گنج

بخش ۴۵ - شکوهٔ شاعر

دریغا که بد مهر گردان جهانندارد وفا با کسی جاودان
نباید همی بست دل را در اویکه بس نابکارست و بس زشت روی
بسا مهر پیوسته و بسته دلکه او کرد بی کام دل زیر گل
بس امّیدها را که در دل شکستبسی بندها کو گشاد و ببست
اگر من بگویم که با من چه کردچه آورد پیشم ز داغ و ز درد
بماند عجب هر کس از کار منخورد تا به جاوید تیمار من
مرا قصه زین طرفه تر اوفتادولیکن نیارم گذشتن به یاد
اگر زندگانی بود، آن سمربگویم که چون بد همه سر بسر
چه کردند با من ز مکر و حیلکسانی که‌شان بود دل پر دغل
ز مرد و زن و پیر و برنا به همز شهری و ترک و ز بیش و ز کم
سپردم به یزدان من آن را تمامکه یزدان کند حکم روز قیام
ستاند ز هر ناکسی داد منرسد روز محشر به فریاد من