شمارهٔ ۲۵ - حکایت
شنیدم یکی شاه فیروزبختز لعل و ز فیروزهاش تاج و تخت
به سر چتر دولت برافراختههما بر سرش سایه انداخته
ز اسباب شاهی که آماده داشتجهان دیده دُستوری آزاده داشت
به هم دوست دُستور و سالار مرزهمان ذره پرور، همین مهرورز
مگر خواجهای روزی از داستانزد آن شاه را بوسه بر آستان
که: شاها، جهان دوستان تواندتماشائی بوستان تواند
ولی دشمنت نیز ناچار هستکه هم گل درین باغ و هم خار هست
سبویی پر از زهرت آوردهامکش از تلخی مرگ پروردهام
چو سلطان بود مظهر لطف و قهربه کار آید او را چه شهد و چه زهر
هم از شهد، بر سر کشد دوست جامهم از زهر، دشمن شود تلخ کام
شه این حرفش از خواجه شد دلپذیرسپرد آن سبو را به دست وزیر
یکی روز شه در حرم خفته بودز دردی نهانش دل آشفته بود
طلب کرد دُستور را در حرمکه بود او ز بس محرمی محترم
چو بنهاد دستور گامی دو بیشبه ناگاه کرد آسمان کار خویش
نگاهش به زیبا نگاری فتادبه دست فلک باز کاری فتاد
گذشتش به یک دیدن از کار کارز حیرت به جا ماند دیواروار
چو بیدل شد از کار خود بازماندچو مرغان بی پر، ز پرواز ماند
نه پایی که برگردد آن راه رانه رایی که فرمان برد شاه را
در آخر شد و شاه را دید و رفتولی آنچه شه گفت، نشنید و رفت
همه راه میرفت و میگفت: آهمرا آسمان زد درین راه راه!
چو میآمدم بود دل یار منز یار من آشفته شد کار من
نمیدانم اکنون کجا میرومچو میماند او، من چرا میروم!
دریغا که رفت و مرا واگذاشتغریبم درین راه تنها گذاشت
دو روزش به سر برد با درد و سوزندانست روز از شب و شب ز روز
همی گفت آوخ ازین داستانکه من، سالها شد درین آستان
به فرمان شه پاسبان بودهامخلایق رمه، من شبان بودهام
کنونم فلک در صف خاص و عامبه دزدی و گرگی برآورد نام
سیه کرد رویم ز شرمندگیمرا مرگ خوشتر از این زندگی
اگر از پی دل روم، سود نیستکه حق راضی و شاه خشنود نیست
وگر سر برآرم که بخشندم اجربه مردن کشد کارم، اما به زجر
همان به کز آن زهر نوشم دمیدمی وارهم از غم عالمی
پس آنگه دو جامی از آن زهر خوردکه میرد به آسانی، اما نمرد
نشد زهرش اندر جگر کارگرکه میسوخت از داغ عشقش جگر
خلیل از تب عشق چون گرم بودبه تن آتشش دیبهای نرم بود
کسی کش غم عشق شد سازگاربه شادی شمارد غم روزگار
از آن زهر جانسوز سودی ندیدزد آتش به جان، لیک دودی ندید!
بلی چون بود کام تلخ از فراقدهد زهر طعم شکر در مذاق
به سر برکشید آن سبو را تمامتو گویی زد از چشمهٔ خضر جام
بکشت حیاتش نزد زهر برقکش از گریه تن بود در آب غرق
یکی روز شه خواست دُستور راطلب کرد آن زهر مستور را
وزیرش به مژگان ز ره گرد رُفتسرافگند از شرم در پیش و گفت
که: ای داور عهد و ای شاه شهرنمانده نمی زآن گزاینده زهر
بر آشفت شه، کاین سخن نغز نیستچه گویی مگر در سرت مغز نیست؟
به دستان نیابی ز دستم امانمکن در حق خود مرا بدگمان
بگو تا که را کشتهای بیگناهکنم ورنه از زهر تیغت تباه!
جبین سود دستور دانا به خاککز آن زهر کس را نکردم هلاک
نبردم به کار کس این تلخ سمبه شیرین زبانی خسرو قسم
ولی در دلم بود دردی نهانز درمانش درمانده کار آگهان
ز ناچاری آن زهر خوردم مگرشود زهر درد مرا چارهگر
نشد چاره آن درد اندوه خیزبدان درد افزود این درد نیز
که در خدمت شاه تا زندهامازین زندگی مانده شرمندهام
عجب ماند از حرف دُستور، شاهبگفت: ای ز تو فرخ این تختگاه
ندیدم چو تو آصفی ذوفنونشگفت آیدم این حکایت کنون
که من آزمودم تو را بارهاشد آسان ز رای تو دشوارها
کنون از چه راهست دردت بگوبه مردن چه ناچار کردت بگو
که گر راست گویی رهی از عقابوگر بر رخِ راز پوشی نقاب
به تیره زمین و به روشن سپهربه شام و به صبح و به ماه و به مهر
کنم آن سیاست به جان و تنتکه گریند هم دوست، هم دشمنت
نکشتت گر آن زهر، از زهر تیغزنم برق بر خرمنت بیدریغ
چو سوگند بشنفت از شه وزیربه اظهار آن راز شد ناگزیر
سراسر حکایت به شه گفت بازشگفتید آن شاه مسکین نواز
به دُستور گفت: ای جهاندیده مرد!کسی با خود از زندگان این نکرد
تو بیهوده خاموش کردی چراغکه چون دیدی او را، نکردی سراغ
بود کآن خرامنده سرو سهینباشد ز خاصان شاهنشهی
درین آستان، صد سهی قد چمددرین بوستان، صد گل از گل دمد
نه هر سرو را شاه گیرد به برنه هر گل شود شاه را زیب سر
کنون باز گو ز آن مشعبد نشانکه برد از کفت دل از آن مهوشان
مگر چارهٔ کارت آسان بوددلت را نخواهم هراسان بود
وزیر آنچه بودش نشان زآن عروسبه شه گفت و بر پای شه داد بوس
کنیزی مگر داشت شه در حرمبه رخ گل، به قد سرو باغ ارم
دلش بود پیوسته در بند اومژه خون فشان از شکرخند او
بدانست کافگنده آن ماه چهربه جان وزیر آتش از تاب مهر
دلش سوخت بر آه و بر نالهاشبه خدمتگذاری چل سالهاش
به دلجویی او ز دلبر گذشتکرم بین که مفلس ز گوهر گذشت!
بگفتش: دلت را غباری مبادبه پایت از این راه خاری مباد
که آن شوخ کز کف دلت را ربودچراغ شبستان شاهی نبود
یکی میهمان است با عز و جاهدرین خانه، لیکش تن از تب تباه
به رنجوریش بایدت کرد صبرکه گل زیر خار است و مه زیر ابر
شدت کوکب بخت گیتی فروزولی صبر میبایدت چند روز
وز آن پس به سوی حرم رفت شاههمان نازنین را به خود داد راه
به آن سرو قد گفت حال وزیرکه: وصل وزیرت بود ناگزیر
بنالید آن سرو چون فاختهکه ای رایت عدل افراخته
چه کردم که رنجوری خواهی مرا؟ازین آستان دور خواهی مرا؟
به زاری به سر کردیَش خاک راهولی آنچه او گفت نشنید شاه
به قید فراق از طلاقش فگندچو مه در شکنج محاقش فگند
پس از چندی آن زیب تخت شهیچنین داد دُستور را آگهی
که وقت است کز غم برآید دلتشود روشن از شمع مه، محفلت
یکی جشن شاهانه آراستندبه عقد گهر موبدان خواستند
شبانگه کزین حلجهٔ زرنگارعروس دلارای خاور دیار
چو لیلی شد از ناز محمل نشینبه پرده نهفت آن رخ آتشین
به فرمان شه، رشک ماه تمامبرآمد ز خلوت به ناکام و کام
چو زد بوسه بر آستان شاه رانشاندند در محمل آن ماه را
کشیدند محمل به کاخ وزیروزیر اختر عمرش آمد به زیر
خرامید در باغ سرو سهیز بیگانه آن انجمن شد تهی
چو دُستور در حجله آرام یافتدلآرام خود را به خود رام یافت
به زد دست کز روی آن مه نقابکند دور چون ابر از آفتاب
چو دستش بآن سرو سرکش رسیدتو گفتی که بر خرمن آتش رسید!
چنان سوخت، کش استخوانی نماندز خاکسترش هم، نشانی نماند!
چو وصلش ز جان تلخی هجر برداثر کرد آن زهر در جان که خورد
عجب نیست از عشق این کارهامنش امتحان کردهام بارها