شمارهٔ ۴۳ - حکایت
شنیدم که طمقاج با داد و دینچو شد دادگر در خراسان زمین
فرستاد فرزانه یی بی لجاجکه تا بر نشابور بندد خراج
فرستاده ی خسرو بیهمالبر آب و زمین بست مال و منال
یکی از رعایای برگشته بختروان شد بدرگاه دارای تخت
که ای شاه امین تو را رحم نیستکه ده من خراج مرا دید بیست
ندانستم ای شاه گیتی پناهندارد سر مویی انصاف شاه!
شهش گفت: ای ناجوانمرد دونبودموی رویت زده من فزون
زده من جو، ای مرد، سی روزه راهباین آستان آمدی دادخواه؟!
ستمدیده کش بود خاطر غمینبگفتا که: راضی شدم از امین
مرا جان غمین بود و دل ریش از اوبود گفتم انصاف شه بیش از او
کنون کامدم بر درت از امیدامین بود احول یکی را دو دید
تو گویی که ده من بود موی مننیامد تو را شرم از روی من؟!
ز سر تا بپای من ای محترم!نرسته است مو بیش از ده درم
ز انصافت ای شاه تا زنده امز احسان آن مرد شرمنده ام
خجل شده شه از روی آن ناتوانز هر موی او جویی از خوی روان
بفرمود، کز وی نخواهند باجبانصاف برداشت از وی خراج