گنج

شمارهٔ ۳۴ - حکایت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۷ بیت
شنیدم ز شیبانیان غیورمگر ارقم بن کلیب از غرور
بشورید بر معن بن زایدهزیان دید از آن کار بی‌فایده
بیازید چون بر زبر دست دستز دست زبردست دستش شکست
هنوز آتش کین‌شان بود گرمبرافروخت رخسار ارقم ز شرم
به تنهایی آمد به دربار معنکه تا جانش آساید از تیر طعن
ازو معن پرسید کای ذوفنونبگو تا چه آوردت اینجا کنون؟!
گر آوردت اینجا دلیری و زورهم از پای خود آمدستی به گور
و گر چاپلوسی‌ت آورد، ریو؛فرشته نلغزد به افسون دیو
زمین بوسه زد ارقمش پیش تختکه فیروزه‌تختی و فیروزبخت
بدین در نیاورد دامن‌کشمجز امید بخشایش و بخششم
کنون کز گنه لب گزان آمدمبر این آستان، فرد از آن آمدم
که دانی نزد سر خطایی ز کسبجز من ازین بیگناهان و بس
گرت عدل گردن‌فرازی کندسرم بر سر نیزه بازی کند
ورت عفو خندد به‌روی گناهبس آید بر این آستان عذر‌خواه
رخ معن از این عذر چون گل شکفتبه‌روی گنه‌کار خندید و گفت
که: هان خاطر ای ارقم از غم رهانگذشتم ز جرم تو و همرهان
فشاندش به‌سر گنج در پای‌رنجنشاندش چو ماران ارقم به گنج