شمارهٔ ۱ - ساقی نامه
بیا ساقی، آن جام خورشید فامکه مانده است بر وی ز جمشید نام
بمن ده بپایان پیری مگرز سر گیرم این دور کآمد بسر
بیا ساقی، ای در کفت جام جمچو بالای فرق فریدون علم
تو را زیبد آن کاویانی درفشکه سیمینه ساقی و زرینه کفش
بمن ده که چون کاوه خیزم ز جایسر تاج ضحاک سایم بپای
ز دل، درد دیرینه بیرون کنم؛تماشای فر فریدون کنم
بیا ساقی، آن مایه ی کین و مهرکه افروخت از وی منوچهر چهر
بمن ده، که از سوک آیم بسورکشم کینه ی ایرج از سلم و تو ر
بیا ساقی، آن نوشداروی میکه درخواست رستم ز کاووس کی
بمن ده، که سهرابیم زخمناکپدر کرده پهلویم از تیغ چاک
بیا ساقی، آن آب چون آفتابکه سرخ است چون تیغ افراسیاب
بمن ده، که از جان برآرم خروشچه خون سیاووش آیم بجوش
شناسد هر آنکس که بیهوش نیستکه می، کم ز خون سیاووش نیست
بیا ساقی، آن جام کیخسرویبمن ده، دهم تا جهان را نوی
بگویم چهار دیده ز آیین اوجهن بین من، چون جهان بین او
تو را راز آینده گفتن هوسمرا آنچه دیدم، بر او رفته بس
بیا ساقی، آن نار پرورده راکه خوش کرده گلنار گون پرده را
بمن ده، که ترک فلک بیگناهچو بیژن فگندم بچاه سیاه
مگر دختر رز بدلداریمکند چون منیژه پرستاریم
بیا ساقی، آن جام لهراسپیمکلل چو اکلیل گشتاسپی
بمن ده، که رویی تن از پور زالندید آنچه دیدم از این پیر زال!
بیا ساقی آن ساغر ده منیبمن ده، که دارم سر بهمنی
مگر گام ننهاده در کام مارز زابل کشم کین اسفندیار
بیا ساقی، امشب درین گلشنکمی روشنم بخش چون روشنک
که از خون دارا بود غازه اشسکندر شود مست از آوازه اش
مگر کین دارا ز گردون کشمدرفش سکندر بهامون کشم
بیا ساقی، آن جام آیینه رنگکه دور از سکندر گرفته است زنگ
بمن ده، که صافی کنم سینه رابرون آرم از زنگ آیینه را
بیا ساقی، آن می که شاه اردشیرکشیدی و کشتی بشمشیر شیر
بمن ده، که کرمان بدود و بدادستانم بیک هفته از هفت واد
بیا ساقی، آن می که بهرام خوردبشیر افگنی از میان تاج برد
بمن ده، ز من بشنو آن سرگذشتکه بهرام در گور و، گوران بدشت
بیا ساقی، آن کاسه ی کسرویکه بخشد تهی کیسه را خسروی
بمن ده، که ساغر ز دستم فتادبطاق دل از غم شکستم فتاد
بیا ساقی، آن جام لبریز راشکرریز کن نام پرویز را
بمن ده همه مه چه غره چه سلخکه شیرین کند کام تلخ آب تلخ
نمانم دگر در دل از فاقه رنجگشایم از آن هفت خط هشت گنج
بیا ساقی، آن شمع آتشکدهز شمع رخ اندر دل آتش زده
از آن آتش تر، که زردشت داشتاز آن ساغر زر، که در مشت داشت
بمن ده که روغن ندارد چراغبود خشکم از آتش دل دماغ(؟!)
بیا ساقی، آن آفت کبر و نازبمن ده، که آسایم از هر دو باز
چکاند بکام آن، گر از وی دمیرساند بلب این، گر از وی نمی
هم اشعث شود شهره نامش بجودهم ابلیس آرد بر آدم سجود
بیا ساقی، آبی که روز نخستز گرد عدم خاک آدم بشست
بمن ده، که خیزم بشکر وجودبپروردگار خود آرم سجود
بیا ساقی، آن کشتی نوح رابیا ساقی، آن راحت روح را
بمن ده، که دردم ندارد پزشکفتادم بطوفان ز سیل سرشک
بیا ساقی، آن می ز خوان خلیلکز آن تندرستی پذیرد علیل
بمن ده،کز آن آب کوثر سرشتکنم نار نمرود باغ بهشت
بیا ساقی، آبی که آتش وش استبمن ده، که نه آب و نه آتش است
گر آبست، از آن خانه روشن چراست؟!ور آتش، از آن بزم گلشن چراست؟!
همانا که آمیخت دردی کشیز خضر آبی و از خلیل آتشی
بیا ساقی، آن جان نواز جهانکه نوشید خضر از سکندر نهان
بمن ده که از دست کشتی شکنخرابی کنم در خرابات تن
چنان کاو زد آتش بحکم قدرپسر کشت کاسوده ماند پدر
دهم رنگ من نیز ناگشته مستبخون جگر گوشه ی تاک دست
مباد از خمار آردم سر بدردکند عاقبت، آنچه باید نکرد
بیا ساقی آن می ز جام بلورکه چون آتشش دید موسی به طور
بمن ده، که تا خامه ی بی بهاکنم چو ن عصای کلیم اژدها
بیا ساقی، آن روح پرور سبوکه مریم شد آبستن از بوی او
چو عیسی بمن ده، دو جام صبوحکه بر خاک آدم دمم تازه روح
بیا ساقی، آن یوسف می بمنکه دارد ز مینا بتن پیرهن
از آن چون شمیمم رسد بر مشامشناسم چو یعقوب صبحی ز شام
بیا ساقی، آن می که چون مایدهبرندان شب عید شد عایده
بمن ده که سی روز شد روزه امبهر در مگردان بدریوزه ام
بیا ساقی، آن بکر چون حور عینکه در خم سر آورد یک اربعین
بمن ده، که چل ساله تنهاییمفگند از فلک طشت رسواییم
بیا ساقی، آن می که چون سلسبیلسرشتی ز کافور و از زنجبیل
بمن ده، که آتش بجانم گرفتدل از گرم و سرد جهانم گرفت
بیا ساقی، آن مایه ی ایمنیکز آن دوستی خاست، نه دشمنی
بمن ده، که از کین گرایم بمهربجامی کنم آشتی با سپهر
بیا ساقی، ای چشمت از می خرابدریغت چرا آید از تشنه آب؟!
مگر نیست در گوشت از میفروشکه جامی بنوشان و جامی بنوش
وگر بینی ای ماه خورشید جامکه در خورد من نیست جام تمام
از آن جام کش نیمه خوردی بدهاگر صاف حیف است، دردی بده!
بیا ساقی، ای حسنت آشوب شهرگوارا ز شیرین زبانیت زهر
بشیرین گواری می تلخ خورمخور غم، که تلخ است والحق مر
بیا ساقی، آن جام گلنار رنگکش از بو چو بلبل خروشید چنگ
بمن ده، که بوی گلم آرزوستخروشیدن بلبلم آرزوست
بیا ساقی، آن جام فیروزه گونچو فیروزه در دست دارد شگون
بمن ده، که فیروزیم آرزوستهمه روزه، این روزیم آرزوست
بیا ساقی، آن می کز آن صبحگاهشود مهر روشن چو از مهر ماه
بمن ده که نه ماه جویم نه مهربخندم برفتار گردان سپهر
بیا ساقی، آن می که هوش آورددل خفتگان را بجوش آورد
بمن ده که هشیاریم آرزوستاز این خواب، بیداریم آرزوست
بیا ساقی، آن می که پیر مغانفرستاد اصحاب را ارمغان
بمن ده که صبح است و وقت صبوحخروس سحر گفت: الراح روح
بیا ساقی آن مومیائی میکه جوید شکسته درستی ز وی
بمن ده که پیمانه ی دل ز دستفتاد و چو پیمان مستان شکست
بیا ساقی ای باغبان بهشتسرجوی بگشا که خشک است کشت
بده آبی، این کشت پژمرده رابجوش آور این خون افسرده را
بیا ساقی، آن می که دی داشتیوز آن جستی اسلام و کفر آشتی
بمن ده، که از کعبه آیم بدیرهم شان بهم صلح و الصلح خیر
بیا ساقی، آن کیمیای مرادکه هر کو خورد، نارد از فاقه یاد
بمن ده، که از دست تنگی رهمبزور زر، از زرد رنگی رهم
بیا ساقی، آن داروی نوش بهرکه داروی درد است و تریاق زهر
بمن ده، که افعی غم جان گزاستبغم گر نهم نام افعی سزاست
بیا ساقی ای نرگست نیم خواببلب تشنگان ده ز خون خم آب
همه شب چو ز اندوه خواب آیدمهمه روزه، چون روزیی بایدم
بخشت خمم، به ز زانوت سربلب خون خم، به که خون جگر
بکش ساقی، از جام زر آب رزاگر نقل خواهی، لب خود بمز
ورت جام زر نیست، پر کن سفال؛که می از سفالم خوش آید بفال
بیا ساقی امشب که بر روی تومه نو ببینم چو ابروی تو
که بست از چه ابر بهاری تتقهمان مینماید هلال از افق
چو سیمین کلیدی که شبهای عیدگشایند میخانه ها ز آن کلید
و یا دست ناهید را مشگراستکه گوش سپهر از نوایش کر است
گرفته دف لاجوردی بکفهمی ساید انگشت سیمین بدف
بیا ساقی آن جام کش می فروشتهی کرد از لعل گون باده دوش
سحر پیش میگون لب آرش چو کیکه چون غنچه لبریز گردد ز می