بخش ۳۵ - رفتن ورقه به شام
بگفت این و آمد ز پیشش برونز دیده روان کرده دو جوی خون
بگفتار با خلق نگشاد لببپوشید دستی سلیح و سلب
ز خشم عم و بهر ننگ و نبردنشست از بر بارهٔ ره نورد
ز حی بنی شیبه بنهاد رویسوی شام از بهر آن مهرجوی
گهی راند نرم و گهی راند گرمبه رخ برچکان از مژه آب گرم
دلش چون دو زلف بتان تافتهز دل دار خود کام نایافته
بدین سان همی رفت بیگاه و گاهبسه روز پوینده ده روزه راه
چو نزدیکی شام آمد فرازبرو گشت کوتاه راه دراز
در آن وقت گیتی دگر گشته بودهمه ره زدزدان پر از کشته بود
جهان از بد خلق ایمن نبودابی دزد و ره دار ممکن نبود
چو ورقه بر شهر نزدیک شدبرو روز رخشنده تاریک شد
ز دزدان چهل مرد گم بودگانازین راه داران بیهودگان
همه از کمین گاه برخاستندبه پرخاش تن را بیاراستند
همه پیش ورقه برون آمدندطلب کار و جویای خون آمدند
یکی پیشش آمد از آن چل سوارکشیده یکی خنجر آب دار
چنین گفت مر ورقه را کای جوانمرا باد مال و ترا بادجان
فرود آی ز اسپ وره خویش گیرمده جان، بده مال، پندم پذیر!
ستور و سلیحت همین جا بنهز چنگال مرگ ار حکیمی بجه
چو در پیش ورقه چنین کرد یادبه پاسخش ورقه زبان برگشاد
بگفت ای فرومایهٔ تیره کیشترا بهتر از مال من جان خویش
شما هر چهل ار چهل لشکریدبه نزد من از کودکی کمترید
همی خواست از وی تمامی سلیحستور و سلب با حسام و رمیح
بدیشان چنین گفت آن سرفرازکه من شیر چنگم شما چون گراز
چو در کینه یازم به شمشیر چنگچه یک تن چه صد تن به پیشم به جنگ
ز دزدان نیندیشم و دزد رابشایدش کشت از پی مزد را
بیا گر سلب خواهی و اسب و سازسوی کینه و جنگ ما دست یاز
که من ساختم دل به جنگ شماکنم کند در جنگ چنگ شما
بگفت این و از بهر ننگ و نبردبر آن هر چهل مرد بر حمله کرد
بهر رخم مردی بدونیم کردچو زد تیغ با مرگ تسلیم کرد
چهل مرد صعلوک شمشیر زنهمه کشور آرای و لشکر شکن
گشادند بر یک تن از کینه دستدمان در میان ورقه چون پیل مست
به نوک سر رمح و شمشیر تیزبرآورد از آن هر چهل رستخیز
ز چل مرد صعلوک سی را بکشتدگردر هزیمت نمودند پشت
چو با دشمنش جنگ پیوسته شدبده جای افزون تنش خسته شد
ز خونش دل خاک بیرنگ شدز سستی جهان بر دلش تنگ شد
همی رفت ازو خون چکان بر زمینشده پر ز خونش نمد زین و زین
بدان حال شد تا در شهر شامدلش ریش از عشق و تن از حسام
به دروازهٔ شهر دربنگریددرختی و دو چشمهٔ آب دید
سوی چشمه راند اسپ را همچو بادز سستی که بود از فرس درفتاد
بدین حال در سایهٔ بید برگبیفتاد و بنهاد دل را به مرگ
جدا گشت ازو هوش و دور از خردچو شخصی کزو جان ز تن برپرد
ستوره ره انجام او رهبرشبپای ایستاده فراز سرش
قضای خداوند را شاه شامکه بد شوی گلشاه فرخنده نام
همی آمد از دشت نخچیرگاهابا باز و با یوز و خیل و سپاه
چو از ره به نزدیک چشمه رسیدیکی مرد مجروح سرگشته دید
جوانی نکو قامت و خوب رویهمه روی رنگ و همه موی بوی
ز سنبل دمید خطی گرد ماهفگنده بر آن خاک زار و تباه
شده غرقه در خون ز سر تا قدمبپیچید مر شاه را دل ز غم
برو بر دل شاه کشور بسوختهمی جانش از مهر او برفروخت
جوانمردیی بود در شه ز نسلابا نسل نیکو بود فضل و اصل
بفرمود تا بر گرفتند زودمرو را از آن جایگه همچو دود
چو برداشتندش برفتند و بردبه قصر شه او را به خادم سپرد
کنیزک بد او را یکی کاردانخردمند و هشیار و بسیاردان
مرو را به دست پرستار دادبدو گفتش و مال بسیار داد
بگفتا برو بر همی بر بکاردلش دور کن از غم روزگار
چو مسکین تن ورقه آمد بهوشدل و دیده و مغزش آمد به جوش
بگفت ای جوامرد فرخنده رویچه نامی تو و از کجایی بگوی
بر ورقه شد در زمان شاه شامبخوشی بپرسید و کردش سلام
نهان کرد نام خود آن سرفرازکه بودش بدیدار آن بت نیاز
بدان تا کس او را نداند که کیستنداند که احوال آن شیر چیست
بگفتش که من نصر بن احمدمبحی خزاعه درون بخردم
به بازارگانی کنم قصد راهبه هر شهر و هر حی و هر جایگاه
کنون چون رسیدم بدین حد و بومبه من باز خوردند دزدان شوم
به شمشیر کردند بر من کمینبخستندم ای پادشاه زمین
به دم یک تن و راه داران بسینبد جز خداوند یارم کسی
زمانی به کینه برآویختمچو بسیار گشتند بگریختم
ببردند گم بودگان مال منچنین بود ایا پادشه حال من
به نزدیک گلشاه شد شاه شامبگفت ای دلارام فرخنده نام
بره بر یکی خسته دل یافتممفاجا زِرَه سوی او تافتم
جوانی نکو روی و فرخنده رایسرشته تنش زآفرین خدای
بیاوردم آن زار دل خسته رامر آن گشته مجروح دل خسته را
ز چاهش مگر سوی گاه آوریمبه درمان تنش سوی راه آوریم
سزد گر برو مهربانی کنیورا چند گه میزبانی کنی
بدو گفت گلشاه چونین کنممن این کار را خود به آیین کنم
کجا بر غریبان رنج آزمایببخشود باید ز بهر خدای
کی گلشاه از ایزد پدیرفته بودبدانگه کجا ورقه زو رفته بود
کی هر گه کی آید غریبیش پیشمرو را بداردش چون جان خویش
مگر ورقه را دیده باشد براهویا کرده باشد برویش نگاه
پرستنده ای بود گلشاه راکه ماننده بودی مر آن ماه را
بدو گفت گلشاه رو زی جوانز دل باش بر جان او مهربان
هر آنچ از تو خواهد ز بخت و سرشتز تلخ و ز شیرین و از خوب و زشت
نگر سر نتابی ز فرمان اویبه خدمت گری تازه کن جان اوی
شه شام رفتش بر ورقه شادبگفت ای جوانمرد فرخ نژاد
همه انده از دل ستردم ترابدین هر دو خادم سپردم ترا
دو فرخ پرستار نام آورندبه خدمت ترا روز و شب درخورند
یکی چند گه باش مهمان منفدای تو باد این تن و جان من
که بر مستمندی و مجروح و سستاز ایدر مرو تا نگردی درست
کنیزک به پیشش به خدمت میانببست آن پری چهرهٔ مهربان
به هر ساعتی چند ره سوی اویشدی و بدیدی نکو روی اوی
بگفتی که ای خستهٔ سال و ماهز من حاجتی و آرزویی بخواه
بدو ورقهٔ عاشق مبتلادعا کردی و گفتی اندر دعا
رساناد کدبانوت را خدایبهرچ آن ورا آرزویست ورای
کنیزک چوزی بانوی بانوانشدی یاد کردی حدیث جوان
سبک باز دادیش گلشه جوابکه ایزد کناد این دعا مستجاب
برآمد برین حال بر روز چندابر ورقه بر سخت تر گشت بند
بفرسود در عشق، صبرش نماندپرستار گلشاه را پیش خواند
بگفتا بپرسم حدیثی تراچو گفتم جوابی بده مر مرا
کنیزک بگفت آنچه گویی بگویهر آنچ آرزویست از من بجوی
بگفتا که در شهر در حد شامیکی خوب رویست گلشاه نام
تو جایی خبر یافتتی از وی؟و یا هیچ دیدستی او را بروی؟
کنیزک بگفتا چه گویی همی!بدین آرزو در چه جویی همی!
که این قصر گلشاه را مسکنستزن شاه شامست و تاج منست
دل ورقه در بر تپیدن گرفتسرشک از دو چشمش دویدن گرفت
بهریک که از شاه شام او ستدیکی را بدو دادم امروز سد
ازین روی زاری همی کرد و گفتکه تا چون بود حال من در نهفت
بگفت ای کنیزک ز بهر خدایبرین خسته دل بر مشو تیره رای
مرا نزدت امروز یک حاجتستکه جان مرا اندرین راحتست
کنیزک بگفتا چه حاجت؟ بگوی!چنین گفت ورقه که ای خوب روی
چه باشد که این نغز انگشتریبگیری و نزدیک گلشه بری
کنیزک بگفتا که ای تیره راینداری همی هیچ شرم از خدای
که می بدسگالی بدین خاندانز تو زشت تر من ندیدم جوان
مرا یارگی کی بود کاین سخنکنم عرضه در پیش آن سروبن
که او خود شب و روز از رنج و پیچنیاساید از درد وز ناله هیچ
ز ورقه شب و روز یاد آوردگه و بیگه از بهر او غم خورد
نیارد ازو یاد کردنش شویزورقه است اورا همه گفت و گوی
ازین نام گوید همه روز و شبنگوید جزین نام خود ای عجب
تو دانی که ورقه که باشد؟ بگویبه میدان درافکن هلا زود گوی
بگفت این و از ورقه برتافت رویبگفت این کی گفتی دگر ره مگوی
ز گفتار آن مهربان پرستارببد ورقه غمناک و بگریست زار
ز شادی هم آنگه به رخ برشکفتز دلبر به دل بر حدیثان بگفت
به سجده درافتاد و گفت ای خدایازین گفته روشن تو کردیم رای
درین کار صبری ده اکنون مراکه تا روز و شب شکر گویم ترا
ز عم من اکنون تو دادم بخواهکه وقتست تا عمر باشد تباه
که بشکست عهد من آن سنگدلکه گشتم از آن سنگدل تنگدل
نیامد بکار آن زر و سیم و مالکه من آوریدم ز نزدیک خال
ز تیمار دل دار سرگشته بودزمین ز آب چشم وی آغشته بود
دل آن پرستار بر وی بسوختز نالیدن او رخش برفروخت
نگفت این سخن هیچ در پیش اویبرون رفت و از وی بتابید روی
چو سه روز ازین حال بگذشت بیشدگر ره پرستار را خواند پیش
ز بهر کنیزک برآمد به پایبگفت ای کنیزک ز بهر خدای
سخن بشنو و حاجتم کن روارها کن رهی را ز محنت رها
بگفتش همه حجت تو رواستجز آن یک سخن کآن طریق خطاست
چنین گفت ورقه یکی جام شیربه نزد من آر ای بت دست گیر
کی بر تو سخن گفتن و داورینهفته کنم در وی انگشتری
چو شیر آرزو آیدش پیش بربه نزدیک کدبانوی خویش بر
که خورد عرب شیر و خرما بودازین دو عرب ناشکیبا بود
مگر چون خورد شیر بی داوریببیند به جام اندر انگشتری
همین است حاجت مرا سوی توایا جان من بندهٔ روی تو
کنیزک بگفتا چو بیند چنینچه گوید که چون اوفتادست این
بدو گفت ورقه که گفتی صوابازین خسته دل باز بشنو جواب
چو کدبانوت بیند انگشتریاگر با تو جوید ره داوری
چنین گوی با بانوی بانوانهمانا فتادست ازین میهمان
که می شیر خوردست از لاغریفتادست از انگشتش انگشتری
برو آنچ گفتم تو فرمان بکنکزین شاد گردد دل سرو بن
کنیزک بدو گفت کاو مر تراچه داند و یا تو چه دانی ورا
نباید که بر جانت آید گزندبخود بر ببخشای ای مستمند
که کدبانوم هست والامنشگریزنده از مردم بد کنش
ولیکن مرا بر تو ای دل کئیبهمی رحمت آید کنون ای غریب