسر او، که پیرتر ز پدرگشته، خون زن وی است هدر!
زن، چو در خانه نیست کدبانومرد، سر برندارد از زانو
خانهٔ هر سه را چو دیده‌ستیسخن هر سه زن شنیده‌ستی
عجب است اینکه خود نیافته‌ایزیرکی، بوریا نبافته‌ای!
شد چو آن نیک مرد آزادهاز کرم خضر راه شهزاده
به هری رفت و همعنان پریبه نشابور شد روان ز هری
غرض این قصه بهر آن گفتماز برای تو این گهر سفتم
که زن نیک و بد بود بسیارگوش کن پند من، بهانه میار
رو، زن نیک در نکاح آورکآنچه من گفتم آیدت باور
نوع زن را، مگو بدند تماممادر خویش را مکن بدنام
گفت سلطان عاشقان محمودکز ازل بود طالعش مسعود
روز و شب بود در حریم وصالبا پری پیکران حور مثال
عشرت اندوز، چون ز سرو تذرومحفل افروز، چون تذرو از سرو!
آستانش، ز دختران گلشنآسمانش، ز اختران روشن!
همه بودندش از وفاکیشانلیک سلطان غزنوی زیشان
مایل هیچ دلنواز نبوددلنوازیش جز ایاز نبود
بودش از دست یار روحانیراحت روح راح ریحانی
از ملوک آمد، این طریق سلوکنتوان تافت سر ز دین ملوک
گفتم: ای یادگار میمندیای نظر بسته از خردمندی
باز شهنامه خوانی از محمودروح فردوسی از تو ناخشنود
همه شهنامه دیده‌ایم آخرگر ندیده شنیده‌ایم آخر
از زمان کیومرث تا حالکه بود ماجرا بدین منوال
از خدیوان و خسروان و شهانکه به سر برد‌ه‌اند عیش جهان
نبود کس به این صفت مذکوردر بدی در جهان شدی مشهور
خسروان زمین، شهان زمنکه نبودند آگه از تو و من
همه وصل زنان طلب کردندبا زنان عشرتی عجب کردند
خوانده باشی، چه کرده از شنگیبا سکندر کنیزک چنگی
این سخن راست شاهد دیرینعشقبازی خسرو و شیرین
عشقبازی مرد و زن نه همینبود اندر میان اهل زمین
در فلک نیز حسن زن شهره استمشتری نیز مایل زهره است
شده این قصه‌ها فراموشت!؟نقل محمود مانده در گوشت!؟
ای سرت خیره‌تر ز خیره سرانشاه محمود نیز چون دگران
دامنش گر بود ز شهوت پاکز آنچه من گفتمت ندارد باک
ور به درد تو مبتلا باشدچون تو، در قید این بلا باشد
سخرهٔ مرد و زن بود چون تومورد بحث من، بود چون تو
عشقبازی ندارد ای عیاربه گدایی و پادشاهی کار
گفت: این قطعه ز اوحدی پند استکادمی را نکاح زن بند است
پسری با پدر به زاری گفتکه مرا یار شو به همسر و جفت
گفت بابا: زنا کن و زن نه!پند گیر از خلایق، از من نه!
به زنا گر بگیردت عسسیبهلد، کو گرفت چون تو بسی
زن بخواهی، تو را رها نکند!ور تو بگذاریش، چه‌ها نکند!
آن رها کن که آب و هیمه نماندریش بابا نگر که نیمه نماند!
گفتم: ای شاعر حکیم ندیمشیخ نجدیت آشنای قدیم
اوحدی، شاه ملک فقر و فناستدرخور صد هزار مدح و ثناست
پسر خویش را، نصیحت کرداز کرم منعش از فضیحت کرد
گفت این قطعه نیز اگر با پوربود قطع علایقش منظور
ترک زن، ترک شهوت است و غرضشهوت آرد هزار گونه مرض
خواست آزاد سازدش از بندبند مردان بود زن و فرزند
آنکه منع پسر کند ز نکاحکان به فتوای شرع گشته مباح
منع او از لواطه گر نکندبه که دعوی دین دگر نکند
خلف خویش را چو خواست حضورکه مبادش رسد به زهد قصور
کی شود پیشوای امت لوطتارک نان خورد چگونه بلوط
گفت: ایزد به مصحف عربیوصف ولدان کند به قول نبی
عشق ولدان، طریق عاقل دانکه خوش آید بهشت از ولدان
گفتمش: ای مفسر آگاه!ای همه پیروان تو گمراه!
حور و غلمان بوستان بهشتهمه پاکیزه‌اند و پاک سرشت
نیستند آن گروه آسودهچون من و چون تو دامن آلوده
ز هر آلایشند، پاک همهپاک ز آلودگی خاک همه
کارهایی که در نظر دارینیست آنجا اگر خبر داری
گر نداری خبر، خبر دهمتخبر از کار خیر و شر دهمت
دیگر ار حسن باشدت منظورنه ز غلمان کم است جلوهٔ حور!
جلوهٔ حسنت، ار غرض باشدمیل حورت نه این مرض باشد
گفت: یک نوع نیست با ما زنمرد با مرد یار و زن با زن!
گفتم: این بحث نیست، سفسطه استغرضت زین حدیث مغلطه است
صنف زن، صنف مرد یک نوع استصحبت آن دو صنف بالطوع است
جفت خواهد همه سفید و سیاهوحده لا اله الا الله
نر و ماده ز جنس هر حیوانکآفریدش عنایت یزدان
به هم آمیزشی عجب دارنداز خدا وصل هم طلب دارند
این هم از حکمت خداوندی استگل حکمت بسش برومندی است
گرنه این شوق بودی از دو طرفنطفه ضایع شدی و نسل تلف
کس نر و ماده را جدا نکندتو مکن، ور کنی خدا نکند
گفت: چون ناقص است عقل زنانعاقلان نشنوند نقل زنان
مرد، سرگرم صحبت مرد استز اختلاط زنان، دلش سرد است
گفتمش: آری، ای رفیق آریهر کسی راست در جهان کاری
پری از آدمی رمیده خوش استآدمی زاد آرمیده خوش است
صحبتی کان به دانش افزایدخاصهٔ مرد دان، ز زن ناید
شهوت انگیز صحبت ار خواهیخاص زن دان، وگرنه گمراهی
نگه زن چو بینی و خندهگر همه مرده‌ای، شوی زنده!
گفت: با نوع مرد، از آنم دوستکه چو مغز است و نوع زن چون پوست
نوع زن را، سرشت از جهل استکار جهل زنان مگو سهل است
گفتم: ای نور دیدهٔ خناسوز تو خناس را به دل وسواس
به خدا میبرم پناه از توکه شد آیینه‌ام سیاه از تو
نیست افسانهٔ تو بی غرضیمرضی داری وعجب مرضی!
زن نگفتم که غیر بوس و کناربه دگر کارها ندارد کار
زن که شد شمع خلوت خوبیآگه است از رموز محبوبی
حکم دارد ز ماه تا ماهیگو مبادش ز حکمت آگاهی
در اشارات هست چون بیناگو مدان نام بو علی سینا
درد صد دل دوا کند به دو بوسگو مخوان نسخه‌های جالینوس
چون بود نوگل ریاض جمالگو ریاضی نباشدش به کمال
گرش آگاهی از طبیعت نیستخارج از شارع شریعت نیست
آنکه مانی ندیده مانندشمانده حیران ز نقش دلبندش!
گو به پرده مباش چهره نگارنکشد تا به بت پرستی کار!
آنکه چون سرو شد قدش موزونسرو را دل ازو چو فاخته خون!
گو: نگوید چو من ز نادانیشعر و آخر کشد پشیمانی
گفت: زن نیست جز رفیق فراشنتوان گفتن این سخنها فاش
نه سقنقور خورده‌ام که مدامکنم از بهر جفت عمر حرام
بهر یک شب، نه بهر یک ساعتروزها جفت را کنم طاعت
از زنانم، بجز زیان نبوددر دلم ذوق ماکیان نبود
من که رنج فریسموسم نیستتیزی شهوت خروسم نیست
صحبت مرد، مایهٔ هنر استنخل دانش، ز مرد بارور است
مرد، از مرد کرد کسب کمالپیش مردان، کمال به ز جمال
گفتم: ای روشن از تو شمع دروغدر چراغت، کسی ندیده فروغ
اگر این راه راست می‌پوییاگر این حرف راست می‌گویی
چون ز دانشوران چل سالهمیرهی چون ز شیر گوساله!؟
وز سه ده ساله عارفان تماممیگریزی چو از عِقاب حمام!
تو که قطع نظر ز زن کردیمرده را شمع انجمن کردی
نیست جز امردت، ز مرد مرادپردهٔ هیچ کس، چنین مدراد!
گفت: معشوق بی نقاب خوش استمهر تابان، نه در سحاب خوش است!
می‌نبینی که طلعت پسرانبی نقاب است و نیست عیب در آن
ور بود عیبشان ز رخ پیدانشود کس ز عشقشان شیدا
نه زنان، کز فریب می‌کوشندپرده‌ای تا به عیب خود پوشند
مردی، از ره مرو به حیلهٔ زنحیله ورزند بس قبیلهٔ زن
با کسی بایدت معامله کردکه نباید تو را مجادله کرد
نه که گندم نموده، جو دهدتخرمن کاه را گرو دهدت
بست بر من ره از لعل و لِیْتاز هلالی گواه خواست این بیت
«کس چه داند که در پس چادرطلعت دختر است یا مادر»!
گفتم: ای پیر مکتب تلبیسای تو را گفته عبده ابلیس!
با تذرو ریاض روحانینرسد زاغ را نوا خوانی
گوش کن، ای هم آشیانهٔ منچو نوا خیزد از ترانهٔ من
آنکه در پرده نیست رخسارشمی‌نشاید نهفت ز اغیارش
همه کس، گل ز باغ او چیندسوی او رفته روی او بیند
و آنکه پرده به رخ کشیده‌ستشچشم نامحرمان ندیده‌ستش
نیست پیراهن حیا چاکشنیست آلوده دامن پاکش
بی حجاب است اگر رخ چو مهشکس ندارد ز چشم بد نگهش
اگر آید برون ز ستر عفافنیک و بد میکنند میل زفاف
دیگران هم، بجز تو دل دارندوز نم اشک، پا به گل دارند
به تو تنها کجا گذارندش!؟رفته رفته به دام آرندش!
میزنی لاف عشق، رشکت کو!؟به لب آه و به دیده اشکت کو!؟
چهرهٔ دوست، بی نقاب مبادهیچ معشوق، بی حجاب مباد
چهرهٔ آفتاب عالمتابگر نقابی نباشدش ز سحاب
دیده را، دیدنش کند بی نورچه ز نزدیک بنگری، چه ز دور
ماه را گر به کف نقاب بوددیده را به ز آفتاب بود
می‌نبینی که گل که بی پرده استسر به بی پردگی برآورده است
تا به باغ است صاحب سامانزندش خار چنگ بر دامان
دامنش، هر نفس به دست خسی استهر خسی را به وصل او هوسی است
چون کند جلوه بر سر بازارز اهل بازار میکشد آزار
هرکه او برگ عیش ساز کنددست بر دامنش دراز کند
دانهٔ دُر کز ابر نیسان زادپا به خلوتسرای بحر نهاد
تا به دریا نهفته در صدف استصدفش را به مهر و مه شرف است
آبرویش، به جاست پیوستهدر به نامحرمان فرو بسته
چون به دریا برآردش غواصاز صدف جا کند به مخزن خاص
هر تنک مایه، نیست دسترسشکه خریدار گردد از هوسش
گاه بر تاج شهریاران استگاه در گوش گلعذاران است!
گفت: زن دستیار ابلیس استشیوهٔ زن تمام تلبیس است
بلکه ابلیس هم، گریزد ازوای بسا فتنه‌ها که خیزد ازو!
گفتم: این هم ز پارسایی اوکه رمد دیو از آشنایی او
کس ز زن،غیر دیو نگریزدکس به زن غیر دیو نستیزد
دیو اگر نیستی، ز زن مگریزدیو اگر نیستی، به زن مستیز!
گفت: گوشی ز زن وفا نشنیدزن وفادار، هیچ دیده ندید!
گفتم: از عمر بی وفاتر نیستکیست کش چشم ازین جفاتر نیست!؟
لیک نشنیده‌ام جوان یا پیرکه بگوید ز عمر گشتم سیر
تو چه نالی ز بی وفایی زنگشته‌ای سیر ز آشنایی زن
گفت: زن هیچکس به من ندهدچه کنم کس به من چو زن ندهد!؟
گفتم: این عذرها، موجه نیستاینقدر هم حریفت ابله نیست
دختر هرکه خواهی از که و مهپدرش نفگند به کار گره
تو خریدار و، او فروشندهنیست محتاج سعی کوشنده
یا ز رحمت به تشنه آب دهدیا به طرزی خوشت جواب دهد
با دو سه کس، چو این سخن گوییبه یقین کام از یکی جویی
کس در آن کارت ار نگردد یارنکند منع هم تو را زان کار
دوستی خود اگر عیان نبوددشمنی هم در آن میان نبود
پسری کو بود زنخ سادهبودش قد چو سرو آزاده
بد به رویش اگر نگاه کنیگر غیور است، جان تباه کنی
ور ز بی عزتی شود رامتفتد از حرص دانه در دامت
پدرش جیب رحم چاک کندبه یکی خنجرت هلاک کند
هرکه این بشنود ز دشمن و دوستهمه گویند: حق به جانب اوست!
هم جگر خواریت ز طعن کنندهم دل آزاریت ز لعن کنند
پسر و دختری اگر داریزآنچه من گفتمت خبر داری!
گفت: زن میدهند، لیک به مالکس نگیرد به جای مال کمال
ور بگیرم زن ای رفیق به قرضنفقه، کسوه، گردد آن دم فرض
در دیار شما کسی صدقهندهد تا به زن دهم نفقه
گفتم: از قرض احتزازت چیست؟دست کوته، زبان درازت چیست؟
پیش ازین قرض عیب بود و کنونخردم شد به قرض راهنمون
نیست در عهد ما کسی امروزکآتش قرض نبودش جانسوز
مگر آسودگان سیم آورور بگویند نایدم باور
قرض کن، ز آنکه بر خداست رواقرض از تو، ادای آن ز خدا
دگر آن کودک زنخ سادهمفت هرگز نگرددت گاده
از کفت تا برون نیارد سیمکان سیمت، کجا کند تسلیم
آنچه کار پسر از آن شد راستزن از آن بیشتر نخواهد خواست
پسری، ناکسی اگر یابیکه به یک حبه پنجه‌اش تابی
دختری نیز میتوانی جستکه کمانش ز فاقه باشد سست
اگر آن قدر زر که هر روزهباید آری به کف به دریوزه
پسران را دهی نهان به مروراز تو عجز و از آن گروه غرور
مدتی گر دهی به یکبارشهمهٔ عمر تا کنی یارش
ضامنش من، که بندهٔ تو شودبندهٔ سرفگندهٔ تو شود
گفت: چون زن کنم ز نسیه و نقدافگنند اخترم به عقدهٔ عقد
حجلهٔ خود دهم به عاریه زیبکه عزیز است میهمان غریب
زین غمم، دل مدام خون باشدکه جمال عروس، چون باشد!
خیزد از جان، دمی هزار غریوکاید از در درون پری یا دیو!
تا چه باشد نصیب من ز قضابه قضا زیرکان دهند رضا
غرض، آید چو وقت بانگ خروسآورندم زنان به خانه عروس
یا بود شمع حجلهٔ اقبالیا بود برق خرمن آمال
چون مرا دید مفلس و قلاشکیسه از زر تهی و، کاسه ز آش
گر بود سازگار آن مهوشزند از خجلتم به جان آتش
ورنه کاری کند که جان سوزدزآتش فتنه‌ام جهان سوزد
چون ز بدخویی‌اش شوم دلتنگرسد اندر میانه کار به جنگ
من دهم پند و، او دهد دشنامپیش همسایگان شوم بدنام
گر به رخ سیلیش زنم ناچارکه ببندم زبانش از گفتار
سر کند شیون و خروش و فغانچون ز غازی ستم رسیده مغان
ز فغان او نبسته لب، ناگاهپدر و مادرش شوند آگاه
خواهران و برادرانش نیزکرده چنگال تیز و دندان تیز
یک طرف عمه، یک طرف خالهخال و عم، هر یکی نود ساله
زن و مرد عشیره، پیر و جوانز پی یکدگر رسند دوان
عالم از دود آه کرده سیاههمه در ذکر آه و واویلا
همه مو کنده، رو خراشیدههمه بر فرق خاک پاشیده
همه در دامن من آویزنددر پی اینکه خون من ریزند
کشدم آن به خانهٔ قاضیکندم این به مرگ خود راضی
آنچه با کس زبان تیغ نکردتند تیغ زبان دریغ نکرد
ظلم از آن قوم و الأمان از منخلق در عبرت آن زمان از من
تو کجایی که از تو شرم کننددل سخت از دم تو نرم کنند!
تو کجایی که آیمت به پناه؟تا کنی دستشان ز من کوتاه!
تو کجایی که گیرمت دامن؟تا رهم زان میان غوغا من!
گفت: گیرم که حیله‌ای بازمروز او را ز خود رضا سازم
تو بگو: شد چو روز شب چه کنمکام دل چون کند طلب چه کنم
پی دلجوییش چو برخیزمهمچو برقش به خرمن آویزم
فتنه‌های نهان، عیان آیدپای فرزند در میان آید
آن زمان بهر آن ستمگارهبایدم کرد فکر گهواره
چند میگویی از جگر گوشهنه جگر گوشه میخورد توشه؟
نیست در خانه مکنت و مایهافگنم چند رو به همسایه
این جگر گوشه نیست، داغ دل استداغ دل را مگوی باغ دل است
راستی، منکه ملک و مالم نیستطاقت خجلت عیالم نیست
گرسنه مادر و برهنه پسردر میان من فشانده خاک به سر
چه عجب گر نحوست اخترمن پسر خواهم او دهد دختر
آن زمان، اول جگر خواری استیعنی آغاز محنت و زاری است
گر رهاند ایزدم ز رسوائیکه نشد آن غزاله صحرائی
بایدم گلشن از پی شوهرکه رسانم به مشتری گوهر
غرض، آن روز، روز تشویش استمن چه گویم، چه فتنه‌ها پیش است!
بالله، این دردهای پنهانیهمه کس داند و تو هم دانی
عیب زن، از شماره بیرون استاز شمار ستاره افزون است
آنچه دارم کنون به یاد این استآنکه خاکم به باد داد این است
پس ازین، یک به یک بیان سازمگر نهان باشدت، عیان سازم
گفتم: این شبهه، شبهه‌ای است قویگوش کن، حل یک به یک شنوی
حل این شبهه، بر من آسان استگر تو را عقل ازو هراسان است
گفتم: این کار کار آسان استبی سبب زان دلت هراسان است
سعی کن کز فسون دلالهبینی آن ماه چارده ساله
گر پسند آیدت، چه بهتر از آناز ندامت مباش دست گزان
ورنه جای دگر بگیر سراغتا شود جمله روشنت ز چراغ
از زنانت زنی پسند افتدنو غزالیت در کمند افتد
تا نسازی ز غم پریشانشمکن اندیشه‌ای ز خویشانش
گر زن از تو، تو از زنی خشنودفتنه‌ای در میان نخواهد بود
ساعتی کز تو باشدش دل شادنکند از پدر ز مادر یاد
نه به کار برادرانش کارنه دل از هجر خواهرانش زار
نه ز عم یاد آورد، نه ز خالنه ز عمه، ز خاله، پرسد حال
گر برنجند ازو، غمش نبودور بمیرند، ماتمش نبود!
گفتم: ای بی خبر خوری تا چندغصهٔ روزی زن و فرزند!
مرد و زن، هرکه در جهان آیدروزیش پیشتر ز جان آید
روزی خود خورند از که و مهگر شوی در میان تو واسطه به
نام نیک از تو، روزی از ایزدعاقل از نام نیک نگریزد
وگر، از دخترت دل است دو نیماز خیالات دور داری بیم
پند من بشنو و مکن دیگرشکوه از دختر، آرزوی پسر
از خدا، چون طلب کنی فرزندگو: الهی بود سعادتمند
زاده گر شد پسر و گر دخترگر بود هوشمند و نیک اختر
پدرش دایم از جهان شاد استاز جفای زمانه آزاد است
ورنه، روز پدر ازوست سیاهریزد از دیده خون، ز دل کشد آه
نیست بالله در میان فرقیکه به بحر غم، این چنین غرقی
ز چه از اختران حذر داری؟خود ز کار پسر خبر داری!
تو که سینه زنان و جامه درانعمری افتاده از پی پسران
پسری کز تو در وجود آیدرفته رفته، به حسنش افزاید
تا شود قامتش چو سرو بلندافگند کاکلش به دوش کمند
هوس شاهد و شراب کندخانمان پدر خراب کند
چون تو قومی سیاه دل هستندکه ز نقد حیا تهی دستند
دانه ریزند، کش به دام کشندتو کنی، از وی انتقام کشند!
دختر زشت، باز در پرده استنشود فاش اگر بدی کرده است
پسرت گر غلط رود گامیغافل از وی مشو، که بدنامی!
پسر و دختر، ای رفیق یکی استفرقشان در میان نبوده و نیست
هر دو، گر نیک ماه و خورشیدندقابل تختگاه جمشیدند
هر دو گر بد، عدوی بی باکنددر خور ماردوش ضحاکند
هر دو گر نیک، جان جانانندپور یعقوب و دخت عمرانند
هر دو گر بد، کشنده عفریتنددر خور چوب و نفظ و کبریتند
هر دو گر نیک، سرو و شمشادندپدران از جمالشان شادند
هر دو گر بد، گزنده جانورنددشمن جان مادر و پدرند
ای بسا بوده، ناخلف پسراندر خلافت مخالف پدران
ای بسا دختران، کز آگاهیپدران را کنند همراهی
گفتگوی مرا گواه آمدپسر نوح و دختر احمد
گفت: چون مرد پا به شصت نهادساقیش را قدح ز دست فتاد
ضعف قوه، ز دست کارش بردقوه ضعف، اختیارش برد
جوی صلبش، ز آب خالی شدمخزنش، خالی از لآلی شد
خفت از ضعف، قائم اللیلشریخت بر کشتزار تن، سیلش
هم کمر سست گشت، هم زانوکدخدا منفعل ز کدبانو
با زن، ار نرد دوستی بازدباید او را ز خود رضا سازد
زن نه شایق بود به حسن و کمالزن نه عاشق بود به جاه و جلال
زن نه قایل شود به نام و نسبزن نه مایل شود به خلق و ادب
زن نه وجد و سماع میخواهدقصه کوته، جماع میخواهد!
ناید آن بینوا چو از دستشکه کند از می منی مستش
تو بگو: آن زمان چه چاره کند!پردهٔ خود چگونه پاره کند!
گر دهد دل به نازنین پسرینکشد هیچگونه دردسری
با چنان نازنین که میدانیعشق بازد به پاک دامانی
شب نگیرد اگر به بر او رانشود روز خون جگر او را
روز نارد اگر در آغوشششب نبیند ز غم سیه پوشش
اگر او را نخسبد اندر مهدنگسلد از میانه رشتهٔ عهد
باز هم‌نغمه، هم‌زبان باشندعندلیب یک آشیان باشند
نه به رنجش بهانه ساز کندنه به غوغا زبان دراز کند
نه به دُر لعل را تراش دهدنه به فندق سمن خراش دهد
نزند از غضب به رخ سیلینکند برگ لاله را نیلی
نبرد شکوه پیش همزاداننکند گریه همچو شیادان
نه ز سر معجر افگند بر خاکنه به تن پیرهن کند صد چاک
نه سپارد طریق خود رایینه برآرد سری به رسوایی
نه به مفتی برد شکایت اونه به قاضی کند حکایت او
گر به این کوچه جسته‌ای راهیزین سخنها که گفتم آگاهی
گرنه چون من ز دردمندانیحاش لله، که درد من دانی!
گفتم: ای یار ناپسندیدهای به برهان خویش خندیده
باز آراستی بساط جدلآخر این شرط بود از اول
کز جدل هر دو دست برداریمآنچه دل گفت بر زبان آریم
نه که خواهی مرا فریب زنیبی ادب پنجه با ادیب زنی
در فریبم مباش خیره بسیناکسم گر خورم فریب کسی
آنچه گفتی، شنیده فهمیدمبتر از وی عقل سنجیدم!
گر به انصاف سر کنی با منخار شبهه نگیردت دامن
برق تحقیق چون برافروزمخس و خاشاک شبهه را سوزم
شبهه‌ات از دو حال بیرون نیستراه این شبهه از دو افزون نیست
میل هر آدمی ز ناکس و کسیا ز عشق است، یا ز شهوت و بس!
اگر از عشق، دامنش چاک استدامن از لوث شهوتش پاک است
آنچه گوید ز وصف گوهر عشقآنچه خواند ز عشق و دفتر عشق
ننهد کس به حرف او انگشتنخورد بر دهانش از کس مشت
ور به دریای شهوت است غریقباز خالی نباشد از دو طریق
یا بود شهوتش هنوز به جامانده اندر میان خوف و رجا
به براهین که پیش ازین گفتمصاف و رنگین بسی گهر سفتم
باز باید جمال زن بیندگل ز باغ وصال زن چیند
یا نمانده است شهوتی باقیشده خالی خُم و کسل ساقی
نه به زن میل ماندش نه به مردتشنه نه، گو به گرد چشمه مگرد
گفت: تا چند دردسر دهمت!باش کز نکته‌ای خبر دهمت!
آنچه از صحبت زن است غرضنیست جز مایهٔ هزار مرض
هم به تن، هم به جان زیان داردپای تا سر، خطر از آن دارد
ضعف جان و قوا، از آن به کمالشرح آن گویمت علی الاجمال
وصل زن، رنگ چون زریر کندمرا رفته رفته پیر کند
عیب پیری شرح می‌نایدمرگ اگر به بود از آن شاید!
گفتمش: ای مزوّر سالوسای تو بقراط و ای تو جالینوس!
نیستم گرچه از هنرمندانولی از طب نه غافلم چندان
ز آنچه ز آشفتگی بیان کردیرنجهای نهان عیان کردی
راست گفتی، نه جای انکار استکه در این کار عیب بسیار است
آنچه زین رنجها شود حادثنیست بیهوده باشدش باعث
باعثش، ریزش منی است تمامهمچو باران که خشک کرد غمام
آب کت از کمر چکیده بودزور زانو و نور دیده بود
کم شود زین که، آنچه زان کم شدخنده گریه، شکفتگی غم شد!
زن و کودک، یکی است در این امرخواه زینب شمار و خواهی عمرو
گر از آن هردو دست برداریکه از آن رنجها خبر داری
شوی از خلق دور و جلق زنیتخته بر طیلسان خلق زنی
باز آن دردها پدید آیدتبر آهنین به بید آید
گفت: زن را رحم بود جذابهمچو مستسقی است، تشنهٔ آب
خورد او آب، تشنه‌تر گرددآتشش ز آب شعله‌ور گردد
گفتمش: تا به کی زنی راهم!آخر آن قدر از طب آگاهم!
وطی زن، چون طبیعت است ای دوستمیکند جذب اگرچه از رگ و پوست
ناورد ضعف، لیک آن حرکتحرکت را ثمر بود برکت
وطی غلمان، که اکل جیفه بودحرکاتش همه عنیفه بود
رگ و پی را، ضعیف و مُست کندنکند گر کس، آن درست کند
حرکت، کان ز طبع ناشی نیستثمر آن به جز تلاشی نیست
گفت: زن مرد را چو سازد پیرشود از دیدن رخش دلگیر
رود و با جوان گل روییصندلی رنگ و عنبرین مویی
راز پنهانی، آشکار کندمن چه گویم دگر چکار کند!؟
گفتمش: خانهٔ زن آبادانکز وفا در سرای شو شادان
صبر آرد که مرد پیر شودلاله از پیریش زریر شود
بعد از آن مهر گیرد از وی بازبا جوانی ز جان شود دمساز
تو از آن زنی که چابک است و جوانسمنش تازه است و سرو روان
ماهی، از شیر لب نشُسته هنوزنارش، از نارون نرُسته هنوز!
غنچهٔ او، نکرده خنده هنوزکشتنی‌هاش مانده زنده هنوز!
نرگس او، نگه نکرده هنوزروز مردم سیه نکرده هنوز!
وحشتی کرده چون پری‌زدگانمی‌گریزی چو ز آدمی ددگان!
گفت: زن تا جوان بود خوب استچون شود پیر، غیر مرغوب است!
گفتم: ای پیشههٔ تو کناسیزن چو نیکو بود زده تاسی
باز از هر نگاه و هر خندهمی‌کُشد زار و می‌کند زنده
چون پسر را رسیده سال به بیستباید او را به روز خویش گریست
که گلش رفته رفته خار شودچمن سبزه، خار زار شود!
گفت: چون پیر شد، چه چاره کنم!که نیارم به او نظاره کنم!
گفتم: اکنون بهانه می‌جوییخفته‌ای و فسانه می‌گویی
گل چو در دست گشت پژمردهنتوان داشت خاطر افسرده
گل دیگر بچین شکفته ز باغکه کند عطر پروریِ دماغ
نه که گیری پیاز و بویی سیرکه ز بویش شود دل و جان سیر
تا جوانی تو و جوان است اومهربان شو، که مهربان است او
تا همی بیند از تو دلجویینسپارد طریق بدخویی
تا تو را، مهربانی و یاری استزخم عشق تو، در دلش کاری است
ندهد جز تو دل، به یار دگرناورد رو سوی دیار دگر
چون شود پیر، گر تو هم پیرینیست حاجت دگر به تدبیری
ور زنت پیر گشته و تو جوانناتوان بودن از غمش نتوان
ترک او گوی و یار دیگر گیرخیز و راه دیار دیگر گیر
تا نیازاردت، نیازارشور کند شکوه، مرده انگارش!
خدمت خانه، باری آید ازونیست بیکار، کاری آید ازو!
کودکان تو را، بزرگ کند؛چون سگ از گله منع گرگ کند
زحمت ار میدهد، طلاقش دهدعوی ار میکند، صداقش ده
گر نداری صداق، جان داریپای رفتن از آن میان داری!
بگذر از آن دیار و، بگذارشدل خود، جمع دار از کارش!
گیرم، او را بود هوای دگرندهد کس رهش به جای دگر!
ور به یار دگر کند نظرییاری او نمیکند دگری!
گفت: هستند بس زنان ز شبقمیزنند از شبق طبق به طبق
گفتمش: جان چو رفتن تن چه کند!شده قحط الرجال، زن چه کند!
سیم کوبند آن دو دلبر مستکوفتن را چو دسته نیست به دست
دست حسرت به یکدگر ساینداز دو هاون بلورتر سایند
نیست چون می که در ایاغ کنندفکر ضعف دل و دماغ کنند
گاه سایند صندل و گه عوددل از آن سوده صندلم آسود
گفت: زن گر بهشت رو نبوددل طلبگار وصل او نبود
ور بود نازنین و ناز آیینخلقی از هر طرف کنند کمین
دانه ریزند و دام اندازندبلکه طشتش ز بام اندازند
رفته رفته، بخود کنندش راممن شوم خود در آن میان بدنام
گفتمش: گل ز باغ چون رویدهمه کس مایل است کش بوید
باغ را، باغبان همی بایدورنه از دزد گل نمی‌پاید
باغ را، باغبان چو بندد سختنبرد هیچ کس گلی ز درخت
ورنه دزدان درش چو باز کننددست بر شاخ گل دراز کنند
باغ خواهی، به باغبانی کوشورنه چون دزد برد گل، مخروش
آشیان گر به باغ گیرد زاغگنه از باغبان بود نه ز باغ
گفت: سَلَمت، زن یگانه بودلیک باید چراغ خانه بود
من که باید کنم جلای وطنکه به این روی نیست رای وطن
به سفر هیچگاه زن نبرمنقد خود پیش راهزن نبرم
زن پیاده نمی‌تواند رفترو گشاده نمی‌تواند رفت
محمل زرنگار میخواهدپرده و پرده‌دار میخواهد!
زن اگر در سفر رفیق من استمحملش نعش و پرده‌اش کفن است
من که خود میگریزم از فاقهزیر محمل، چسان کشم ناقه؟
دوستی، با مکاریم نبودطاقت بردباریم نبود
مانَد او، من روم به تنهاییورنه کارم کشد به رسوایی
من دو منزل، چو از وطن برومزن بمانَد به خانه من بروم
چاره‌ام چیست چون عزب مانمتشنه، ظلم است خشک لب مانم
در سفر، چون شبق احاطه کندچه کند گرنه کس لواطه کند!؟
خود شنیدی چو قحط سال بودمیته بر آدمی حلال بود!
گفتم: ای نور عقل را سارقاین قیاسی بود مع الفارق
مرد، شهوت اگرچه کم راندگل رویش شکفته‌تر ماند
ننهد پا به وادی پیریندهد پیریش ز جان سیری
پیش ازین هم خود این سخن گفتیمشکن گوهری که خود سفتی
ای که بهر پسر سفر کردیمثل قحط و میته آوردی
در مثال تو میته دانی چیست؟گوش کن گر سر جدالت نیست!
میته آن زن بود که پیر بودیاز زشتی رخش چو قیر بود
گر زن مهوش جوان نبوددر عزوبت تو را توان نبود
پیرزن یار خود توانی کردرفع آزار خود توانی کرد
که ز قحط آنکه خسته حال بودخورد اگر میته کش حلال بود
لیک افیون نمی‌خورد هر چندداند از جوع بایدش جان کند
گفت: کو سُرین خوش پسرانگنج سیم است و نیست عیب در آن
گفتم: ای یافته سُرین چون گنج!راحتی دیده، غافلی از رنج
گنج بینی، نبینی آن افعیکه تو را چون گزد کشد دفعی
زهر مار است، آتش سوزانزان به تشویش دانش آموزان
نیستی گر به زهر او معتادخواهی از زهر او به خاک افتاد
گفت: افسونگر ایمن است از مارمار را هیچ نیست با من کار
گفتمش: ای فسونگر این افسوناز که آموختی بگو اکنون
کاین فسون، آنکه گفت چونت گفتچه گرفت آنکه این فسونت گفت!
گنج بی افعی است گنج زنانراحت جان شمار رنج زنان
گفت: زن شمع انجمن آراستلیک گویم اگر نرنجی راست
فرجهٔ فرج، بحر عمان استشورش بحر، آفت جان است
و آن شکاف دگر بود ره کوهکوه دارد هزار گونه شکوه
گفتم: ای نکته دان حریفی چندبا حریفان ستم ظریفی چند
راست گفتی بیا و بشنو راستراستی در میانه حاکم ماست
ای رفیق آنچه خوانیش حمدانهست ماهی و جان او نمدان
جای ماهی به غیر دریا نیستچون برآید همان نفس فانی است
کوه باشد، مقام سام ابرصکو بود قاتلش مثاب بنص
رو به دریا، که دُر به دست آریزورق فقر را شکست آری
مرو از کوه، کز کمر افتیمزن آن در که در به در افتی
این نه بحر است، منبع جان استچشمهٔ پر ز آب حیوان است
گفت: باغ ارم چو شد نمناکدل خشنود را کند غمناک
گفتم: ای در ره خطا زده گامصبحدم گر به وقت جستن کام
یعنی از برگ لاله ژاله چکدباده از لعلگون پیاله چکد
به که ریزی شب ای رفیق بهانآب در مخزن جعل ز دهان
مگرت گوش ازین سخن کر شدکه نجس، تر چو شد نجس‌تر شد
گفت: فریاد از فراخی فرجکس نشد تنگدل ز تنگی شرج
تنگی فرج نیست جز یک شبکه کند سرخ آن شب از خون لب
شرج، چون فرج دختر بکر استعاقلان را چه حاجت ذکر است!؟
گفتم: ای در طریق دانش لنگای ره روزی تو آمده تنگ
نوع زن را درین مسدس کاخجز مسامات هست بس سوراخ
همه بهر دخول ساخته نیستهمه را یک نوا، نواخته نیست
نیست راه دخول، غیر فروجمیکند از شروج فضله خروج
تو به جای خروج کرده دخولنیست این کار مردم معقول
نیست تنگی مناط کار جماعمرد را عشوه آورد به سماع
غیر تنگی محاسن دگر استورنه سوراخ گوش تنگ‌تر است
کوش راه دعا غلط نکنیخویش را مورد سخط نکنی
گر بود تنگ‌تر ای افلاطونفرجهٔ فرج از آنچه هست کنون
بر نیاید از آن صدف گهریندهد نخل آرزو ثمری
شرج ازین گر فراخ‌تر باشدبی خود از کان همیشه زر پاشد
گفتمت: هان از آن زر سودهنکنی دامن خود آلوده
گفت: از بیم حیض در تابمشب از این غم نمی‌برد خوابم
کس به آن خانه چون درون آیدکه از آن راه بوی خون آید!؟
گفتم: ای نر گزیده بر مادهلعل افگنده، سفته بیجاده
رحم زن، که سیمگون صدف استصدف سیم، پیش آن خزف است
خود سه ربع از مهی گهر سایدربع دیگر عقیق تر ساید
در سه هفته مدام اگر خیزیگهر افشانی و درم ریزی
هفته‌ای دیگرت، چو نیست درنگشاخ مرجان شود عقیقی رنگ
نه ز بویش دماغ کس گندهنه ز رنگش نگه پراگنده
وآن دگر یک که کان زر خوانینیست هرگز تهی ز زردانی
تیشه بر کان، نیازمایی هانکه شود آشکار راز نهان
همه کس بر تو ریشخند کننددلت آزرده از گزند کنند
گرت افتد میان خلق گذراز خجالت برون نیاری سر
رنگ آن بر رخ آورد یرقانبوی آن بر دل آورد خفقان
گفت: زن راست صورتی چون شمعمرد را صورت است و معنی جمع
پسران دیگر و زنان دگرندآه ازین مردمان که بیخبرند
گفتمش: با من این قمار مبازرستم اندر میان، تو رخش متاز!
پسران، از طراوت و خوبیجلوهٔ سرو و قامت طوبی
روی چون لاله، موی چون سنبلچشم چون نرگس و، لب چون گل
جبهه‌ای چون ستارهٔ سحریجلوه‌ای چون خرام کبک دری
تیغ ابرو و خنجر مژگاناین یکی همچو تیر و آن چو کمان
شکن طرهٔ بناگوشیمشک کافور را هم آغوشی
رطب لب، شکوفه ی دنداندهنی همچو غنچهٔ خندان
سیم و سیماب ساعد و سینهسرب و ساق و سرین سیمینه
عنبر گیسوان و نافهٔ نافشکمی به ز قاقم شفاف
دست و پای سفید بلوریهر ده انگشت شمع کافوری
کف رنگین، بنان مخضوبشکه نوشتند غیر مغضوبش
گردنی به ز آهوان حرمغبغبی به ز سیب باغ ارم
تَنَکی نرمتر ز بالش شاهدلَکی سخت‌تر ز سنگ سیاه
دلبری نازکی و شیرینیکافری زیرکی و خودبینی
کبر و ناز و کرشمه، غنج، دلالدشمنی، دوستی، فراق وصال
نگه زیر چشم پنهانیخندهٔ کنج لب که میدانی
عشوه‌ای کز دل آتش انگیزدغمزه‌ای کز نگاه خون ریزد
خواستن خونبها و خونریزیعذر خواهی و فتنه انگیزی
رفتن امروز و آمدن به مهیکشتن و زنده کردن از نگهی
وعده و خلف وعده از نیرنگساختن سوختن به صلح و به جنگ
نرد شطرنج باختن به هوسباختن لیک بردن از همه کس
نامه خواند جواب ننوشتنانگبین را به زهر آغشتن
نالهٔ عاشقان پسندیدنگریه دیدن به گریه خندیدن
بی سبب، رنجش از وفادارنبی گنه، خشم کردن از یاران
باز حلوای آشتی خوردنتلخی از کام عاشقان بردن
بستن صید روز و شب و مه سالاز چه؟ از دام زلف و دانهٔ خال!
جامه زیبی و جامهٔ زیباهمه زرکش از اطلس و دیبا
هوس زینت و هوای شرابگشت بستان و باغ در مهتاب
دستهٔ گل به دست، چون مستانبردن دل، ز دست بی دستان
همه شب تا به روز مِیْ نوشیروز تا شب ز باده بیهوشی
صبحدم از خمار آشفتنوز صبوحی چو غنچه بشگفتن
ساغر مِیْ گرفتن و دادنمست کردن، به مستی افتادن
جام بر لب نهادن لب کِشتهمچو غلمان و حور باغ بهشت
مست رفتن به باغ و گل چیدنگل فشاندن به سبزه غلطیدن
مست کردن، به جرعه‌ای همه راپست کردن ز شرم زمزمه را
گه کشیدن چو بلبلان آهنگگه رساندن چو زهره چنگ به چنگ
خلوتی ساختن، پی خفتنکه بدو قصهٔ نهان گفتن
رحم و انصاف و شرم و مهر و وفاظلم و بیداد و خشم و جور و جفا
هرچه دارند ز آشکار و نهانآن سیه کاکلان کج کلهان
دختران ندیده شوی لطیفهمه دارند این حریف ظریف
جز دو عضوی که خاصهٔ مرد استکه یکی زوج و آن دگر فرد است
دختران را بود دو عضو دگرکه بود مایه‌اش ز شیر و شکر
یکی آن عضو کآذرش گفتهگل نشکفته، دُر ناسفته
و آن دگر مشکبو دو حقهٔ عاجکه صفا کرده از سمن تاراج
دو بلورین حباب چشمهٔ سیمکه برانگیزدش ز چشمه نسیم
خون کند نار نورس پستاندل نارنج و نار در بستان
این دو عضو، آن دو عضو، کو انصاف!؟منصف ار نیستی ز عقل ملاف!
دیده از دام خط شُدَت تاریکغافلی از کمند گیسو لیک
ای بسا صید کو ز دام بجستولی از حلقهٔ کمند نرست
از یکی رشته‌اند دام و کمنددام کوته بود، کمند بلند
هر دو از جای برآورند دمارنبرد صرفه لیک مور ز مار
مور گر پای در شکر داردمار هم گنج زیر سر دارد
گفت: آری ولی چه چاره کنونکه دلم برده نو خطی به فنون
چاره‌ای کن که ترک ناز دهددل که از من گرفته باز دهد
که تو هرجا روی ز پی آیمگر به بغداد گر به ری آیم
گفتم: ای دامن تو آلودهسر به سر گفتهٔ تو بیهوده
دوستی از دو سر خوش است آریورنه، رو سوی دشمنی آری
تا دو کس رشته را نگه دارندبه هم از ربط هردو ره دارند
چون سر رشته این ز دست نهدآن دگر، رشته را ز دست دهد
از دو سو آنچه تازیانه زن استفعل مرد است و انفعال زن است
پسران، ز انفعال چون دورندخدمتی میکنند و مزدورند
به زبان دوستند، لیک ز دلدشمنند وز کار خویش خجل
اگر از دستشان برآید کارمیرسانند از جفا آزار
گفت با من یکی ز درویشانکه: چو پرسند حرفی از ایشان
نپسندند خویش را بدنامباز گویند با خواص و عوام
کاین گروهی که مایلند به مایک زبانند و یک دلند به ما
به تقاضای خویش مشغولندلیک فاعل نیند و مفعولند
چون حکایت به این مقام کشیددر جوابم زبان به کام کشید
می‌ندانم رسید صبح به شامکه به تصدیق من گسست کلام
یا ز طول سخن ملول افتادکه حدیث منش قبول افتاد
الغرض، جای دوستان خالیکه ببینند صحبت قالی
کاو چه‌ها گفت و من چه‌ها گفتمگفتم آشفت و گفت آشفتم!
نه در آن سینه مانده کینهٔ مننه ازو کینه‌ای بسینهٔ من
او لب از بنگ و من ز مِیْ شستهسبزه و ارغوان به هم رسته
هرچه من گفتم، او جوابی دادمن زر افشاندم، او لعابی داد
نیک و بد را به او شمردم، لیکنیک را بد شمرد و بد را نیک!
رفته رفته از آنچه در سر داشتپرده از روی کار خود برداشت
هر دری کو گشاد، من بستمتا ز قید مخالبش رستم
می‌گشادم دری که او می‌بستاز کمندم نشد تواند جست
ما درین حرف رندکی طرارهمچو دزدان درآمد از دیوار
گفت: کاحسنت آمدی فایقای به پند تو زیرکان شایق
آنچه گفتید از سؤال و جواببود حرف تو بر طریق صواب
هم دری کاو گشاد بستی توبس طلسمات را شکستی تو
غیر یک در که خود نشد مسدودباز بوده است و باز خواهد بود!
گفتمش: ای قمار باز دغلای ترا دفتر حیل به بغل!
از شیاطین روزگاری تواز عزازیل یادگاری تو
در ره مکه میر قافله‌ایآری الحق رشید سلسله‌ای
یافتم کز چه در درآمده‌ایحیله در حیله پرور آمده‌ای
بشنو آن در که گفته‌ای باز استدر دیگر به این در انباز است
هر دو مانده است باز از آغازتا به انجام نیز ماند باز
بستن این دو در زحمدان استقلم، آرایش قلمدان است
ایندو در را نگاهبان ز خواصنام کناس شد، لقب غواص
لیک، بین زین دو در چه برخیزد!؟خود ازین گه، وز آن گهر خیزد!
بیش ازین دردسر نمی‌دهمتتا نخواهی خبر نمی‌دهمت
آذر، از گفتگو زبان دربندعیب خود گو، ز عیب مردم چند!؟
بی هوس در جهان نبوده کسیهر کسی راست در جهان هوسی
هرکه در زیر این نگون طاق استهوسی را که کرده مشتاق است
همه گرد یک آستانه نیندهمه مرغ یک آشیانه نیند!
میل این مردمان که می بینییا به ترشی است، یا به شیرینی
در مزاجی که بلغم افزون استز آرزوی شکر دلش خون است
در مزاجی که کرده صفرا جوشسرکه خواهد نه انگبین، خاموش!
هرکه را میل در سرشت بودگر به دوزخ رود، بهشت بود
وآنکه در دل نباشد او را میلخواند او والنّهار را واللّیل
میل، خود چشمه‌ای است جوشیدهدل از آن چشمه آب نوشیده
صاف آن آب، آتش عشق استهمه موجش کشاکش عشق است
خنک آن آب صاف پاک ضمیرکه شد از روی حسن عکس پذیر
حسن و عشقند، گرم راز و نیازنامشان لعبت است، لعبت باز
حسن را صد هزار آیینه استعشق آیینه‌دار دیرینه است
هرچه آن مظهر جمال بودعشقبازی آن کمال بود
لیک دامان پاک خواهد عشقدل حزین، سینه چاک خواهد عشق
عشق را جان من نشانیها استکار عشاق، جان فشانیها است
غرض من، بجز نصیحت نیستاز نصیحت غرض فضیحت نیست!
شب که از رشک ز انجمن رفتمغیر پیش تو ماند و من رفتم
روزش از هردو باز جستم حالکردم آن ماجرا ز هر دو سؤال
غیر گفت و ز رشک جانم سوختتو نگفتی و صد گمانم سوخت!
بشنوید ای معشر آزادگاناین حکایت از دل از کف دادگان
بشنوید ای از جهان وارستگانشرح حال خستگان، از خستگان
بشنوید ای آشنایان راز عشقنغمه‌های سینه سوز از ساز عشق
قصه‌ای از حال پاکان بشنویدگفتگوی دردناکان بشنوید
سرگذشتی دارم از تأثیر عشقنقلی از گیرایی و زنجیر عشق
در خراسان، مهبط روح الامینمشهد مولای هشتم، شاه دین
میگذشتم از گذرگاهی شبیناگهان آمد به گوشم یا ربی
زان صدا، جوشید خون سینه‌امزان صدا، نو شد غم دیرینه‌ام
زان صدا، تن را ز جان پرداختمزان صدا، خود را دگر نشناختم
زان صدا، دست و دلم از کار ماندزان صدا، پای من از رفتار ماند
زان صدا، پیغام جانانم رسیدزان صدا، فرمان سلطانم رسید!
زان صدا، بر من شد آسایش حرامزان صدا، از آشنا آمد پیام!
آری آری، جان فدای آشناآشنا داند صدای آشنا!
در سراغ آن صدا با جان شادمی‌دویدم هر طرف چون گرد باد
یافتم آخرگه، از ویرانه‌یناله‌ای می‌آید از دیوانه‌ای
رفتم و دیدم که در کاخی خرابخسته‌ای افتاده با چشم پر آب
در شکنج دام، مرغ بی پریبُرده زیر بال از محنت سری
بیدلی، پیری، غریبی، خسته‌ایدل به زنجیر محبت بسته‌ای
عندلیبی، از نوا افتاده‌ایز آشیان خود جدا افتاده‌ای
سروری، از دوده‌ا اهل قبولسیّدی از زمرهٔ آل رسول
بی کسی، بی خان و مانی، عاشقیهمچو من، در عاشقی‌ها صادقی
از چراغی، کرده روشن محفلیوز دل من داشت محزون‌تر دلی
عاری از آمیزش هر فرقه‌ایخویش را پیجیده زیر خرقه‌ای
خرقه‌ای مانند جیب صبح چاکخرقه‌ای چون دامن خورشید پاک
که در آن بیت‌الحزن یعقوب‌وارمیچکیدش خون، ز چشم اشکبار
کو چو مرغی که بنالد در قفسمی‌طپیدش دل به سینه هر نفس
گاه گاه، آهی کشیدی از جگرآتش دل درزدی بر خشک و تر
دم به دم، از دیدگان خون ریختیآتش و آبی به هم آمیختی
شکر لله، سیل اشک قطره بارآبی آورد از کرم بر روی کار
ورنه آن آتش که او افروختیاز شرارش عالمی را سوختی
راه صحبت بسته با بیگانگانناله‌ای میکرد چون دیوانگان
در میان ناله‌های زار خویشمی‌سرود این نغمه از افکار خویش
رحمی آخر بر من ای صیاد کنیا مرا بفروش، یا آزاد کن!
از پریشان نالی آن عندلیبوز خروش دلخراش آن غریب
یافتم، کو دل به یاری باخته استحیله سازی کار او را ساخته است!
در دلش داغی ز عشق مهوشی استدر درونش از محبت آتشی است
دلبری بر وی دگرگون کرده حالشخ کمان صیادی او را بسته بال!
دل ز دستش برده، چشم پر فنیکرده تاراج متاعش رهزنی
در طریق عشق، جانش سالک استعشق، اقلیم دلش را مالک است
آری، از عشق است، عشق این کارهاگرم از عشق است این بازارها
در دو عالم، رتبه‌اش والاست عشقهر چه گویم، از همه بالاست عشق!
نور خورشید و مه، از عشق است عشقشور درویش و شه، از عشق است عشق
تا نگردد عشق در دل کارگرناله را هرگز نباشد این اثر
با دل اهل دل، ای صاحب هنرنالهٔ بلبل کند کار دگر
ورنه، مرغان دگر هم هر بهارنغمه‌ها دارند بر هر شاخسار
نالهٔ بلبل، ز مرغان دگربیشتر از عشق گل دارد اثر
خاصه آن بلبل، که در کنج قفسنالد از جور گل و بیداد خس
باری، از عشقش چو دیدم ناتوانگشتم از راه ادب سویش روان
دست بر سینه گرفتم بنده‌وارپیش رفتم جان به کف بهر نثار
چون سلامش کردم، آمد در خروشخونش از آواز من آمد به جوش
زان خوش آمد از من آن فرزانه راکآید از دیوانه خوش، دیوانه را
هم زبان گشتم ز یاری هر دمشحرفها گفتم، به حرف آوردمش
اندک اندک، با منش دل نرم شدرفته رفته، صحبت ما گرم شد
دیدم اندر بحر عشقش چون غریقگفتمش گستاخ، کای پیر طریق!
کیست یارت، کت دل اندر فکر اوست؟چیست نامش، کت زبان در ذکر اوست؟
گفت: پندی دارم از کارآگهاننام جانان باید اندر جان نهان
گفتم: آن نوباوهٔ باغ دلتمیگذارد پنبه بر داغ دلت؟
یا به نیش غمزهٔ پنهان خویشمیزند بر سینهٔ ریش تو نیش
خواند بر من، از جناب مولویاین دو مصراع از کتاب مثنوی
«عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدبوالعجب من، عاشق این هر دو ضد!»
باری از هرجا حدیثی گفته شدگوهری چند از حکایت سفته شد
لشکر اندوه، ناگه بست صفباد نومیدی وزید از هر طرف
شمع محفل از نسیم افسرده شدخاطر درویش، بس آزرده شد
ساعتی در زیر خرقه سر نهفتپس برون آورد سر از خرقه گفت
ای خدا، این بود آخر قسمتم؟!در میان عشقبازان حرمتم!
ای خدا، ویرانه‌ام را نور نیستآخر این ویرانه کم از طور نیست!
شمع من، در جای دیگر روشن استمسکن من، گلخنی بی روزن است
من به حال او و او بر حال خویشدیده گریان داشتیم و سینه ریش
داغ محرومی به جان و، جان بلببود کار هردو این تا نیم شب
ناگهان از در درآمد دلبریشهربند صبر را، غارتگری
همچو ماه چارده حسنش تمامصدهزاران یوسف مصرش غلام
دلبری، در بردن دلها دلیردر شکنج کاکلش، صد دل اسیر
قامتش سروی، نه سرو بوستان!عارضش ماهی، نه ماه آسمان
آری آری، سرو را رفتار نیستآری آری، ماه را گفتار نیست
آفتی، با هر خرامش هم عنانفتنه‌ای با هر نگاهش، هم زبان
پیش پیشش، شمع کافوری به دستنوش‌خندان قدح پیمای مست
آمد و چون شاخ گل یک سو ستادپیر مسکین، همچو برگ از پا فتاد
آمد و با طلعتی، چون شمع طورپرتو افگن شد بر آن بزم حضور
کرد روشن عارضش ویرانه راآتشی در جان زد آن دیوانه را
از فروغ روی او بر ما گذشتز آتش طور، آنچه بر موسی گذشت!
گشت از تغییر حال پیر فاشآنچه میکوشید اول در خفاش
بود گویا این اثر از آه اوکان شب از پرده برآمد ماه او
د رمیان عاشقان، ای اهل هوشهست راهی غیر راه چشم و گوش
چیست دانی نام آن ره، راه دلمنزل آن راه، خلوتگاه دل
عشق، کو را آگهی از آن ره استاز دل معشوق و عاشق آگه است
از دو جانب می‌دهد پیغامهاکامها جویند، از ناکامها
عشق، چون احوال آن رنجور دیدتیرگی آن شب دیجور دید
از همان ره رفت سوی آن جوانگفت یک یک حال پیر ناتوان
رفت چون خون، در رگ و در پوستشداد آگاهی ز حال دوستش
گفت حال پیر و زاری دلشوندر آن شب تیرگی محفلش
مضطرب کرد آن بت طناز رادر روش آورد سرو ناز را
تا به خلوتگاه درویشش رساندپیش آن درویش دل ریشش رساند
آفرین بر عشق باد و یاری‌اشعزت اندر عزت آمد خواریش
لب ببند ای خامه از گفت و شنواین سخن بگذار و سوی پیر رو
چون گذشت از شب به این آیین دو پاسرو به جانان کرد پیر و بی هراس
گفت: این خواب است یا بیداری استکت به یاران التفات و یاری است؟
گریه‌های نیم شب، آه سحرپیش ازین هرگز نمیکرد این اثر
بر رخم یا رب که این در باز کردرشتهٔ هجرم که از پر باز کرد
این گرهِ نومیدی از کارم گشودعقده از زلف شب تارم گشود
بود از نومیدی آن آه کشکآمدی از پرده بیرون ماه‌وش
آسمانم باز تشریف وصالداد و افزونی مرا در دل ملال
زآنکه، در هجران صبوری داشتمصبر در اندوه دوری داشتم
رفته بود از خاطرم وصلت مدامبا فراقت داشتم خو صبح و شام
کرده بودم قطع امید وصالداشتم خرسند خود را در خیال
آنکه وصلم کرده روزی، وه که بازکرده بهر حیرتم فکر دراز
پاره‌ای نالید و پس خاموش شدچند فریادی زد و از هوش شد
رفت چون از هوش، پیر تنگدلکرد روشن شمع را آن سنگدل
پس ز جا برخاست سرگرم جفاکاکل مشکین فگنده بر قفا
با غلامان کمر زرین مسترفت و در، به روی یار خویش بست
چون ز بزم آن ماه دُر در گوش رفت!پیر تا آمد به هوش، از هوش رفت
بار دیگر، هوشش آمد چون به سرکرد از حسرت به هر جانب نظر
دید روشن شمع آن کاشانه رایافت از جانان تهی آن خانه را
می کشید از سینهٔ گرم، آه سردبا دل بی تاب من کرد آنچه کرد
ناله‌ای چند از دلش بی اختیارسر زد و در گریه آمد زار زار
از دو دیده ریخت اشک لاله گونکرد از هر سو روان دریای خون
مرغ روحش در قفس چندی طپیددست زد پیراهن طاقت درید
حرف چند آنگاه، خون آلود گفتگفت و هر دردش که در دل بود گفت
گفت: آه از جور گردون، آه آه!شد شبم روشن، ولی روزم سیاه!
آنکه روشن کرد شمع و باز رفتشمع جانم را بکشت از ناز رفت
نور شمعم، آتشی بر جان زده استآتشی بر جانم، از هجران زده است
پرتو شمع، آتشی افروخته استکز شرارش، خرمن من سوخته است
شمع را، گر پرتو این است و صفایار را، گر یاری این است و وفا
روزنم را، روشنایی نیست نیست!گلشنم را، دلگشایی نیست نیست!
لیک از آن شادم، که نور شمع بازمیدهد یاد از رخ آن سرو ناز
داشتم از گردش گردون عجبکز چه یا رب آن نگار نوش لب
داد خشنودیم از دیدار خویشچون مهم بنمود شب رخسار خویش
چون به خاطر یاد یاران آمدشیاد از شب زنده داران آمدش
آنکه یک دم بر سرم ننشست و رفتدر به روی آشنایان بست و رفت
یافتم آن مه، چو تنهاییم دیددر غم هجران، شکیباییم دید
طاقتم دانست و صبرم آزمودآمد و آن روی چون ماهم نمود
تا شوم از دیدنش دل ریش‌ترحیرتم گردد ز اول بیشتر
آری از هجران شود آن دل فگارکاو زمانی سر بَرَد در وصل یار
الفراق، ای طاقت و آرام و خوابالوداع ای عقل و هوش و صبر و تاب
وه که لیلی شد روان با کاروانماند مجنون، از دو چشمش خون روان
وه که شیرین سوی مشکو برد رختماند فرهاد حزین شور بخت
وه که یوسف جَست چون آهو ز دامماند در زندان زلیخا تلخکام
وه که غافل رفت ایاز نوشخندماند محمود حزین سرور کمند
وه که عذرا رفت از مجلس برونماند وامق با دلی لبریز خون
شاخ گل، از رفتن گل خار ماندوای بر یاری که دور از یار ماند!
همرهان رفتند و من چون نقش پابر سر ره ماندم از ایشان جدا
حال من داند جدا زان قافلهگوسفندی لنگ، کو ماند از گله
حال من داند جدا از وصل دوستخسته‌ای کو را به وصل دوست خوست
حال من داند جدا زان ماهوشتشنه‌ای، کو جان سپارد از عطش
این بگفت و لب ز گفتن باز بستدر کنار بزم خاموشان نشست
تا سحر صد بار مرد ژنده پوشهر نفس از هوش رفت آمد به هوش
ای خدا مردیم از جور فلکتا به کی باشد چنین دور فلک
درد مردان، از چه یارب بی دواست؟کام دونان، از چه از گردون رواست؟
آدم از حوا جدا نالان و زارمطلب شیطان روا از روزگار
پیکر هابیل مسکین غرق خونچهره ی قابیل ظالم لاله‌گون
بیگنه از خون یحیی طشت پردامن زن از خیانت پر ز دُر
هیزم آتش، تن پاک خلیلدعوی نمرود، شرکت با جلیل
قیمت یوسف، ز گردون بندگیبرده اخوان، کامها از زندگی!
کلبهٔ هارون و موسی گلخنیمجلس فرعون، زیبا گلشنی
عیسی اندر دار محنت سرنگونشادمانی یهود، از حد فزون
احمد اندر غار، از مردان نهانخاطر بوجهلیان شاد از جهان
شیر یزدان، جرعه نوش از زهر تیغپور ملجم، مست عشرت ای دریغ!
فاطمه را، سینه پر داغ محنجان جعده شاد از قتل حسن
اهل بیت احمدی، در اضطرابآل سفیان رفته در بستر به خواب
تشنگان کربلا، زار و غمینکوفیان سیراب از ماء معین
کام زندیقان، میسر از سپهرروی صدیقان زریری همچو مهر
آری آذر، یار چون اهل است اهلدر رهش این رنجها، سهل است سهل
حضرت معشوق، اگر این رنجهامی پسندد خوشتر است از گنجها
عاشقان را، در طریق بندگیجان سپردن خوشتر است از زندگی
سر نمی‌پیچیم ز خاطر خواه دوستمی‌پسندم هرچه خاطر خواه اوست
ای که بوَد تن ز گُلت نرم‌ترکاش رخت بُد ز خویِ شرم‌ تر
گر ز خوی شرم رخت تر بُدیرنج حریفان ز تو کمتر بُدی
ای که زدی طعنه‌ام از موی تنپاک نه‌ای، طعنه به پاکان مزن
سینهٔ من، مویی اگر داشته استطعنه بر آن زن، که چرا کاشته است!
ای که دلت از خوشیم ناخوش استسینه ام آتشکده، دل آتش است!
بر سر آن آتش افروختهموی مگو، دود دل سوخته
آنچه زنت گفته فراموش کنقصه‌ای از اهل دلی گوش کن
نادره گویی، ز مهان سرفرازگفت: ازین پیش به سالی دراز
بود جوانی، ز مه افزون صفاشراحت جانی، همه جانها فداش
لعل تَرَش، ناشده از خط سیاهبر شکرش مورچه نابرده راه
پاک، ز آلایش مو سینه‌اشروسیه از زنگ نه آیینه‌اش
داشت ز خویشان، صنمی در حرمتازه نهالی، حرم از وی ارم
خنده شکر پاش و دهان شکرینسرو قد و گلرخ و نسرین سرین
خال سیه، گوشه نشین لبشزلف، رسن تابِ چَهِ غبغبش
هردو، چو گل رخ به هم افروختهشمع صفت، ز آتش هم سوخته
بسته به هم کاکل و زلف سیاهاین به خور افگنده کمند، آن به ماه
هم به دی تیر و بهار و خزانآن شده زین کامروا، این از آن
شام و سحر، صحبت هم کامشاندور زهم، منقطع آرامشان
خفته شب و روز، در آغوش هماز خم مو، حلقه کش گوشِ هم
لابه کنان، زن به زبان‌آوریکی مه تو، رشک مه خاوری
ماه نبینم، نه گرش روی تستمشک نبویم، نه گرش بوی تست!
بی تو، دل اندر چمنم شاد نیستبا تو ز سرو و سمنم یاد نیست
دوری تو، گر بودم، بهر تستکاش رسد بیشترم بر نخست
زندگیی، کت نکنم بندگیمرگ مرا، خوشتر از آن زندگی
لیک ز کار تو، در اندیشه‌امدر بغل سنگ بود شیشه‌ام!
کاین همه دلگرمی و دلبستگیگردد بی قیدی و وارستگی
من، به تو آمیزشم از کودکی استبا تو گرم تن دو بود، جان یکی است
رو، که من از خوی تو ایمن نیمایمن اگر شد دگری، من نیم
زآنکه میان زن و مرد است فرقاین به لب ساحل و آن گشت غرق
زن، چه به بیگانه شود آشنامی‌کشدش شوی به جرم زنا
شوی، زن نو کند و عار نیستآه، که یک شوی وفادار نیست!
قبلهٔ زن، جبههٔ یک شوی و بسمرد بتی سجده کند هر نفس!
خیر زنان دید احد ذوالجلالگفت: به زن نیست دو شوهر حلال
دید چو کم طاقت مردان خامگفت که: زن چار کند بر دوام
ور کشدش دل به وصال کنیزآنچه بها داد حلال است نیز
گرچه کنون گرنه نمی‌بینمتزنگ در آیینه نمی‌بینمت
ترسمت، این عهد نماند به جایپایهٔ این مهد نماند به پای
سر به زمین دست به سر بر زنانآن ز تو بینم که ز مردان زنان
بر زن، اگر شوی بود پای زنجان نبرد هیچ زن، ای وای زن!
تا دهد آن ساده زنخ را فریبداده به مژگان زِ نَم دیده زیب
گفته از اینگونه سخنها بسیرسته نه از شعبدهٔ زن کسی
مرد پذیرفت وفای عروسچون کند، این ساده دل، آن چاپلوس!؟
دید چو آن گونه زبان‌آورشهرچه شنید، آمد ازو باورش
بسته ز نو عهد وفا دوست‌وارکرده به سوگند عظیم استوار
بوده بسی سال چنین یار همزیسته خشنود ز دیدار هم
تا شبی آن زلف پریشان کشیدخفت و بجز خواب پریشان ندید
صبح، که زد تکیه چو افراسیاببر سر کرسیِ سپهر آفتاب
شد به سیاووش شبش دشنه تیزگشت فرنگیس فلک اشکریز
ساده دل، آسوده ز یارش درونرفت ز خانه به تماشا برون
دید یکی ترک ز دشت آمدهبر سر بازار به گشت آمده
پیل فگن، شیر شکن، شرزه ببرببر قوی پنجهٔ بازو سطبر
از زنخش، موی رسیده به نافتازه فرود آمده از کوه قاف
از سرش و سینه و ساق درشتموی خشن سر زده چون خارپشت
طاقیه، از چرم پلنگش به سرپیرهن، از پشم هیونش به بر
قیضه به تن بسته ز موی زهاربیضه رهانیده ز نیفه ازار
پشته‌ای، از هیزم خشکش به دوشجانب شهر آمده هیزم فروش
لیک، خریدار به بازار نهجنس به بازار و خریدار نه
دید چو درمانده و سرگشته‌اشسوخت دل از اختر برگشته‌اش
ریخت به دامن ثمن هیزمشداد خلاصی ز رخ مردمش
گفت: برو تا به فلان رهگذارپیش فلان خانه فرود آر بار
ترک گرفتش ره و شد خوی فشانتا در آن خانه که دادش نشان
گشت چو بر حلقهٔ در دست‌زناز هوس شوی ز جا جست زن
دید چو از رخنهٔ در شوی نیستباز نکردش در و، پرسید کیست
گفت: اتونجی مین آتوم تاش تامورگاه اوتون ساتغوجیم گاه کومور
گفت: کسی نیست درین خانه رو!در نگشایند به بیگانه رو!
گفت: شاغین لوک یاغیر و یوک آغیرقان ایلادیک بسکه باغیر دینگ باغیر
ایو ایاسی گوردی مینی یول آراآغچه بیروب، توردی ساق و سول آرا
بیردوم اوتون بیردی بو ایودن سوراغکیسمیشیدوم یوقسا بو یولدین ایاغ
آچ قاپونی قاندا دیسانک یوک سالیمایستاما یولدین و الدن قالیم
چون سخن ترک به زن درگرفتبند به ناچار ز در برگرفت
کرد به سر، معجر زر تار خویشگفت: در این گوشه فگن بار خویش
ترک، روان گشت که آرد فرودبار و برون آید از آن خانه زود
باد زد و جیب قَمیصش دریدزن نظر افگند به آن سو چه دید!
دید چو گلزار ارم بیشه‌ایگفت بود نخل قوی ریشه‌ای
گفت: بود شاخ نبات من اینرُسته ازین نخل حیات من این
دید یکی ریخته از خاره شمعسیصد و شصتش رگ و پی گشته جمع
گفت: بود سرو کنار من اینگفت: بود شمع مزار من این
دید سر آورده به هم جنگلیخفته در آن مار قوی هیکلی
گفت: بود داروی رنج من اینگفت: بود افعی گنج من این
آتش شهوت، به دلش درگرفتبُرقَعِ ناموس ز رخ برگرفت
کرد فراموش ز عهد جوانبست در و آمدش از پی دوان
تنگ‌تر از جان به کنارش گرفتپنجه زد و موی زهارش گرفت
گفت که: این رشتهٔ جان من است!بخیه زن زخم نهان من است!
موی نه، این سبزهٔ راغ دل است!موی نه، این سنبل باغ دل است!
موی نه، ابریشم خام است ایندانه بود خصیه و دام است این!
موی نه، مشکی به صد ارزندگی استمهر گیاه چمن زندگی است
دید چو ترک آن شبق پر صفااز رخ آن کم خرد بی وفا
گشت، دلش گرم ز دلگرمیشداد ز کف شرم، ز بی شرمیش
مست شد و بند ازارش گشوددست [زد و] عقده ز کارش گشود
دید یکی خرمن گل در کناروه چه گل آسوده ز تشویش خار!
موی نرسته، ز تن روشنشخار برون نامده از گلشنش
باد در افگند به خرطوم پیلکرد روان آب به گلشن ز نیل
سینهٔ پر موی، بر آن سینه دوختخار به گل ریخته در وی سپوخت!
جست به شوق، آن خلف خاکیانهمچو خروسی به سر ماکیان
یا چو خری، خرزهٔ او یکی منیجوش زد از هر بن مویش منی!
بس که منی، آن ذکر یک گزیبود به کف کفچهٔ صابون پزی!
داده به دستش سر زلف آن نگارکرده دو پا در کمرش استوار
دست در آویخته در گردنشدر طپش از بردن و آوردنش
تاب همی دید، همی خورد تابآب همی خورد و همی داد آب
تشنگیش چون متناهی نبودسیریش از آب چو ماهی نبود
هر نفسش گفتی: ای آزاده مردآنچه تو کردی و کنی، کس نکرد
دیده و پرسیده‌ام از هر عسسداشته هر مرد یکی ایر و بس
ای همه کار تو مرا دلپذیردیده ز هر موی تو من کار کیر
سرو سر افراخته‌ات خم مبادیک سر مو، از سر تو کم مباد
حلقه فگن موی تو بر گوش جاننیشتر وصل توام نوش جان
هر سر مویت که به من میخوردقطرهٔ باران به چمن میخورد
بر سر من افتد اگر کاخ منبه که کشی ایر ز سوراخ من
داغ توام، خرمن ناموس سوختشمع توام، پردهٔ فانوس سوخت
کوش و به فریاد برس هر شبمسینه به سینه نه و لب بر لبم
گاه به سیلی زن و گاهم به مشتگاه به روی افگن و گاهم به پشت
گه، به سیه سنبلم آور شکستگاه بمالم سر پستان به دست
وقت مبین، خواه شب و خواه روزهم به من آویز و به من درسپوز
گفت: گوز اوستا گیلرام باشیننگباشینگ اگر بارسا تامور تاشیننگ
خاست زنش بر سر زانو نشستدر کمرش نیز درآورد دست
داشت گرفته سر شمعش به گازبر دهنش بوسه زنان گفت باز
نام تو را یافتم ای محتشمنام پدر خواهم و نام حشم
جای حشم، در چه دیار آمدت؟در چه زمین، نخل به بار آمدت؟
ماه کدامین فلکی، بازگویآدمیی، یا ملکی بازگوی
روشنی سینه‌ات از دین کیست؟صیقل آیینه‌ات آیین کیست؟
در چه شماری، ز کهان یا مهان؟مایه چه داری ز متاع جهان؟
گفت: بیل ای نازلولارین سروریآتام آتی سرخوش آنام گل پری
آرخا بآرخا یتیشور اولدوزاالولدوز اوجالدی ینه چقدوم توزا
اولدوز اوغوز اوغلودور، آندین اوتاربیرنیچه آرخا، داخی نوحا یتار
شکر ایلمیمیز ایمدی تانورلار تمامتنگری و پیغمبر، اون ایکی امام
هر نه اول فرمانا قربان اولاجانیمیز اول قربانه قربان اولا
اوزگه قاپودا ایشیمیز یوق بیزیمگون به گون اخلاصمیز آرتوق بیزیم
تورک اوشاقی ایلیم آتی بیگدلیدشمن، ایلیم دن گئنیدورموش، ایلی
یورتمیز آی‌توردین آغیز تولیقنقراؤلنگین تاغی زنگان چولی
تاغلار آیاغیندا بولاغلار باشیهم گو گاریب توفراغی و هم تاشی
ایودین ایاغ، شهردین ایل چکمیش ایلبارجا چیچک تیک اوبالا تیکمیش ایل
قیشلاقیمیز قیزیل اوزن چای قیراقیایلاقیمیز داغ اوجی یولدین ایراق
هر اوبادا آیران ایچون بش قویونآناسیننگ هر قوزی باشلیب اویون
قولتوغمیزدا چورک، آرپا اونیکیکلیک و جیران او ویمیز یاز گونی
قیش گونی کیم گون باشیمیزدین توناچای دا بالیغ، چای قیراقیندا صونا
یوقدور ایاغدا چاروغ و باشدا بورکقرمیزی قوزودین اولوب بیرچه کورک
قیش گونی گیلسا دالا آلغوم تیرییاز گونو اولسا یانا سالغوم گیری
دنیا مالی یوق، بیزیم ایلیکدا هیچبیر سیکیمیز بار و داخی بیر قلیج
دشمن اگر بیزلره توشسا ایشیبو ایکی بس یا تیشی دِو یا کیشی
کیشی الیشکا قلیج ایرور رواجگر دیشی بولسا سیکیمیز دور علاج
باسسا اگر باشمیزا دوست ایاغایلکینا آیران بیله بیر راغ ایاغ
گیلسا اگر اوبامیزا یاریمیزبیر راق اونا هر نه بیروب تنگریمیز
توی دا دوقور هر بیر آغیز مین گولومهی توگولوم، هی توگولوم، هی تولوم
زن چه نسب نامهٔ ترکک شنفتگفت: مرا ده خبر ای نیک جفت
دارد از اتراک نشان تو کسیا تویی استاد درین کار و بس
گفت: بیزیم اوبادا چوقدور کیشیکیم بنگاگورگای بیره اون درایشی!
داد زنش بدره‌ای از سیم خامگفت که: من منتظرم صبح و شام
چون دگر آیی، دگرت میدهمزور ز تو دیده، زرت میدهم
خاک به فرقم مفشان هم بیاچشم به راهم منشان، هم بیا!
گفت: ایرین، ایودا نیچوک یول تاپیمتیلبه تیکی هر یانا اولماس چاپیم
باغ ایاسی باغه گیرار، گل تیرارهر نه تیکان گورسه، اوراغدین قیرار
گل تیران ایر، مین قاپودا آه چیکانقیش گون اوچون خرقه تیکان دین تیکان
باغلار ایرین باغ قاپوسین اوغریدینمین یمیشین اوغروسی‌یم توغریدین
گیل بنگا گوستار گوزه‌لوم بیرجه یولبلکه تیریم بیر گیجه گیزلینجه گول
بود زبان دان زن شوخ ظریفگفت دو بیتک به زبان حریف
گیل گیجه گیر، گیج گیلاسنک یاغی سینباغ ایاسی گیتدی، گیل آج باغی سین
گیل قاپو آچوق، یول آچوق، گوز آچوقکیمسا دیماس مونجه داخی سوز آچوق
خاست به پا ترک و زن از پا فتاداز مژهٔ هردو رگ خون گشاد
بازِ شکاریش چه از دام رفتگریه کنان زن به لب بام رفت
دید در اطراف شکر لب زنانخنده چو گل بر مه نخشب زنان
گرچه همین بست لبش رشک لیکخواست در این حادثه خلقی شریک
داد بشارت، که گروهی عجب!آمده از دامن کوهی عجب!
زادهٔ ترکند و به میدان جنگپیر و جوان، پیرو پورِ پشنگ
بر سر و تن، پوست چو کیمخت سختخود نخواهند و زره، بلکه رخت
از پی ناورد، چو رزم آورانراست و کج بسته دو تیغ گران
راه چو این گنبد گردان زنندشب به زنان روز به مردان زنند
بودم ازیشان یکی اکنون رفیقجان به فدایش، چه رفیقی شفیق!
در چمن من، ز نهالی که کشتآرزویی در دل تنگم نهشت
رفت و، ز غم دست به سر مانده‌امچشم به ره، گوش به در مانده‌ام
رفته از آن دم که مرا تُرک گادصحبت ده سالهٔ شویم ز یاد
تَرک جهان کرده‌ام از یاد تُرکیا عجبا مردی و اولاد تُرک!
گادن تُرکان، نه چو هر گادن استگادنشان مایهٔ صد زادن است
بیضهٔ تُرکان که ز کس یاد نیستهیچ کم از بیضهٔ فولاد نیست
موی خشن، کز تن اتراک رُستهم ز سه چیز است نشانی درست
زور کمر، شهوت تیز، ایر سختهر زن از آن بر خورد، ای نیک بخت!
کس نه از اتراک طلبگار مِیْدوغ در این قوم کند کار مِیْ
نه ز سقنقور بود زورشانهست همان خرزه سقنقورشان
گرم سخن شد زن و دیگر زناندست تأسف به سر هم زنان
آری، از گنج فرومایگانزود شوند آگه همسایگان
تاش تامور القصه از آن خانه رفتشمع همی سوخت، چو پروانه رفت
میشد و میدید ز پی هر قدممیشد و میگفت به خود دم به دم
قویدوم ایاغ شوق ایله تان باغ آراایمدی که گوردوم توشوبام تاغ آرا
بیردا گولار یار اوزومه گل تیکی؟بیردا اوچارمین باغا بلبل تیکی
بیردا گیلورتون تیکی گون ای فلک؟یاد یارام تان قانی تون ای فلک؟
بیردا بو یول کیم گیتامین، قایتامین؟بیردا غمیمنی یاریما آیتامین
بیردا تا مار خضر سویی جامیما؟بیردا توشار قیر غاوولوم دامیما؟
بیردا توشار شهره یولوم تاغدین؟بیردا اولور گل تیراییم باغدین؟
بیردا گیلور باشیما باشدین هوشوم؟یار یاراسیدین ساقالورموشوم؟!
گون به گون اول گونی اگر گورماساماول گونیننگ تورماسام، اولتورماسام
آی به آی اول آیا کاش گوز توشاتیلبه منم قورخام آی هورکوشا
قورخارام اول شوخ اونوتسا مینیایرینی گورسا اولی توتسا مینی
تیردی بو سوزلار تولی یاشدین گوزیکافر ایشتیسونک بیله قانلو سوزی
داشت یکی دوست ز رندان شهرکآگهیش بود ز پازهر و زهر
گفت سراپای به او حال خویشخواند ز اِدبار و ز اِقبال خویش
گفت: بولاندی بولاغوم نیلاییم!پند ایشیتماس قولاغوم نیلاییم!
حالیمی شرح ایتمگه توتماس تیلومپالچیقا باتی ایاغوم توت ایلوم
هیچ کیمی گورماس گوزوم، ای وای مین!هیچ کیم ایشیتماس سوزوم، ای وای مین!
گشته کنون چون به تو دمساز بخترو سوی حمام و بدل ساز رخت
گفت حریفش که: خوشا حال توکاش که من داشتم اقبال تو
بوی عرق، بوی منی، بوی پشمچون به مشامش رسد، آید به خشم!
گرچه زن از طایفهٔ ناس نیستباز زن است آخر، کنّاس نیست
روی خود، از گرد صفائی بدهآینهٔ خویش، جلائی بده
سرو، گل تازه و تر بیندتاز چمن وصل، سمن چیندت
کی دگرت گوهر و مرجان دهد؟زر اگر از وی طلبی جان دهد!
ترکک نادان چو به حمام رفتمو ز تنش، پوست ز بادام رفت!
شست تن، از مشک و گلاب و عبیرجامه بپوشید به تن از حریر
شب چو کمر بست و کُله برنهاد!رو به در خانهٔ دلبر نهاد
دید چو در بسته، زد آهسته درحلقهٔ در گفتنش: آهسته تر!
بود زن راهزن اندر کمینگه به یسارش نظر و گه یمین
ناگهش، آواز برآمد به گوشآمد و دید آمده هیزم فروش
شمع برافروخت و در باز کردبست در، آنگه گله آغاز کرد
گفت: شدی زود ز من سیر، حیف!آمدی ای عهد شکن دیر، حیف!
ترک کشید از دو طرف سنبلشریخت به لب بوسه، به دامن گلش
بند ازار، از خود و از زن گشودرخنهٔ باغ و در گلشن گشود
در طپش افتاد، چو ماهی به شستباز به حکم شبق آورد دست
در همه اعضاش، یکی مو ندیدموی کنان، مویه کنان لب گزید
خون سیه ریخت، ز چشم سیاهگریه کنان گفت که: واحسرتاه
برد به تاراج فلک گنج مننیست کسی را خبر از رنج من
یافت گره، گوشهٔ ابروی اوراست شد از خشم به تن موی او
زد لگدی محکم و بر سینه‌اشدور چو شد مار ز گنجینه‌اش
بست ازار، آنگه و در باز کردچین به جبین، عربده آغاز کرد
گفت: در این خانه ای آقای منهست دگر جای تو یا جای من
ترک به حیرت ز زن دلفروزباز به کف بند ازارش هنوز
گفت: نه گوردونک که توشوم تا غلادونگیوزوما جنت قاپوسین باغلادونک
گفت زن: ای ابله گم کرده راهراه نه این بود غلط رفتی آه!
دی که درین خانه قد افراختیسایهٔ لطفم به سر انداختی
هیزم خشکیت، ره آورد بودجامهٔ پشمینت پر از گرد بود
غمزهٔ تو، خاک به فرقم ببیختخندهٔ تو، اشک ز چشمم بریخت
تُرکِ نگه، غارت هوشم نکردزلف سیه، حلقه به گوشم نکرد
داغ نشد سینه‌ام، از سینه‌اتزنگ نبرد از دلم آیینه‌ات
موی تو کان رُست ز پشت زهارتازه‌تر از سبزهٔ تر در بهار
مشک سیه، دام رهش نام شدمرغ دلم، بستهٔ آن دام شد
نافهٔ موی تو که نافم دریددلق حیا، ستر عفافم درید
ورنه مرا بود، یکی نغز شویسرو سمن بو، مه خورشید روی!
رخ ز تنش، تن ز سرین ساده ترنر، ولی از ماده بسی ماده‌تر
گرچه تو از نوره و از تیغِ تیزموی ستردی ز تن، از ساق نیز
از تن او، موی نرسته هنوزدیده، ازو عیب نجسته هنوز
درج دری بود، درش بس ثمینخواجه مرا کرده بر آن درج امین
دادمت آن درج درخشنده، آهبی خبر از خواجه، که رویم سیاه!
یافته مقصود دل ای محتشمبر سرت افتاد هوای حشم
وعدهٔ برگشتن زودت نه دیرکرد دلم را به جدایی دلیر
چون ز برم رفتی و باز آمدیحُلیه‌گر و حله طراز آمدی
موی ستردی ز سراپای خویشزیب دهی تا تن زیبای خویش
لیک ندانی که همی خواستیحسن خود افزون کنی و کاستی!
خرزه که موییش نرست از زهارنخلهٔ بی برگ بود در بهار
جغد که پر خاک به سر بیختشبهتر از آن باد که پر ریختش
ناوک بی پر، نخورد بر نشانور همه پیکان بودش زر نشان
نیست در اینجا دگرت جای زیستیک سر مو، دوستیم با تو نیست
رو سر خود گیر، که چون من شدیمرد بدی، لیک چو من زن شدی
ترکک بیچاره به ناکام رفتطایر سیم آورش از دام رفت
میر سرا چون به سرا بازگشتهیچ نبودش خبر از سرگذشت
راه همان، خانه همان، زن همانتا چه کند باز دل بدگمان!
مرد زند در سفر از راه زنراهزن خانه بود آه زن!
تاش تامور از وصل چو شد ناامیدمی‌شد و لاحول به خود میدمید
هم‌نفس او نشدی هیچ کسمی‌شد و میگفت به خود هر نفس
سارت کیمی ایگری یولا سالدی منیقایغو توزی آرایا آلدی منی
دوست و دشمن‌لیغینی بیلمادومزیرک و کودن‌لیغینی بیلمادوم
یارلیغیندن یار ایلیمدین چقیبایوی یقلسونگ که ایویمنی یقیب
نه ایل آراسیغه یولوم بار داخینه بو قاتیغ قابغه پولوم بار داخی
یولی آزیلمیش بنکایول آزدیریبیا مونی آنلیمدا قضا یازدیریب
کرد به هر دوست شکایت همینقصه همین بود، حکایت همین!
ای پسر ساده دل و ساده رویهر چه دعا میکنم آمین بگوی
کام زن، از زهر اجل تلخ بادغرهٔ ماه طربش، سلخ باد!
چند کنی گوش به مکر زنان؟گام زنی از پی تردامنان؟
شکر، کزین هر دو ندارم کمیهست بس این، هستی اگر آدمی!
نیست گر این حرف ز من باورتخود رو و تحقیق کن از مادرت
ای وطن بی وطنان کوی توروی بد و نیک همه سوی تو
عاجزی و بی کسی‌ام را ببیناز همه کس واپسی‌ام را ببین
با همه بی قدری و شرمندگیبا همه خواری و سر افگندگی
روی به درگاه تو آورده‌امتا ز عنایت ندری پرده‌ام
نیست کسی غیر تو چون یاورمگر تو برانی، به که رو آورم؟
لطف بر این جان به غم بسته کنرحم برین کالبد خسته کن!
ای ز توام ساخته عصیان خجلمنفعلم، منفعلم، منفعل
غیر من، آنان که درین منزلندهر یکی از رهگذری خوشدلند
هر یکی اندر طرفی جا گرفتاین ره دین، آن ره دنیا گرفت
زین عمل شاد به یاد بهشتتا چه به سر آید از سرنوشت!
وآن ز عمل یافته عیش تمامزنده دل از عشرت دنیا مدام
من که ازین هردو ره آواره‌امچارهٔ من ساز، که بیچاره‌ام
داده‌ام از کف ره دنیا و دینخود نه از آن بهره‌ورم، نه ازین
نفس ز یک سو ره دینم زدهچرخ ز یک سو به زمینم زده
نفس، ز خجلت نفسم سرد داشتروی ز شرم گنهم زرد داشت
چرخ دل از خار غمم، ریش داشتاز پی هر نوش دو صد نیش داشت
بسته در عیش به رویم سپهرآه ازین سخت دل سست مهر
لیک، ز هر جور که دیدم ازوزین همه خواری که کشیدم ازو
بود شب هجر، غم اندوزتربود تب هجر، جگر سوزتر
شیشه که لبریز می عشرت استچون شکند ناله‌اش از فُرقت است
آه که با هرکه دلم خو گرفتجان غمین، خو به غم او گرفت
دور فلک، ساخت جدا از منشکرد رها دست من از دامنش
بوقلمونی است سپهر دو رنگنیست چو در روز و شب او درنگ
رنگ خرابی است در آبادی‌اشمیگذرد هم غم و هم شادی‌اش
کاش درین مرحله می بودمیجز ره این راه نپیمودمی
تا نشدی از گنهم روی زردتا ننشستم به رخ زرد گرد