بخش ۳۷ - بازگشتن ورقه از شام
بگفت این و دادش به شوهر خبرکجا ورقه کردهست قصد سفر
بر هر دو آمد سبک شاه شامشده چشمش از غم چو چشم غمام
به گلشاه گفت: ای دلارام و دوستچرا رفت باید؟ که خان آن اوست!
بگو تا بباشد برت ابن عمکه هرگز جدا تان ندارم ز هم
نشد هرگزم خود گرانی ازوینخواهم جز از زندگانی اوی
به پاسخ چنین گفت گلشه بدویکه او شرمگین است و آزرم جوی
شه شام گفت: این چه بیگانگی ست؟نه هشیاری است این که دیوانگی ست
سرا آن اوی است و جای آن اوستمراد آن اوی است ورای آن اوست
به جبار دادار و پروردگاربه احمد پیام آور کردگار
که گر آیدم زو گرانی به دلوزایدون بدم زو گرانی به دل
نباید مرو را ازیدر شدنبه ملک خود اندر بباید بدن
چنین گفت ورقه به سالار شامکه ای داد ده خسرو نیک نام
همه ساله ملک از تو آباد باددلت جاودان از غم آزاد باد
تو از فضل باقی نمانی همیبه جز مهربانی ندانی همی
ولیکن همی رفت باید مرابدین جای بودن نشاید مرا
شوم گور بابک زیارت کنموگر کرد باید عمارت کنم
فراوان نباشم بدان جایگاهچو رفتم سبک باز گردم ز راه
ز گفتار او هر دو غمگین شدندبره رفت او زرد و زرین شدند
چو آگه شدند آن دو نخل ببرکه ببرید خواهند از یک دگر
دل هر دو بیچاره مستی گرفتتن هر دو از رنج سستی گرفت
جگر خسته گلشاه ایزد پرستسوی پُختِ توشه بیازید دست
همی پُخت آن توشه را با شتابهمی راند از دیدگان سیل آب
غریوان بر آن سان وفادار دختهمه توشه از آب دیده بپُخت
چو ورقه سوی راه کردش بسیچز تیمار گلشاه ناسود هیچ
به گلشه چنین گفت فرخنده شویکه مرورقهٔ خسته دل را بگوی
که امروز باشد ابا تو بهمنشینید شاد و گسارید غم
گسستی کنش فردا بصد عز و نازابا زر و سیم و ابا اسپ و ساز
بشد شاد گلشاه و با ورقه گفتکه امشب بباش ای سزاوار جفت
نشاندش به مهر دل آن دل فریبکه از عاشقی بد دلش ناشکیب
سر و پای ورقه به آب و گلاببشست آن شکر پاسخ و خوش جواب
بدادش یکی خوب دستی سلیحیکی تیغ هندی و یکی رمیح
یکی خوب مرکب باستام زربگفت: این بباید ز بهر سفر
غلامی نکو قد و پاکیزه رویهم از بهر خلعت سپردش بدوی
نشستند یک روز و یک شب بهمنخفتند یک ساعت از درد و غم
گه از هجر و تیمار کردند یادگهی برزدند از جگر سرد باد
گه آن بد ز بیچارگی باخروشگهی این ز بی طاقتی شد ز هوش
بدین سختی و درد می زیستندابر یک دگر زار بگریستند
گه آن از تف دل شدی خشک لبگه این کردی از خون دیده سلب
بدین حال بودند تا بود روزپدید آمد آن شمع گیتی فروز
چو بگذشت شب ورقه آمد بپایسرآسیمه، از مهر گم کرده رای
برآمد ز گلشه یکی باد سردکه از ورقه بختش جدا خواست کرد
بپا آمد و حال بر وی بگشتبیفتاد بی هش بر آن ساده دشت
دل هر دو مسکین بی صبر و هوشچو دریای جوشان برآورد جوش
ز غم گشته مر هر دو را گوژپشتسر شمعشان باد هجران بکشت
گه این گفت: ای دوست بدرودباشگه آن گفت: ای بنده خشنود باش
به گلشاه بر ورقهٔ بآفرینهمی گفت ای دوست سیرم ببین
که فرسوده کردی دل زار منبرآسود گوشت ز آزار من
چو گردم ترا غایب از چشم سرز گم گشتنم زود یابی خبر
چو بر من اجل بگسلد بند سختبدار البقا افکنم زود رخت
برم مهر روی تو و خوی توبر آفرینندهٔ روی تو
تو از حالم ار هیچ یابی خبرحق دوستی را به من برگذر
زمانی بر آن خاک من کن درنگکه از کشتهٔ خویش نایدت ننگ
چنین گوی کی کشتهٔ زار منستم دیده یار وفادار من
ایا خستهٔ بستهٔ مهر منشدی سیر نادیده از چهر من
بگو این و بر من بزاری بمویکشنده توی، جز شهیدم مگوی
که من از تو در مهر گم ره ترمبه حال دل خویش آگه ترم
چو رفتن بود مرگ را بنده امز دیدار روی تو من زنده ام
بگفت این و از هردوان بی درنگبرآمد خروشی که خون گشت سنگ
شه شام از غم فرو پژمریدچو بیچارگی آن دو مسکین بدید
ابا آن دو عاشق بهم یار شدقرین غم و نالهٔ زار شد
همی بی مراد وی از چشم اویببارید سیل و ببد زرد روی
همی گفت کین جور من کرده امکه دو خسته دل را بیازرده ام
ایا کاشک زین غم برون جستمیابا مهر گلشه نپیوستمی
که اندر بلا به بود زیستنکه در دوست بیگانه نگریستن
بگفت این و پس دست ورقه به دستگرفت و به سوگند خود را ببست
که خواهی به گلشاه اگر همتنیطلاقش دهم تا کنی برزنی
وگر این نخواهی بباش ایدرانخواهم جداتان ز یک دیگرا
نشستنگه خود شما را دهمکه پاکست وز راستی گوهرم
به پاسخ ورا ورقهٔ نیک رایچنین گفت: کت یار بادا خدای
تو کردی همه مردمیها تمامجزایت به نیکی دهادا انام
ز گلشه مرا نام و دیدار بسهوایی نجویم که نشنید کس
تو بدرود باش ای گران مایه مردکه بد بودنی و قضا کار کرد
به گلشه نگه کرد و گفتش ز غمتو بدرود باش ای مرا بنت عم
برون کرد پیراهنی یادگاربدو داد گفتا مرا یاد دار
پس آنگاه گفت ای دل و جان منمشو دور از عهد و پیمان من
که ما را بسی بد نخواهد درنگاجل بر تنم تیز کردهست چنگ
همه آرزوها شود در دلمبماند چو رای از جهان بگسلم
همی مهر تو هر زمانی فزونشود تا شود جانم از تن برون
بگفت این و کردش نشاط سفرنشست از بر بارهٔ راه بر
دل آزرده گلشه دوید ای شگفتبه نزدیک ورقه و دستش گرفت
به رخ برنهاد و بمالید سختبگفتا که فریاد ازین تیره بخت!
شه شام با وی بسی جهد کردکه ایدر بباش ای دل آزرده مرد
بدو گفت ورقه که ای نیک رایمکافا دهادت به نیکی خدای
بگفت این و پس روی دادش به راههمی راند و می کرد از پس نگاه
چو نومید شد گلشه از روی یارببارید اشک و بنالید زار
چو بیچاره ورقه بره دادرویگهی نال نال و گهی موی موی
بشد زار آن عاشق مستهامشد اندر سرای و برآمد به بام
پس ورقه چندان همی بنگریدکه تا او ز چشمش ببد ناپدید
همی راند ورقه چو آشفتگانچو مهر آزمایان و دل رفتگان
چو یک روزه ره را بپیمود بیشپزشکی خردمندش آمد به پیش
به طب و نجوم اندرون بد تمامجوان بود و پس «باعلی» او به نام
«غراب الیمانی» بد او را لقبچو رخسارهٔ ورقه دید، ای عجب
همی خواست با ورقه راندن سخنکه بر ورقه نو گشت رنج کهن
ز گلشاه یاد آمدش در زمانببستش دم و سست گشتش زبان
تپیده شدش دل ببر در ز جوشبیفتاد وز وی جدا گشت هوش
غلام از غم خواجه بگریست زارببارید خونآبه را در کنار
غراب یمانی بگفت: ای غلامکه بد کرد با ورقه ابن الهمام؟
همی از چه نالد؟ بگوی ای پسر!غلامش بگفتا ندارم خبر.
پراکند بر روی او سرد آبدرآمد از آن رنج و از تاب و خواب
غراب الیمانی زبان برگشادز هرگونه گفتارها کرد یاد
به ورقه بگفت: ای بخود دوربینمرا درد و غم کرد جانم حزین.
جوانمرد گفتش که ای ورقه بس!که از غم نگردد چنین هیچ کس
بدو ورقه گفتش که ای پرهنربه بیماری اندر زمانی نگر
غراب الیمانی بگفت: ای عجبچو تو نیست داننده اندر عرب
ترا نیست علت نه درد و نه غمهمی خود کنی بر تن خود ستم
نه تب مر ترا کرده دارد تباهنه غم مر ترا برده دارد ز راه
بگو تا ترا درد و علت ز چیستبگو تا ترا رنج و محنت ز کیست؟
ز گفتار و کردار داننده مردبرآمد ز ورقه یکی باد سرد
چنین گفت او را که ای پرهنردرین کار اکنون که داری بصر
اگر به کنی مر مرا ای حبیبنباشد چو تو گرد گیتی طبیب
جوابش چنین داد کای خوب رویهمانا شدی خستهٔ مهرجوی
دلی کز غم عاشقی گشت سستبه تدبیر و حیلت نگردد درست
بگفتا: سوی راستی تافتیبده داروم چون خبر یافتی
بلی فرقتم بسته دارد چنیندل آزرده و خسته دارد چنین
بگفت: این و برزد یکی باد سردبه نوحه یکی شعر آغاز کرد
بگفتا: دریغا شدم مستمندبدادم دل از دست و گشتم نژند