بخش ۱۱ - شعر گفتن ربیع ابن عدنان
همی گفت شاه سواران منمسرور دل نامداران منم
گه جنگ ثعبان پر دل منمگه صلح خورشید رخشان منم
گه بزم مهتاب مجلس منمگه رزم سالار میدان منم
گه دوستی ابر رحمت منمگه دشمنی شیر غران منم
بجای جفا زهر قاتل منمبگاه وفا تازه ریحان منم
بگفت این و در گرد میدان بگشتزمین را بسم فرس در نوشت
ز رخشنده تیغ آتشی برفروختکی از تف آن پشت ماهی بسوخت
بگفت ای دلیران و گردان رزمسران و شجاعان و مردان رزم
که جوید همی حیمت و نام و ننگکه آید همی سوی میدان جنگ
هر آنکس که سیر آمد از جان خویشزمن جست بایدش درمان خویش
چو روباه از جان خود گشت سیرکندش آرزو جنگ و پیکار شیر
الا سوی پرخاش پویید، هین!ز کین جوی خود کینه جویید،هین!
سواری برون زد ستور از مصافبدل سد آهن به تن کوه قاف
به کف در یکی تیغ رخشان چو برقدر آهن نهان از قدم تا به فرق
چو دو ببر آشفته بر یک دگرنشستند هر دو ز کین جگر
شد اندر میانشان زمانی درنگکه بودند هر دو دلیران جنگ
ربیع ابن عدنان به حمله برشدرآمد یکی تیغ زد بر سرش
سر تیغ آن شه سواری گزیندرآمد به فرق و فرو شد بزین
بدو نیمه بفگند اندر مصافهمی کرد بر گرد میدان طواف
همی گفت سوزنده آتش منمربیع ابن عدنان سرکش منم
بگفت این و در گرد میدان بگشتزمین را بسم فرس در نوشت
بیایید تا رزم سازی کنیمزمانی به شمشیر بازی کنیم
یکی مرد خواهم کی آید برمشجاعی کجا باشد اندر خورم
سواری دگر اسب زد در نبردصف آشوب و گردن کش و شیرمرد
یکی نیزه در دست پیچان چو مارکه جز با دل و جان نکردی شمار
به کردار برق اندر آمد به خشمچو دو کوکب آتشین کرده چشم
بگشت این بر آن تیز و آن هم برینگه این حمله بر دو گه آن جست کین
ربیع ابن عدنان چو برق بهاریکی تیغ زد بر میان سوار
به یک زخم شمشیر کردش دو نیمبیفزود اندر دل خلق بیم
ربیع ابن عدنان بلهو و طربهمی گفت او، کی سوار عرب
کجایند گردان لشکر شکنکه ناید همی هیچ کس پیش من
چه خواهید می زین فرومایگانکجا خسته گردید می رایگان
بر من چو کردم نشاط نبردنخواهم کی آید مگر مرد مرد
یکی سروری دیگر آمد به جنگنکرد ایچ بر کینه جستن درنگ
هنوز اوز ره نارسیده برشبه یک زخم بگسست از تن سرش
سواران و گردان آهن جگرهمی آمدند از پس یک دگر
هر آن کس کی آمد همی کشته شدمیان صف از کشته پر پشته شد
چهل مرد از آن نامداران بکشتکه از کس گه کینه ننمود پشت
دگر کس نیامد سوی جنگ اویچو دیدند در جنگ آهنگ اوی
به جان دلیران درآمد نهیباز آن تیر و شمشیر و عالی رکیب
چو گردان ز جنگش کشیدند دستربیع صف آشوب چون پیل مست
بغرید، گفتی دمان اژدهاست،سران بنی شیبه گفتا کجاست
نخواهم به جز میر کآید برمکه من میر و سالار این کشورم
چه خیزد ازین مر چنین گم رهانکی می کشته گردند چون ابلهان
مرا میر باید که هستم امیرنخواهم ازین بد دلان حقیر
کجا ورقه آن عاشق تیره رای؟کجا بابکش؟ گو به جنگ من آی!
نخواهم پدر را کی میراست و پیرنیاید ز پیران هنر جای گیر
نخواهم به جز ورقه را هم نبردکی امروز پیدا شود مرد مرد
جوانم من و نیز هست او جوانجوان را بکین بیش باشد توان
بگویید تا پیشم آید کنونسوی جنگ مردان گراید کنون
کی تا عاشقی از دلش کم کنمبه مرگش دل خویش بی غم کنم
کجا هست گلشاه بیزار اویبه جز من کسی نیست سالار اوی
نخواهم که بیند کسی روی اویبه جز من نباشد کسی شوی اوی
گزیدم من او را، مرا او گزیدسزا را سزا رفت، چونین سزید
کنون ورقه گر بستهٔ مهر اوستنیاید، که نه در خور چهر اوست
به جنگ من آید گرش حمیت استکه در جنگ هم رنج و هم راحتست
چو بشنید ورقه از او این سخنببد بر دلش نو غمان کهن
به آب وفا روی هجران بشستبجست او ز جا، کین جانان بجست
به جانش بر از مهر طاقت نماندز دیده به رخ اشک خونین براند
ز جای اندرون همچو آتش بجستزبان بر گشاد و میان را ببست
نشست از بر بارهٔ رزمجویبه کینه نهاد او سوی رزم روی
چو زی معرکه کرد رای، ای شگفت!پدر جست، دست و عنانش گرفت
بگفتش ترا نیست هنگام جنگزمانی ترا کرد باید درنگ
کی من هم کنون زو رهانم ترابه کام دل خود رسانم ترا
بگفت این و بر بارهٔ بادپاینشست آن سواری مبارز ز پای
برون زد فرس از میان مصافحمایل یکی تیغ تارک شکاف
به نیزه بگردید چون شیر نربگرد ربیع آن شه کینه ور
بگفت آن شه وشهسوار عربشجاع جهان افتخار عرب:
الای ای ربیع ابن عدنان بیایبه کینه بپوی و به مردی گرای
که ناگه سوی مرگ بشتافتیاگر مر مرا خواستی، یافتی!
چو مر مار را عمر آید بسربخواباندش مرگ بر ره گدر
نجوید نبرد مرا آن کسیکه خواهد بدش زندگانی بسی
همام جهان دیدهٔ گوژپشتز حمیت یکی حمله بردش درشت
ربیع ابن عدنان بدو بنگریددو تا گشته پیری جهان دیده دید
رخی چون گل سرخ و مویی سپیدبسر بر خزی سبز، چون سبز بید
یکی نیزه چون مار ارقم به دستکه آتش همی از سنانش بجست
ابا این همه ضعف و پیری که بودهمی فر و زور جوانی نمود
ربیع ابن عدنان چو او را بدیدیکی نعره ای از جگر برکشید
بگفت ای جهان دیدهٔ سال خوردگذشته بسی بر سرت گرم و سرد
ترا چه گه جنگ و کین جستن استکه گیتی به مرگ تو آبستن است
بگو ای خرف گشته تو کیستیوزین آمدن بر پی چیستی؟
ترا چون کشم من؟ که خود کشته ای!تو خود نامهٔ عمر بنوشته ای!
مرا زان جوانان مردان مردهمی خنده آمد به گاه نبرد
چگونه کنم با تو من رای جنگ؟کند شیر آهنگ روباه لنگ؟
تو بر گرد تا دیگر آید برمکی من چون برویت همی بنگرم
ترا باد شمشیر من بس بودعقاب دژم کی چو کرکس بود؟
چوزو بابک ورقه چونین شنیدزحمیت یکی نعره ای برکشید
بدو گفت: ای ناکس و بی ادبکه باشی تو اندر میان عرب
که چونین سخن گفت یاری مراتو با خود برابر نداری مرا؟
به غمری همی قصد جیحون کنی!به پیری مرا سرزنش چون کنی؟
به تن پیرم ای سگ، ولیکن به زوربدرم جهان گاه آشوب و شور
چو بر کینه جستن ببندم میاننیندیشم از چون تو سیصد جوان
ز پیری به من بر نیاید شکستمرا چون تو صد بنده بودست و هست
فزون زین لباس جفا را مپوشچه بیهوده گویی؟ به پیکار کوش!
بجز پیری از من چه آمد گناه؟تو از لنگ اشتر لگدراست خواه
بگفت این و چون تندر از تیره ابربغرید وز دل بپالود صبر
چو دود و چو آتش درآمیختندبه شمشیر و نیزه برآویختند
به نیزه همی دیده بردوختندبه تیغ بلا آتش افروختند
برآمد یکی تیره گرد از نبردکه پر گرد شد گنبد لاژورد
یکی داشت نیزه، یکی داشت تیغنبد ضربت از یک دگرشان دریغ
بگشتند ازین حال پیر و جوانبسی طعنه شد باطل اندر میان
نه این گشت چیرو نه آن گشت چیرنه از کینه جستن یکی گشت سیر
همام آنک با هوش و تبدیر بودهم آخر جهاندیده و پیر بود
حصاری که دیوار او شد کهننباشد مر آن را بسی اصل و بن
چو بسیار گشت این بر آن آن برینهمام دل آور در آمد بکین
عنان تکاور به مرکب سپردبه نیزه نمودش یکی دست برد
بزد نیزه ای بر کمرگاه اویبدان تا کند زو تهی گاه اوی
ربیع ابن عدنان چو شیر دژمبزد تیغ و آن نیزه کردش قلم
بگفت: ای کهن گشته پیر نژندیلان عرب نیزه چونین زنند؟
هم اکنون شجاعت بیاموزمتبه تیر بلا دیده بر دوزمت
بگفت این و از کین دل حمله کردبیاورد شمشیر تیز از نبرد
یکی ضربتی زد شگفتی عظیمکه کردش به یک ضربت او را دو نیم
چو پیر جهاندیده شد سرنگونهمی گشت از آن زخم در خاک و خون
ز قوم بنی شیبه بر شد خروشدل سرکشان اندر آمد به جوش
فشاندند بر سر همه تیره خاکببر در همه جامه کردند چاک
گسست از تن ورقه آرام و هوشتنش نال گون شد دلش نیل پوش
ز سستی نجنبید رگ در تنشبه خون در شده غرق پیراهنش
چو با زی هش آمد دگر ره ز پایبیفتاد و ببرید از و هوش و رای
سدره گشت بی هوش و آمد بهوشبرآورد بار چهارم خروش
بگفتا: کی یکبارگی سوختمدل و دیدهٔ ناز بردوختم
مرا خود دل از عاشقی خسته بودبه هجران جانان در و بسته بود
دل خسته ام باز شد خسته تربه تیمار هجران در و بسته تر
بد از هجر بر پای من پای بندبه مرگ پدر گشت جانم نژند
به عشق اندرون صبر کردن رواستبه مرگ پدر صبر کردن خطاست
بدارای و نیروده دادگربه پیغمبر آن فخر و زین بشر
اگر باز گردم ازین جایگاهمگر خواسته کینه از کینه خواه
بگفت این و جستش چو شیری ز جایبه خنگ تکاور درآورد پای
بپوشید خفتان و از بر زرهمیان بسته وز دل گشاده گره
ببر در یکی تیغ مرد آزمایبه کف در یکی نیزهٔ جان ربای
بدین سان همی رفت فرخ پسرجگر خسته تا نزد کشته پدر
نگونسار خود را برو برفگندهمی کرد نوحه به بانگ بلند
گرفت او سر بابک از خون و خاکهمی کرد رخسارش از خاک پاک
نهاده ز مهر دلش بر کناردو دیده ز غم کرده بد سیل بار
بمالید بر روی او روی خویشرخ از هجرو ز درد، دل کرده ریش
زمین را ز خون آبه گل زار کردجهان را پر از نالهٔ زار کرد
بدل در در درد و غم باز کرداز انده یکی شعر آغاز کرد