گنج

شمارهٔ ۲۷ - حکایت

شنیدم یکی روز بر طرف دشتجوانی بدهقان پیری گذشت
که خوی ا رخ افشاندش آفتابهمی کشت نخل و همی داد آب
جوان را شگفت آمد از کار ویچنین گفت با پیر فرخنده پی
که: اکنون از پیری ای نیکبختهمی لرزدت تن چو برگ درخت
چه کاری درختی که ناید بکاراز آن نه شکوفه ببینی نه بار؟!
ز انصاف اگر نگذری این عملدهد یاد از حرص و طول امل!
بپاسخ چنین گفت دهقان پیرکه: ای نوجوان خرده بر من مگیر
چو خوردیم ما کشته ی دیگرانکه بودند تخم وفا پروران
بکاریم تا کشته ی ما خورندمگر نام ما را به نیکی برند