شمارهٔ ۷
پس آنجا یکی دیر دیدم رفیعمصور در آن نقشهای بدیع
بلورین قنادیلش افزون ز حصرچو رخشان کواکب، درین هفت قصر
در آن تحفه ی هفت اقلیم وقفگذشته شب آواز اسقف ز اسقف
ز رهبان و قسیس در وی هزاردل و تن، ز پرهیز زار و نزار
دگر شوی نادیده بس دخترانز خود روی پوشیده چون اختران
سیه جامه از موزه تا طیلسانچو در چشم دونان رخ مفلسان
چو دامان مریم دل و دیده پاکز بیشرمی دیگران شرمناک
خنازیر، آنجا گله در گلهچو اندر منی گوسفندان یله
شبانگه که خوردی بناقوس زنگزدودی ز آیینه ی چرخ زنگ
زن و مرد ترسا، ز پیر و جوانکه از خوابشان بود تن بی روان
شده از دم عیسوی زنده بازبآهنگ ناقوسشان اهتزاز
بسر افسر، از کاکل عنبرینبکف ساغر، از باده ی اندرین
بدست دگر، شمع خورشید تابسیه نرگس مست، خالی ز خواب
روان هر خرامنده سرو سهیز سرو سهی کرده بستر تهی
ز دیبای زرکش، ببر رنگ رنگز یاقوت ریزان، شکر تنگ تنگ
ز سر رفته از تاب می هوششانصلیب سر زلف بر دوششان
بگردن چو مرغوله ی شامیانفرو هشته زنارها تا میان
همه عود در مجمر و گل بجیبدماغ از خلل خالی و دل ز عیب
همه شب در آن دیر سر کرده سیرچو سیر کواکب درین کهنه دیر
بر آورده در ذکر باری خروشهم آوازشان چون حواری سروش
کشیشی مگر داد چون ابلهانبه بیگانه راه از کشیشان نهان
بناگاه بیگانگان ریختندبشیر آبی از حیله آمیختند
مسیحا ز کید یهودان عهداز آن دیر بردار افراشت مهد
وز آنجا، چو مهر فرونده چهرسراپرده زد بر چهارم سپهر
فتادند ناقوسها بیدرنگز هر گوشی افتاده آوازه سنگ
ز دور فلک، کو بود بیمدارتهی شد ز دیار و ویران دیار