شمارهٔ ۱۲
پس از بتکده کآن زمین گشت قاعشد از فیض ارواح خیر البقاع
از آن خک، زد موج دریای نور؛مزاری عیان گشت چون بزم طور
در آنجا جوانان و پیران پاکسپرده ز بس نقد جانها بخاک
همه مرغ دل، پر زدی از هواشهمه بوی جان، آمدی از فضاش
ز خاک سهی قامتان رسته سروبر آن طایر روح، نالان تذرو
دمان از گل هر نگاری، گلیبهر شاخ آن، بالزن بلبلی
برآورده از خاک سوسن زبانسخن گفته از حال شیرین لبان
شده هر کجا شوخ چشمی بخاکشکفته از آن نرگسی خوابناک
گل اندامی آنجا که شد در زمینبرآورد سر از زمین یاسمین
بهر جا که مشکین خطی خفته زاربنفشه دمیده از آن سوکوار
بهر جا پریشان شده کاکلیدر آن جا برآورده سر سنبلی
هم از شهد لب، شکرستان هزارهم از رنگ رخ، خوابگه لاله زار
از آن استخوانهای پوسیده مغزسمن زاری از خاک بر رسته نغز
همانا که رضوان نیکوسرشتگشاده بآنجا دری از بهشت
وگرنه، کی از مشت خاکی سیاهکشد سر گل و سرو، روید گیاه؟!
سحرگه، چو سقا و فراش کویبآن جان فضا روضه ی مشکبوی
زده آب و رفته صبا و دبورز چاه زنخدان و گیسوی حور
شبانگه زن و مرد و پیر و جوانشدندی بآن روضه با هم روان
همه چون رباب از جدایی دعدبگریه چو ابرو، بناله چو رعد
هم از گریه تر کرده دوش فلکهم از ناله کر کرده گوش فلک
دل از داغ هجرانشان سوختهچراغی ز داغ دل افروخته
به خاک هم آواز خود هر کسینشستی و آواز دادی بسی
کزین تنگنا خیز و بیرون خرامکه شدزندگی بیتو بر ما حرام
شد آن بقعه چون چنگی آراستهز هر گوشه یی ناله یی خاسته
تراشیده موی و خراشیده رویخروشان شده شو بزن، زن بشوی
پدر از پسر خاک بر سر فشانپسر از پدر آه از دل کشان!
یکی سوخت بر خاک مادر چراغز خاک برادر یکی در سراغ
ولی ز آن زبان بستگان خموشکسی را جوابی نیامد بگوش
براه عدم رفته دیدم بسیندیدم دگر باز گردد کسی!
در آن مجلسم گاه دمساز بودهمان چشم عبرت مگر باز بود
که شد رفته رفته بپا رستخیزخلل یافت احوال آن شهر نیز
همانا ز بس راحت روزگاربمردم شد ابلیس آموزگار
غرور آیتی خواند در گوششانکه شد شکر نعمت فراموش شان
نخست از ره جهل، پیر وجوانشدند از پی دختر رز روان
چو دیدند کالای دین را کساداز آن داده کابین ام الفساد
گرفتند از دست هم جام مینبودند بی جام و می تیر و دی
همی دید آثار کبر و منیضعیف از قوی و فقیر از غنی
توانا نظر بسته از ناتوانز هم رنجه پیوسته پیر و جوان
نه آن را به این رحم واز وی حیانه این را باو لطف و او را وفا
نه منعم بدرویش کردی نگاهنه ظالم به مظلوم دادی پناه
نه از لطف کردی برحمت نظرپدر بر پسر یا پسر بر پدر
ربودند از گنج هم مالهافزودند بر رنج هم سالها
دریدند از یکدگر پرده هانشاید دگر گفت از آن کرده ها
دمادم شدی چون بتر حالشاندر آخر مجسم شد اعمالشان
بناگه ز چشم بد آسمانسر آمد بشاه زمانه زمان
زد از چشم بد، طرفه نقشی بر آبکز آن سرکه شد هر چه در خم شراب
عسس رو ترش، شحنه گفتار تلخرسیدند چون تنگ چشمان بلخ
گرفته بدردی کشان کار تنگزده بر کدو دشنه، بر شیشه سنگ
بکین از تن دف کشیدند پوستکند آدمی هر چه در خوی اوست
دریدند از چنگ و نی پرده هاکه آزرمشان باد از آن کرده ها
بسا آب پاکان که بر خاک ریختچو خون جگر گوشه ی تاک ریخت
همه خاک میخانه بر باد رفتکزکها بتاراج زهاد رفت
هم از ساعدش باز دولت رمیدهمش جغد بر بام قصر آرمید
چو خالی شد آن شهر از آن شهریارز دیار گویی تهی شد دیار
در آن ملک، دیوانه یی شد خدیوکه بودی ز دیوانش آزرده دیو
نه قولش صحیح و، نه عهدش درست؛همش روی سخت و همش رای سست
نپرسیدی از حال آوارگاننترسیدی از آه بیچارگان
ندیدی کسی از چراغش فروغنگفتی سخن،گر نبودی دروغ
شد اندر گله، گرگ یاغی یلهگله بی شبان شد، شبان بی گله
نه چشمه روان شد، نه کشته دمیدنه بادو نه ابر بهاری چمید
نجوشید آب از دل تنگ سنگنپوشید خاک ابره ی سبز رنگ
درختان فتاده ز آبستنینجنبید از جا رگ رستنی
نه خونریز شاهد، گلش را وفانه شبخیز زاهد، دلش را صفا
زده دست در کار مردان زنانزنان گشته زین بر تکاور زنان
ز بیچارگی داده تن لشکریبافسانه خوانی و رامشگری
سپاه و رعیت ازو در فغانگرفتی از این و ندادی بآن
بناچار لشکر پراگنده گشترعیت خراب و سرافگنده گشت
شده دشمن جان هم دوستانچو نادان مغولان هندوستان
ز رهزن، ره کاروان بسته شد؛ز دشمن، دل دوستان خسته شد؛
چو شد شیوه ی خلق مکر و فریباز آن شهر بستند پای غریب
چو بیرحمی شاه ز اندازه رفتبهر شهر از آن شهر آوازه رفت
چو بیگانگان یافتند آگهیکه خالی است ایوان شاهنشهی
بکین کهن قد برافراختندبه تسخیر آن ملک پرداختند
گزیدند فرماندهی از میانکه آگاه بود از رسوم کیان
بفرمان او لشکر آراستندز رنج خود، آرام او خواستند
رسید از صبا چون سپه راند شاهبه نزدیکی شهر گرد سپاه
گرفته یکی از دهاقین گریزبشهر آگهی داد از آن رستخیز
چو آگاه شد ان دیو سیرت خدیوکه آمد سلیمان به تسخیر دیو
بناچار او نیز از جای خاستهم از چپ سپه گرد شد هم ز راست
دلیران مرد افگن پهلوانبمیدان شدند از دو جانب روان
دو جوشیده لشکر زده یکسرههم از میمنه صف هم از میسره
همی بانگ شیر آمد از گاو دمهمی خون روان شد ز رویینه خم
ز نالیدن نای رومی بدشتدل چار مادر شد از بیم هشت
ز گرد آسمان دگر شد بپایز خون پای گیتی برآمد ز جای
فلک زخمه خورد از سر نیزه هازمین دخمه شد ز استخوان ریزه ها
فلک رفته از گرد در زیر ابرزمین تفته از خون چو کام هژبر
هیاهوی گردان برآمد چو صوربه تن پیرهن ها کفن گشت و گور
ز رخشان سنان و ز خون بار تیغهمی خنده زد برق و بگریست میغ
به پشت سواران سپرهای کرگکشیده یکی باره در پیش مرگ
ز زیر زره برق خنجر عیانچو در چشمه ساران زر ماهیان
کمانها فگنده بر ابرو گرهگشاده گره از کیانی زره
به پرواز هر سو عقاب خدنگبخون یلان کرده منقار رنگ
رخ مرد و نامرد ز آواز کوسیکی لعل گشت و یکی سندروس
نظر سوی میدان فگندم بسیبسر، کشتگان را ندیدم کسی
بجز اسب تازی که بر روی خاکچو دیدی فتاده تنی چاک چاک
همی سودیش دست بر سر ز سمهمی رفتیش گرد از رخ بدم
پدر با پسر، رزمگه ساختهبهم آخته تیغ، نشناخته!
بر آن هر دو ان تیغ بگریستینپرسیدی از هیچیک کیستی
شکم خاک را پر شد از زادگاندل، افلاک را خون بر آزادگان
هم از داغ پوران، فلک پیر گشت؛هم از خون رودان، زمین سیر گشت
بناگاه برخاست باد شمالسر لشکر شهر شد پایمال
بدست سلیمان شد آن دیو اسیردگر خلق، چه کشته چه دستگیر
شد آن بی شبان گرگ دیده رمهسوی شهر یکسر گریزان همه
جوانها فتادند از پا چو تیرکمانها فگندند بر جای تیر
ز پی آن سپه بود تازان ستورچو شیر گرسنه ز دنبال گور
نکرد کس از شهریان پای سختدر شهر وا شد بنیروی بخت
برابر شد آن شهر با خاک راهگنه کار شد کشته با بیگناه
سرو سروران، کشته گشته بقهر؛زن و کودکان برده برده ز شهر
همه شهر را آتش انداختندز بیجان و جان دار پرداختند
گرفته ز غارت همه بهر خویشعنان کش بگشتند تا شهر خویش
سری زنده بر نامد از زیر تیغکه گرید بر ایشان و گوید دریغ
تهی گشتشان استخوانها ز مغزدریغا از آن نوجوانان نغز!
بمأوای خود گشته هر یک رواننه ضحاک ماند و نه نوشیروان
کنون چون گلم، لب بود خنده ناکچو ابرم، پر از گریه دامان خاک
تو هم ترک فرما ملامتگریچو من گاه میخند و گه میگری
بر آنان که خوردند بازی ز بختبر آنان که بردند ازین بزم رخت
باین خنده عاری ز عارم مدانباین گریه ی زار، زارم مدان!
همم گریه بر خنده ی غافل استهمم خنده بر گریه ی عاقل است